Thursday, December 28, 2006

The Blue

The sky over my home is blue.
The color of my light’s fire is blue.
After this time, color of amorousness in painting is blue.
In the watercourse of our alley, limpid water is blue.
We want to be blue.
We want to be lover.
After this time, in the dark boiler mustn’t boil blood and violence.
The color of blood will change to blue like in the vessel.
The blue night, the color of sea, the color of love.
The color of moonlight’s eye, the blue color of love.
The color of moonlight’s eye, the blue color of love.
If in the watercourse of alley, the dark water will change to blue,
If the color of amorousness in painting will change to blue.
Pick up the paintbrush and paint a love.
Remove blood from painting, paint the blue flowers.
Draw bowstring from the bow.
Paint the prison blue in the sky.
Paint the prison free in the sky.
Original lyrics in Persian written by Nosrat Farzaneh
Song by Googoosh
Translated by Bahman

Monday, December 25, 2006

For Equality

برای تغییر به منظور برابری امضا کنید.

Wednesday, December 6, 2006

گفتار در بیان اندیشه

سخن نیکو با ارزش ترین برگ شناسایی گوینده آن سخن است. پس بکوشیم که هر بیشتر سخنان نیکو بگوییم. گفتار اندیشه ای است که بیان می شود.

Sunday, October 29, 2006

Iranian elite inventor

آرزو شيخ اكبرى جوان ايرانى دارنده مدال طلاى مسابقات بوداپست، نخبه ترين مخترع زن جهان

آرزو شيخ اكبرى 19 ساله، از سوى سازمان جهانى مالكيت فكرى و معنوى در مسابقات بوداپست مجارستان نخبه ترين زن مخترع سال 2006 معرفى شده است. اختراعات او شامل ساخت نوعی پماد برای ترمیم زخم (بخصوص زخمهای ناشی از سوختگی) و ساخت دستگاه سنجش و مقاومت براى اندازه گيرى رشته هاى كلاژن پوست در مقیاس آزمایشگاهی و سيستم جديد ضد واژگونى خودرو در تصادفات يا انحراف از جاده ها می باشد.

گزارش مصاحبه با او را از طریق لینک ارائه شده دریافت کنید.

جوان ايرانى، نخبه ترين مخترع زن جهان

منبع : روزنامه ایران

Tuesday, September 19, 2006

Where is my homeland?

Where is my homeland?

Famished I am! Like Guatemalan children… Thirsting I am! Like burnt soil of deserts…
But neither seeking a piece of bread, nor a drink of water…
Just hand me back my homeland!

Many times I have read, and many times I have heard in childish stories… Iran!
But never have I tasted it…
Just as the freedom!
Still I don’t want my liberty...
Just hand me back my homeland!

I adore Iran!
Ascends of the Alborz,
Descends of its wide meadows…
I adore all parts of my home,
Even cutting teasels and stones of its wildernesses…
Don’t plunder it!
Give me back my home!

Years it is that this uncouth people, using their spikes, are wounding my home, Iran… and by means of every plan, are wiping out its ancient culture… - a land with precedence of creation and to the age of humanity! Either they destroyed or plundered our national remainders…
… And now, by supplying the Sivand dam, then drowning the Pasargad field and Tang-e-Bolaghi deep into the water, which are souvenirs from our Persian ancestors, they wound a new sore to body of our culture and history of Iran – which is twisted together with the history of the world… as we are stood up shoulder to shoulder from very old of the history! And came on together, we with Ferdowsi and Rostam, and you with Herodotus and Achilles!

Today that we need your relief, remember the old alliance! And save our history from raid… Help us revive our culture and home, even the small piece of stone, forgotten away in its backyard!

Don’t let the Sivand tragedy, destroys a history! If you give African children pieces of bread, give our nation’s children just a chance to breathe!
Consider our history !

خانه من کجاست؟

گرسنه ام چنانكه كودكان گواتمالا، تشنه ام چنانكه زمین تشنه كویر، اما نه نیازمند تكه ای نانم نه جرعه ای آب، تنها خانه ام را بمن بدهید .
بارها خوانده ام و بارها در داستانهای كودكانه شنیده ام ایران، اما طعم آنرا نچشیده ام چنانكه آزادی، اما حتی نمیخواهم مرا برهانید! تنها خانه ام را بمن بدهید.

ایران را دوست دارم، فرازهای البرز كوه ، فرودهای دشتهای پهناورش، همه دیوارهای خانه ام را دوست دارم، حتی خارهای برانش و سنگهای بیابانش را، به چپاول نبریدش خانه ام را بمن بدهید!

سالهاست كه دشمنان ایران - سرزمینی به تاریخ آفرینش، به تاریخ انسان - با هزاران نیزه به زخم خانه ام ایران، کوشیده اند و با هر نوع ترفندی به از بین بردن فرهنگ این مرز و بوم كهن همت گمارده اند و امروز با به زیر آب فرستادن دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی و با آبگیری سد سیوند كه یادگار نیاكان ایران زمین ماست، زخمی تازه به پیكر تاریخ ایران و فرهنگ ما میزنند كه تاریخ جهان تار و پودی تنیده با هم دارد.

چنانكه ما و شما از دورترین تاریخ با هم ایستادیم و با هم آمدیم ما با فردوسی و رستم و شما یا هرودت و آشیل. امروز كه نیازمند شماییم دوستی كهن بخاطر آورده و تاریخ ما را از تاراج نجات دهید كمک كنید تا خانه و فرهنگ خویش را حفظ كنیم حتی سنگ كوچک فراموش شده در گوشه حیاط خانه را.
نگذارید تا با آبگیری سد سیوند یك تاریخ به نابودی كشانیده شود اگر به كودكان گرسنه آفریقا نان میدهید به فرزندان این مرزو بوم تنها و تنها جرعه ای هوا برسانید. تاریخ ما را دریابید .

Saturday, August 19, 2006

Freedom story


دوستی لزوم آزادی را این گونه تصویر می کرد:

ساختمانی داشتم که تصمیم گرفتم آن را به کمک دوستان با شیک ترین و زیباترین و لوکس ترین اشیاء با زیباترین دکوراسیون تزئین کنم تا آن را برای بازدید عموم به نمایش بگذارم. تمام اتاق ها را به شیک ترین و زیباترین نوع خود مرتب کردیم به جز یکی از آنها که اتاق بریز و بپاش و پر از اشیائی بود که زیاد هماهنگی با دیگر قسمتهای زیبای دکوراسیون که برای بازدید عموم بود نداشتند، مانند جارو و خاک انداز و سطل آشغال و غیره. پیش از اینکه مهمانها برسند متوجه این اتاق شدیم و اشیاء درون آن. به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتیم در این اتاق را ببندیم و روی آن بنویسیم « ورود ممنوع ». این کار را کردیم. زمان نمایش فرا رسید. مردم همه می آمدند در گروه های متفاوت و از قشرهای متفاوت. شماری از آنها از چیدمان خوششان می آمد، شماری آن را زشت می دانستند و شماری نیز بسیار سرد و بی تفاوت به سرعت از کنار همه چیز می گذشتند. یک نکته ظریفی ما برگزارکنندگان را به سوی خود جلب کرد اینکه شماری از بازدیدکنندگان به سمت همان اتاق در بسته می رفتند کنجکاو می شدند که درون این اتاق که بر روی آن نوشته شده « ورود ممنوع » چه چیزی قرار دارد. پس از به پایان رسیدن ساعات بازدید بسته شدن در ساختمان، در آن اتاق رمزآلود (البته از دید برخی بازدیدکنندگان) را باز کردیم و رفتیم و نشستیم و راجع به تجربه اولین روز برگزاری این نمایشگاه و برخورد مردم صحبت می کردیم. تا اینکه به این موضوع کنجکاوی مردم درباره اتاق « ورود ممنوع » رسیدیم. یکی از دوستان پیشنهاد کرد برچسب « ورود ممنوع » را برداریم و در اتاق را باز بگذاریم تا مردم واقعیت درون اتاق را ببینند که دیگر کنجکاو نشوند. برخی مخالف و برخی موافق بودند. تا اینکه نتیجه گرفتیم برای یک روز به صورت امتحانی این کار را انجام دهیم. این بار متوجه این قضیه شدیم که مردم با یک نگاه دیدن محتوای درون اتاق هرگز به سمت آن جلب نمی شدند و به طرف دیگر اتاق های تزئین شده می رفتند. حتی برخی از مردم می گفتند با وجود این اتاق به هم ریخته بهتر زیبایی دیگر قسمتهای ساختمان را می فهمند.

Thursday, August 10, 2006

Friend

آن پیک نامور که رسید از دیار دوستآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش میدهد نشـــان جلال و جمال یارخوش میکند حکایت عزّ و وقار دوست
دل دادمـــش بمژده و خجلت همی برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شــــکر خدا از مدد بخت کار سازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیاردر گردشند بر حســب اختیـــار دوســت
گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زندما و چراغ چشـــم و ره انتظـار دوست
کحل الجواهری بمن آرای نسـیم صبحزان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستـانه ی عشـــــق و سر نیازتا خواب خوش کرا بَرَد اندر کنار دوست
دشمن بقصد حافظ اگر دم زند چه باکمنّت خدای را که نـِیَـم شرمسار دوست

Friday, June 23, 2006

آرش کمانگیر، چکامه ای از سیاوش کسرایی

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی

یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده لغزان

ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟



آنك آنك كلبه ای روشن

روی تپه روبروی من

در گشودندم

مهربانی ها نمودندم

زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز

در كنار شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز



گفته بودم زندگی زیباست

گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهای گل

دشت های بی در و پیكر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی خاك عطر باران خورده در كهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن رفتن دویدن

عشق ورزیدن

غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن

كار كردن كار كردن

آرمیدن

چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن

همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن

گاه گاهی

زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن

بی تكان گهواره رنگین كمان را

در كنار باد دیدن

یا شب برفی

پیش آتش ها نشستن

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن



آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست


پیر مرد آرام و با لبخند

كنده ای در كوره افسرده جان افكند

چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد

زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد



زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

بی دریغ افكنده روی كوهها دامن

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید

چشمها در سایبان های تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش

سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز



كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

عشق در بیماری دلمردگی بیجان

فصل ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد

در شبستان های خاموشی

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی

ترس بود و بالهای مرگ

كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خیمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهای ملك

همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشكسته و ویران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هیچ سینه كینه ای در بر نمی اندوخت

هیچ دل مهری نمی ورزید

هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد

هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید

باغهای آرزو بی برگ

آسمان اشك ها پر بار

گرم رو آزادگان دربند

روسپی نامردان در كار


انجمن ها كرد دشمن

رایزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند

هم به دست ما شكست ما بر اندیشند

نازك اندیشانشان بی شرم

كه مباداشان دگر روز بهی در چشم

یافتند آخر فسونی را كه می جستند

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد



آخرین فرمان آخرین تحقیر

مرز را پرواز تیری می دهد سامان

گر به نزدیكی فرود آید

خانه هامان تنگ

آرزومان كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟



هر دهانی این خبر را بازگو می كرد

چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد



پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید

از میان دره های دور گرگی خسته می نالید

برف روی برف می بارید

باد بالش را به پشت شیشه می مالید

صبح می آمد



پیر مرد آرام كرد آغاز



پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست

دشت نه دریایی از سرباز

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز

لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در


كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحری بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد



منم آرش



چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن



منم آرش سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر تركش آزمون تلختان را

اینك آماده

مجوییدم نسب

فرزند رنج و كار

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده دیدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ

دل این جام پر از كین پر از خون را

دل این بی تاب خشم آهنگ

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم

كه جام كینه از سنگ است

به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است

در این پیكار

در این كار

دل خلقی است در مشتم

امید مردمی خاموش هم پشتم

كمان كهكشان در دست

كمانداری كمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم

ستیغ سر بلند كوه ماوایم

به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا تیر است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست

در این میدان

بر این پیكان هستی سوز سامان ساز

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز



پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد

به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد



درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

كه با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند

كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد

پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند

زمین می داند این را آسمان ها نیز

كه تن بی عیب و جان پاك است

نه نیرنگی به كار من نه افسونی

نه ترسی در سرم نه در دلم باك است



درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش



ز پیشم مرگ

نقابی سهمگین بر چهره می آید

به هر گام هراس افكن

مرا با دیده خونبار می پاید

به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد

به راهم می نشیند راه می بندد

به رویم سرد می خندد

به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را

و بازش باز میگیرد

دلم از مرگ بیزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است



ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست

فرو رفتن به كام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیك امید خویش می داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم گه پیش می راند

پیش می آیم

دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم

به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند



نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد



برآ ای آفتاب ای توشه امید

برآ ای خوشه خورشید

تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب

برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب

چو پا در كام مرگی تند خو دارم

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم

به موج روشنایی شست و شو خواهم

ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم



شما ای قله های سركش خاموش

كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید

كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید

كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید

غرور و سربلندی هم شما را باد

امیدم را برافرازید

چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید

به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داری


زمین خاموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

نظر افكند آرش سوی شهر آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در

مردها در راه

سرود بی كلامی با غمی جانكاه

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

كدامین نغمه می ریزد

كدام آهنگ آیا می تواند ساخت

طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟

طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟

دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز

راه وا كردند

كودكان از بامها او را صدا كردند

مادران او را دعا كردند

پیر مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند


آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پی او

پرده های اشك پی در پی فرود آمد


بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز

خنده بر لب غرقه در رویا

كودكان با دیدگان خسته وپی جو

در شگفت از پهلوانی ها

شعله های كوره در پرواز

باد غوغا


شامگاهان

راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر

باز گردیدند

بی نشان از پیكر آرش

با كمان و تركشی بی تیر


آری آری جان خود در تیر كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش


تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پی آن روز

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند


آفتاب

درگریز بی شتاب خویش

سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد

ماهتاب

بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش

در دل هر كوی و هر برزن

سر به هر ایوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت

سالها بگذشت

سالها و باز

در تمام پهنه البرز

وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید

وندرون دره های برف آلودی كه می دانید

رهگذرهایی كه شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند

و نیاز خویش می خواهند


با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ

می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه

می دهد امید

می نماید راه



در برون كلبه می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ

كودكان دیری است در خوابند

در خوابست عمو نوروز

می گذارم كنده ای هیزم در

Monday, March 20, 2006

Norooz

نوروزتان پیروز باد

Monday, February 6, 2006

زندگی

به نظر شما زندگی مشابه کدامیک از این دو تشبیه است؟
زندگی انسانها مانند جاده ای آسفالته است که انسانها سوار بر خودرو در این جاده حرکت می کند. سوخت این خودرو از صفا و صمیمیت و آرامش بین انسانها و تلاش و کوشش آنها در بهتر شدن، تأمین می شود.
ویا،
زندگی مانند یک قابلمه ای است که درونش را از آب و روغن پر کرده اند. آب در حال جوشیدن و روغن در حال داغ شدن است. روغن سطح روی آب را گرفته و نمی گذارد که آب بجوشد و بخار شود و خلاص شود. روغن نیز از آب گرما می گیرد و هر لحظه امکان دارد که آتش بگیرد. سوخت شعله ای که حرارت این قابلمه را تأمین می کند از بیرون از محیط قابلمه می رسد. آب و روغن هر کدام در حال گرمتر شدن هستند و هر یک، گرمای خود را به دیگری می دهد تا آن را زودتر داغ کند.

Tuesday, January 31, 2006

ترفندی کارساز در ویندوز

اگر در کامپیوتر خود از سیستم عامل ویندوز XP استفاده می کنید، برای بالا رفتن سرعت و همچنین افزایش فضای خالی هارد دیسک، می توانید فایلهای درون فولدر WINDOWS\Prefetch را پاک کنید. محتویات این فایلها تنها خلاصه گزارشی است از فعّالیّت فایلهای اجرایی و برنامه هایی که تا کنون اجرا شده است.
این کار پیگیری فعالیتهای کامپیوتر شما را برای نهادهای تجسس گرا غیرممکن میسازد.