Showing posts with label Iranian Art. Show all posts
Showing posts with label Iranian Art. Show all posts

Tuesday, January 7, 2014

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم، تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم
ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم
 
ترا، ای کهن پیر جاوید برنا
ترا دوست دارم، اگر دوست دارم
 
ترا، ای گرانمایه، دیرینه ایران
ترا ای گرامی گهر دوست دارم
 
ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان
بزرگ آفرین نامور دوست دارم
 
هنروار اندیشه ات رخشد و من
هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم
 
اگر قول افسانه، یا متن تاریخ
وگر نقد و نقل سیر دوست دارم
 
اگر خامه تیشه ست و خط نقر در سنگ
بر اوراق کوه و کمر دوست دارم
 
وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب
نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم
 
گمان های تو چون یقین می ستایم
عیان های تو چون خبر دوست دارم
 
هم اورمزد و هم ایزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
 
بجان پاک پیغمبر باستانت
که پیری است روشن نگردوست دارم
 
گرانمایه زرتشت را من فزونتر
ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم
 
بشر بهتر از او ندید و نبیند
من آن بهترین از بشر دوست دارم
 
سه نیکش بهین رهنمای جهان ست
مفیدی چنین مختصر دوست دارم
 
ابر مرد ایرانئی راهبر بود
من ایرانی راهبر دوست دارم
 
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد
ازینروش هم معتبر دوست دارم
 
من آن راستین پیر را، گرچه رفته ست
از افسانه آن سوی تر، دوست دارم
 
هم آن پور بیدار دل بامدادت
نشابوری هورفر دوست دارم
 
فری مزدک، آن هوش جاوید اعصار
که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
 
دلیرانه جان باخت در جنگ بیداد
من آن شیر دل دادگر دوست دارم
 
جهانگیر و داد آفرین فکرتی داشت
فزونترش زین رهگذر دوست دارم
 
ستایش کنان مانی ارجمندت
چو نقاش و پیغامور دوست دارم
 
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم
 
همه کشتزارانت، از دیم و فاراب
همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم
 
کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل
همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم
 
شهیدان جانباز و فرزانه ات را
که بودند فخر بشر دوست دارم
 
به لطف نسیم سحر روحشان را
چنانچون ز آهن جگر دوست دارم
 
هم افکار پرشورشان را، که اعصار
از آن گشته زیر و زبر دوست دارم
 
هم آثارشان را، چه پندو چه پیغام
و گر چند، سطری خبر دوست دارم
 
من آن جاودنیاد مردان، که بودند
بهر قرن چندین نفر دوست دارم
 
همه شاعران تو و آثارشان را
بپاکی نسیم سحر دوست دارم
 
ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
 
ز خیام، خشم و خروشی که جاوید
کند در دل و جان اثر دوست دارم
 
ز عطار، آن سوز و سودای پر درد
که انگیزد از جان شرر دوست دارم
 
وز آن شیفته شمس، شور و شراری
که جان را کند شعله ور دوست دارم
 
ز سعدی و از حافظ و از نظامی
همه شور و شعر و سمر دوست دارم
 
خوشا رشت و گرگان و مازندرانت
که شان همچو بحر خزر دوست دارم
 
خوشا حوزه شرب کارون و اهواز
که شیرینترینش از شکر دوست دارم
 
فری آذر آبادگان بزرگت
من آن پیشگام خطر دوست دارم
 
صفاهان نصف جهان ترا من
فزونتر ز نصف دگر دوست دارم
 
خوشا خطه نخبه زای خراسان
ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم
 
زهی شهر شیراز جنت طرازت
من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم
 
بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
 
خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت
که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم
 
من افغان همریشه مان را که باغی ست
به چنگ بتر از تتر دوست دارم
 
کهن سغد و خوارزم را، با کویرش
که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم
 
عراق و خلیج تو را، چون وَراَزورد
که دیوار چین راست در دوست دارم
 
هم اران و قفقاز دیرینه مان را
چو پوری سرای پدر دوست دارم
 
چو دیروز افسانه، فردای رویات
بجان این یک و آن دگر دوست دارم
 
هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان
برو یاندم بال و پر دوست دارم
 
هم آفاق رویائیت را؛ که جاوید
در آفاق رویا سفر دوست دارم
 
چو رویا و افسانه، دیروز و فردات
بجای خود این هر دو سر دوست دارم
 
تو در اوج بودی، به معنا و صورت
من آن اوج قدر و خطر دوست دارم
 
دگر باره برشو به اوج معانی
که ت این تازه رنگ و صوردوست دارم
 
نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را
برای تو، ای بوم و بر دوست دارم
 
جهان تا جهانست، پیروز باشی
برومند و بیدار و بهروز باشی
 
مهدی اخوان ثالث
 
 

Wednesday, October 13, 2010

برگ خزان به یاد بانو مرضیه


به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان، کز شاخه جدا بود.

چو ز گلشن رو کرده نهان، در رهگذرش باد خزان، چون پیک بلا بود.

ای برگ ستمدیده ی پاییزی،
آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی؟

روزی تو هم آغوش گلی بودی.
دلداده و مدهوش گلی بودی.

ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا، گویمت چرا فسرده ام.
در گل نه صفایی، باشد نه وفایی، جز ستم، ز دل نبرده ام.

آه! خار غمش در، دل بنشاندم، درره او من، جان بفشاندم،
تا شد نوگل گلشن و زیب چمن.

رفت آن گل من از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی جان.

ای تازه گل گلشن، پژمرده شوی چـون مـن؛ هر برگ تو افتد به رهی، پژمرده و لرزان.

به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان،
کز شاخه جدا بود.

چو زگلشن روکرده نهان در رهگذرش باد خزان،
چون پیک بلا بود.

دانلود

Thursday, December 18, 2008

What Am I?


Why think thus O men of piety
I have returned to sobriety
I am neither a Moslem nor a Hindu
I am not Christian, Zoroastrian, nor Jew

I am neither of the West nor the East
Not of the ocean, nor an earthly beast
I am neither a natural wonder
Nor from the stars yonder

Neither flesh of dust, nor wind inspire
Nor water in veins, nor made of fire
I am neither an earthly carpet, nor gems terrestrial
Nor am I confined to Creation, nor the Throne Celestial

Not of ancient promises, nor of future prophecy
Not of hellish anguish, nor of paradisic ecstasy
Neither the progeny of Adam, nor Eve
Nor of the world of heavenly make-believe

My place is the no-place
My image is without face
Neither of body nor the soul
I am of the Divine Whole.

I eliminated duality with joyous laughter
Saw the unity of here and the hereafter
Unity is what I sing, unity is what I speak
Unity is what I know, unity is what I seek

Intoxicated from the chalice of Love
I have lost both worlds below and above
Sole destiny that comes to me
Licentious mendicity

In my whole life, even if once
Forgot His name even per chance
For that hour spent, for such moment
I’d give my life, and thus repent

Beloved Master, Shams-e Tabrizi
In this world with Love I’m so drunk
The path of Love isn’t easy
I am shipwrecked and must be sunk.

---------------------------------------------------------------
By Molavi [better known as Rumi in the West],
13th-century Persian poet

Wednesday, April 23, 2008

Simorgh

Phoenix in Persian Simurgh or Simorgh, sometimes spelled Simurg or Simoorg, also known as Angha and Faghfos is the modern Persian name for a fabulous, benevolent, mythical flying creature. The figure can be found in all periods of Greater Iranian art and literature, and is evident also in the iconography of medieval Armenia, Byzantium and other regions which were within the sphere of Iranian cultural influence.
The name 'Simorgh' (
Persian: سيمرغ) derives from Middle Persian Pahlavi Senmurv, Sēnmurw (and earlier Sēnmuruγ), also attested in Middle Persian Pāzand as Sīna-Mrū. The Middle Persian term derives in turn from Avestan mərəγō Saēnō "the bird Saēna", originally a raptor, likely an eagle, falcon or sparrowhawk, as can be deduced from the etymologically identical Sanskrit śyenaḥ which also appears as a divine figure. Saēna is also found as a personal name which is derived from the bird's name.


Mythology


Form and function

The simorgh is depicted in
Iranian art as a winged creature in the shape of a bird, gigantic enough to carry off an elephant or a whale. It appears as a kind of peacock with the head of a dog and the claws of a lion; sometimes however also with a human face. The simorgh is inherently benevolent and unambiguously female. Being part mammal, she suckles her young. The Simorgh has teeth. It has an enmity towards snakes and its natural habitat is a place with plenty of water. Its feathers are said to be the colour of copper, and though it was originally described as being a Dog-Bird, later it was shown with either the head of a man or a dog.
"Si-", the first element in the name, has been connected in
folk etymology to Modern Persian si ("thirty"). Although this prefix is not historically related to the origin of the name Simorgh, "thirty" has nonetheless been the basis for legends incorporating that number, for instance, that the Simorgh was as large as thirty birds or had thirty colours (siræng).
Iranian legends consider the bird so old that it had seen the destruction of the World three times over. The Simorgh learned so much by living so long that it is thought to possess the knowledge of all the Ages. In one legend, the Simorgh was said to live 1700 years before plunging itself into flames (much like the
phoenix).
The Simorgh was considered to purify the land and waters and hence bestow fertility. The creature represented the union between the earth and the sky, serving as mediator and messenger between the two. The Simorgh roosted in
Gaokerena, the Hōm (Avestan: Haoma) Tree of Life, which stands in the middle of the world sea Vourukhasa. The plant is potent medicine, is called all-healing, and the seeds of all plants are deposited on it. When the Simorgh took flight, the leaves of the tree of life shook making all the seeds of every plant to fall out. These seeds floated around the world on the winds of Vayu-Vata and the rains of Tishtrya, in cosmology taking root to become every type of plant that ever lived, and curing all the illnesses of mankind.
The relationship between the Simorgh and the
Hōm is extremely close. Like Simurgh, Hōm is represented as a bird, a messenger, and as the essence of purity which can heal any illness or wound. Hōm - appointed as the first priest - is the essence of divinity, a property it shares with Simorgh. The Hōm is in addition the vehicle of farr(ah) (MP: khwarrah, Avestan: khvarenah, kavaēm kharēno) "[divine] glory" or "fortune". Farrah in turn represents the divine mandate which was the foundation of a king's authority. It appears as a bird resting on the head or shoulder of would-be kings and clerics, so indicating Ormuzd's acceptance of that individual as His divine representative on earth. For the commoner Bahram wraps fortune/glory "around the house of the worshipper, for wealth in cattle, like the great bird Saena, and as the watery clouds cover the great mountains" (Yasht 14.41, cf. the rains of Tishtrya above). Like Simorgh, farrah is also associated with the waters of Vourukasha (Yasht 19.51,.56-57).
In the 12th century
Conference of the Birds, Iranian Sufi poet Farid ud-Din Attar wrote of a band of pilgrim birds in search of the Simurgh. According to the poet's tale, the Simurgh has thirty holes in her beak and drew the wind through them whenever she was hungry. Animals heard a pretty music and gathered at the peak of a mountain where they were eaten by the Simurgh. Through cultural assimilation the Simurgh was introduced to the Arabic-speaking world, where the concept was conflated with other Arabic mythical birds such as the Ghoghnus and developed as the Rukh (the origin of the English word "Roc").

In the Shahnameh

The Simorgh made its most famous appearance in the
Ferdowsi's epic Shahname (Book of Kings), where its involvement with the Prince Zal is described. According to the Shahname, Zal, the son of Saam, was born albino. When Saam saw his albino son, he assumed that the child was the spawn of devils, and abandoned the infant on the mountain Alborz.
The child's cries were carried to the ears of the tender-hearted Simorgh, who lived on top this peak, and she retrieved the child and raised him as her own. Zal was taught much wisdom from the loving Simorgh, who has all knowledge, but the time came when he grew into a man and yearned to rejoin the world of men. Though the Simorgh was terribly saddened, she gifted him with three golden feathers which he was to burn if he ever needed her assistance.
Upon returning to his kingdom, Zal fell in love and married the beautiful
Rudaba. When it came time for their son to be born, the labour was prolonged and terrible; Zal was certain that his wife would die in labour. Rudabah was near death when Zal decided to summon the Simurgh. The Simorgh appeared and instructed him upon how to perform a cesarean section thus saving Rudabah and the child, who became one of the greatest Persian heroes, Rostam.

Friday, December 28, 2007

Happy Deygan!

دی یا دتوشو (Daatoshu) به چم دادار و آفریدگار است و در نامه های اوستایی بیشتر جای اهورامزدا بکار رفته است. اگر به نام سی روز ماه بنگرید، میبینید که روزهای هشتم و پانزدهم و بیست و سوم هر ماه با نام دی نام گذاری شده است که برای تمیز آنها از هم هر یک را با نمام روز بعدش خوانده اند. و همچنین اومزد که آن هم نام خداوند است. بدین گونه اورمزد ، دی بآذر ، دی بمهر ، و دی بدین. بنابراین در ماه 4 روز به نام خدا نامیده و در ماه 4 بار جشن دیگان برگزار می شود.
  1. اورمزد و دی ماه : در نخستین روز دی ماه باستانی.
    ( 25 آذر ماه خورشیدی )

  2. دی بآذر و دی ماه : در هشتمین روز دی ماه باستانی.
    ( 2 دی ماه خورشیدی )

  3. دی بمهر و دی ماه : پانزدهمین روز دی ماه باستانی.
    ( 9 دی ماه خورشیدی )

  4. دی بدین و دی ماه : بیست و سومین روز دی ماه باستانی.
    ( 17 دی ماه خورشیدی )

در ایران باستان نخستین جشن دیگان در ماه دی یعنی روز اورمزد و دی ماه خرم روز نام داشته است و در این روز که شب پیش ، بزرگترین شب سال بوده است. پادشاه و حاکم دیذدار عمومی با مردم داشته است. اکنون هر خانواده زرتشتی میوه هایی مانند انار ، هندوانه ، خربزه ، سیب ، به ، انگور و آجیل تهیه می کنند و تا پاسی از شب اورمزد و دی ماه ( شب چله ) همه با شادی و خرمی شب را می گذرانند و گاهی با نیایش گاه اشهن شب را به سپیده دم تبدیل می کنند .

فلسفه شب یلدا ( شب چله ) اینگونه است که بسیاری از مسلمانان بدون دانستن آن مناسک زرتشتیان را در ایران اجرا می کنند.

Friday, June 23, 2006

آرش کمانگیر، چکامه ای از سیاوش کسرایی

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ

بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی

یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده لغزان

ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟



آنك آنك كلبه ای روشن

روی تپه روبروی من

در گشودندم

مهربانی ها نمودندم

زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز

در كنار شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز



گفته بودم زندگی زیباست

گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهای گل

دشت های بی در و پیكر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی خاك عطر باران خورده در كهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

آمدن رفتن دویدن

عشق ورزیدن

غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن

كار كردن كار كردن

آرمیدن

چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن

همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن

گاه گاهی

زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته

قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن

بی تكان گهواره رنگین كمان را

در كنار باد دیدن

یا شب برفی

پیش آتش ها نشستن

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن



آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست


پیر مرد آرام و با لبخند

كنده ای در كوره افسرده جان افكند

چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد

زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد



زندگی را شعله باید برفروزنده

شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان

جنگل ای روییده آزاده

بی دریغ افكنده روی كوهها دامن

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید

چشمها در سایبان های تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش

سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز

شعله ها را هیمه باید روشنی افروز



كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

عشق در بیماری دلمردگی بیجان

فصل ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد

در شبستان های خاموشی

می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی

ترس بود و بالهای مرگ

كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خیمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهای ملك

همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشكسته و ویران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هیچ سینه كینه ای در بر نمی اندوخت

هیچ دل مهری نمی ورزید

هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد

هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید

باغهای آرزو بی برگ

آسمان اشك ها پر بار

گرم رو آزادگان دربند

روسپی نامردان در كار


انجمن ها كرد دشمن

رایزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند

هم به دست ما شكست ما بر اندیشند

نازك اندیشانشان بی شرم

كه مباداشان دگر روز بهی در چشم

یافتند آخر فسونی را كه می جستند

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد



آخرین فرمان آخرین تحقیر

مرز را پرواز تیری می دهد سامان

گر به نزدیكی فرود آید

خانه هامان تنگ

آرزومان كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟



هر دهانی این خبر را بازگو می كرد

چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد



پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید

از میان دره های دور گرگی خسته می نالید

برف روی برف می بارید

باد بالش را به پشت شیشه می مالید

صبح می آمد



پیر مرد آرام كرد آغاز



پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست

دشت نه دریایی از سرباز

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح

باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز

لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در


كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحری بر آشفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد



منم آرش



چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن



منم آرش سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر تركش آزمون تلختان را

اینك آماده

مجوییدم نسب

فرزند رنج و كار

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده دیدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ

دل این جام پر از كین پر از خون را

دل این بی تاب خشم آهنگ

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم

كه جام كینه از سنگ است

به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است

در این پیكار

در این كار

دل خلقی است در مشتم

امید مردمی خاموش هم پشتم

كمان كهكشان در دست

كمانداری كمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم

ستیغ سر بلند كوه ماوایم

به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا تیر است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست

در این میدان

بر این پیكان هستی سوز سامان ساز

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز



پس آنگه سر به سوی آسمان بر كرد

به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد



درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

كه با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند

كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد

پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند

زمین می داند این را آسمان ها نیز

كه تن بی عیب و جان پاك است

نه نیرنگی به كار من نه افسونی

نه ترسی در سرم نه در دلم باك است



درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش

نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش



ز پیشم مرگ

نقابی سهمگین بر چهره می آید

به هر گام هراس افكن

مرا با دیده خونبار می پاید

به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد

به راهم می نشیند راه می بندد

به رویم سرد می خندد

به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را

و بازش باز میگیرد

دلم از مرگ بیزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است



ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست

فرو رفتن به كام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیك امید خویش می داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم گه پیش می راند

پیش می آیم

دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم

به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند



نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد



برآ ای آفتاب ای توشه امید

برآ ای خوشه خورشید

تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب

برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب

چو پا در كام مرگی تند خو دارم

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم

به موج روشنایی شست و شو خواهم

ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم



شما ای قله های سركش خاموش

كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید

كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید

كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید

غرور و سربلندی هم شما را باد

امیدم را برافرازید

چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید

به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داری


زمین خاموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

نظر افكند آرش سوی شهر آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین كنار در

مردها در راه

سرود بی كلامی با غمی جانكاه

ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

كدامین نغمه می ریزد

كدام آهنگ آیا می تواند ساخت

طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟

طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟

دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز

راه وا كردند

كودكان از بامها او را صدا كردند

مادران او را دعا كردند

پیر مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند


آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پی او

پرده های اشك پی در پی فرود آمد


بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز

خنده بر لب غرقه در رویا

كودكان با دیدگان خسته وپی جو

در شگفت از پهلوانی ها

شعله های كوره در پرواز

باد غوغا


شامگاهان

راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر

باز گردیدند

بی نشان از پیكر آرش

با كمان و تركشی بی تیر


آری آری جان خود در تیر كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش


تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پی آن روز

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند


آفتاب

درگریز بی شتاب خویش

سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد

ماهتاب

بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش

در دل هر كوی و هر برزن

سر به هر ایوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت

سالها بگذشت

سالها و باز

در تمام پهنه البرز

وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید

وندرون دره های برف آلودی كه می دانید

رهگذرهایی كه شب در راه می مانند

نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند

و نیاز خویش می خواهند


با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ

می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه

می دهد امید

می نماید راه



در برون كلبه می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ

كودكان دیری است در خوابند

در خوابست عمو نوروز

می گذارم كنده ای هیزم در