Showing posts with label Justice. Show all posts
Showing posts with label Justice. Show all posts

Saturday, October 16, 2010

ای آسمان ایرانم

ای آسمان ایرانم
ببار بر پیکر بی جانم

باران پاک و زلالت از تو پایین می آید
تا بشوید زندان را از تیرگی چشمانم

نیست ندایی جز خاموشی
بنشان ابرهایت را بر خشکی زبانم

نیست نگاهی جز شیوایی
بزن توندرت را بر چفت این دستانم

نیست آلودگی به دلها جز از غم یارانم
بکش رنگین کمانت بر سوگ بی پایانم

آسودگی چه آسان به آرزو بدل شد
از آبیت بسازان روزهای بی شبانم

نشستم و ندیدم از ابرهای سپیدت
جز سایه ای که افتاد بر پای بی روانم

چشمم بر امیدی از آبی بیکرانت
با دیدن سپیده از تو ای مهربانم

Sunday, October 3, 2010

مانور تمسخر توسط نیروی انتظامی

تمسخر زنان و جنبش سبز در مانور روز شنبه نیروی انتظامی

مانور اقتدار یگان ویژه نیروی انتظامی عصر شنبه در ستاد فرماندهی یگان ویژه برگزار شد و در قسمتی از این مانور عملیات مقابله خیابانی با معترضین اجرا شد.

در این مانور گروهی از افراد تحت امر نیروی انتظامی که از حیث چهره و لباس بیشتر به الوات و اوباش شبیه بودند با مچ بندهای سبز، نقش جنبش سبز را بازی کردند.

اما نکته شرم آور این مانور، تمسخر زنان بود. آنجا که مردانی با پوشیدن لباس زنانه و کلاه گیس و ... بر کول مردان دیگر نشسته و نقش زنان معترض را باری کردند و رفتارهای عجیب دیگری را در این نقش به تصویر کشیدند.

بسیاری از مقامات امنیتی و انتظامی در این مانور حضور داشتند



Friday, July 30, 2010

کی به کیه؟

چندین سال پیش در هندوستان، یک مجسمه (بت) از یکی از خدایان هندوگرایی بود که بسیاری از پیروان آن مذهب هر روز صبح پیش از رفتن به سر کار به خدای خود ادای احترام میکردند تا اینکه یک گروه از مسلمانان سومالیایی به هند رفتند و این صحنه ادای احترام به یک بت را دیدند پس بر خود لازم دیدند که این مجسمه را نابود کنند و کردند و از هند رفتند. پس از اینکه هندیها از آنها پرسیدند که چرا این کار را کردید، آنها در پاسخ گفتند که بر اساس اسلام بت پرستی حرام است و هر مسلمانی هر جا که بت پرستی را دید باید آن بت را نابود کند.
چنین پاسخی این برداشت را در پی داشت که بسیاری از پیروان آن مذهب از هندوگرایی فکر کردند که همه مسلمانان چنین کاری میکنند و به جان مسلمانان هندی افتادند و یک درگیری رخ داد و یک جنگ مذهبی دیگر و بسیاری کشته شدند ولی آن دسته از مسلمانان سومالی که بیرون از هند بودند هیچ اتفاقی برایشان نیافتاد ولی مسلمانان بیگناه هندی تاوان گناه آنها را دادند.
گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری


حال باید پرسید مذهب و دین چیست؟ و دین و مذهب یک نفر به چه کسی مربوط است؟ آیا دین و مذهب و مکتب و عقیده یک فرد جز به خودش به دیگران ربطی دارد؟
آیا اسلام بد است یا رفتار مسلمانان بد است؟
آیا همه مسلمانان یکسان رفتار میکنند؟
چه کسی حقیقت را درست میگوید؟

یک نمونه دیگر:
پس از فاجعه 11 سپتامبر در نیویورک، برخی از آمریکایی های عصبانی از این ماجرا به سیکهای هندی مقیم آمریکا حمله بردند و آنها را کتک زدند چون بخاطر دستاری که سیکها همانند ملاها و عربها بر سر داشتند، گمان کردند که آنها عرب و تروریست هستند.
آیا هر کسی که دستار بر سر دارد عرب است؟
آیا هر عربی مسلمان است؟
آیا هر مسلمانی تروریست است؟
آیا هر مسلمانی موافق حمله تروریستهای اسلامگرا به برجهای دوقلوی نیویورک و کشته شدن صدها انسان بیگناه است؟
آیا همه اینها ربطی به اسلام و مذهب دارد؟
واقعاً باور همه انسانها درباره هر چیزی یکسان است؟

باید گفت هیچی دینی بد نیست. آخوندیسم بد است. در یهودیت و مسیحیت هم همین مشکل را با کشیشها و خاخام های افراطی داریم.
در هندوگرایی هم همین وضعیت است. همچنین در دوره ساسانیان آخوندهای زرتشتی نه تنها به دین پاک زرتشت گند زدند که حتی کشور را به سوی نابودی پیش بردند.
حساب دین رو با کاهنیسم باید جدا کنیم اگر میخواهیم به صلح برسیم.
هیچ دینی در ذاتش بد نیست. آن بینش افراد است که آنها را به سمت خوب یا بد می برد. من بیشتر از ده سال است که درباره مذاهب گوناگون و تاریخ دارم مطالعه میکنم و این را باید بگویم مشکلات بشریت را به گردن خودش بندازید نه به گردن فلان مذهب یا مکتب.

بن لادن مسلمان است، پروفسور حسابی هم مسلمان بود، شیرین عبادی هم مسلمان است.
لنین و رزا لوکزامبورگ کمونیست بودند، پل پوت هم کمونیست بود.

رفتار انسانها هیچ ربطی به مذهبی و کتبی که ادعایش را دارند ندارد، به خودشان بستگی دارد که هدفشان چیست.
مذاهب همه در اثر فراز و فرودهای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، ... در بستر جوامع گوناگون در زمانها و مکانهای گوناگون شکل گرفتند. تا بشریت نیاز روانی به دین و مذهب دارد مذاهب مرتب بازتولید می شوند.
آدمها روبات نیستند که بشود پیش بینی کرد چه جوری رفتار میکنند یا به چی اعتقاد دارند.

یک گل رز از نگاه شما سرخ است، از نگاه یکی دیگر نارنجی، از نگاه یکی دیگر گل بهی، از نگاه یکی دیگر سرخابی، از نگاه یکی حتی سپید است. آدمها مانند هم نیستند.

ما اگر بخواهیم به صلح برسیم باید نیمه پر لیوان را ببینیم یا نیمه خالی لیوان را؟

دین باید از حکومت خارج شود که اگر یک مسلمانی از مذهبش برگشت مانند احسان فتاحیان حکم مرگ برایش در قانون وجود نداشته باشد.
مذهب را از آخوندیسم باید جدا کرد. برای نمونه آخوندهای مسیحی در قرون وسطی چه جنایاتی که مرتکب نشدند ولی مادر ترزا یک انسان مسیحی بسیار نیکوکاری بود که توانست نگاهی بشردوستانه به همه انسانها داشته باشد در عین اینکه خود را مسیحی میدانست.

اینکه آدمها چه نیتی دارند مهم است، دین و مذهب و مکتب بهانه است.

Saturday, June 19, 2010

کاوه آهنگر که بود؟

کاوه یک کوششگر بود نه ناجی مردم. او اگرچه یک قهرمان ارزنده بود ولی ناجی آسمانی یا زمینی مردم نبود.
بسیاری کاوه آهنگر را یک منجی میدانند ولی او سخنگوی مردم خشمگین بود. کار مهم را ارمایل و گرمایل و شهرناز و ارنواز(دختران جمشید) را انجام دادند که ب با نجات دادن جان 30 جوان در هر ماه توانستند یک سپاه مردمی بسازند که پس از نزدیک به 20 سال سرانجام با اظهار خشم کاوه توانستند دور هم جمع شوند و زیر پرچم کاوه به حرکت برای حمایت از اپوزیسیون آن زمان یعنی فریدون در آیند که فریدون با کمک مردم توانست بر ضحاک پیروز شوند و به حکومت دست یابد. پس اینگونه نبود که یک شبه یک منجی به میان آید و مردمان را نجات دهد. این یک پروسه ی 20 ساله بوده که با هماهنگی همه مردم به ثمر رسید.
حتی مسیح هرگز منجی نبوده اگر تاریخ رو بخوانیم میبینیم که مسیح صدای خشم مردم بوده و خود مردم بودند که با عنوان کردن مسیح او را پرچمی برای مبارزه خود میبینند.
این تصور که در تاریخ منجی وجود داشته تنها یک توهم بیشتر نیست.
در داستان خیزش کاوه آهنگر، در واقع جایگاه ارمایل و گرمایل و شهرناز و ارنواز و فرانک و حتی آن پیر نگهبان مرغزار و نیز انبوه مردم، زن و مرد و جوانان نجات یافته از دست ضحاک ماردوش، بسیار مهم و مؤثر بوده است.
این نوشتار به خوبی داستان ضحاک و کاوه و فریدون را نشان میدهد و جزییات واقع را بیان میکند:


ضحاک

چکیدهٔ گزارش شاهنامه :
دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید) را به نزد ضحاک بردند. در آن زمان هرشب دو مرد را می‌گرفتند و از مغز سرآنان خوارک برای ماران ضحاک فراهم می‌آوردند. روزی دو تن بنامهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند تا به آشپزخانه ضحاک راه یابند تا روزی یک نفر که خونشان را می‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را برای کشتن آورده وبرزمین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسرگوسفند آمیخته و به دیگری گفتند که در کوه و بیابان پنهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد می‌ساختند و چندین بُــز و میش بدیشان دادند تا راه دشتها را پیش گیرند.

داستان ضحاک با پدرش

ضحاک فرزند امیری نیک سرشت و دادگر به نام مرداس بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست. پس خود را به شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، می‌خواهم رازی با تو درمیان بگذارم. اما باید سوگند بخوری که این راز را با کسی نگویی.» ضحاک سوگند خورد.
اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی می‌کنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک که جوانی تهی مغز بود دلش از راه به در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمی‌دانست چگونه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمی‌خواست و پیش از دمیدن آفتاب در آن به نیایش می‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت که برای نیایش می‌رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.

فریب اهریمن

چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است.»
ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری می‌ساخت.
روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روییدن مار بر دوش ضحاک

بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.

گرفتار شدن جمشید

در همین روزگار بود که جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریافت و به ایران تاخت. بسیاری از ایرانیان که در جستجو ی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه کردند.
ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صد سال خود را از دیده‌ها نهان می‌داشت. اما سر انجام در کنار دریای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد تا او را با ارّه به دو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را به دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند به فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام به تیره بختی از جهان رفت.
جمشید دو دختر خوب رو داشت: یکی شهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز در دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس به فرمان او در آمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را به همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) به پرستاری و خورشگری ماران گماشت.
گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را به ستم می‌گرفتند و به آشپزخانه می‌آوردند تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد می‌کردند و روانه کوه و دشت می‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر گوسفند خورش می‌ساختند.

زادن فریدون

از ایرانیان آزاده مردی بود بنام آبتین که نژادش به شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند می‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.
آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای شانه‌های وی در پی خوراک می‌گشتند به آبتین بر خوردند. او را به بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.
فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش به دست فریدون است بیمناک شد. فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد که چراگاه گاوی نامور به نام بُر مایه بود. از نگهبان مرغزار بزاری در خواست کرد که فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک دور بماند.

خبر یافتن ضحاک

نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار می‌پرورد. گماشتگان خود را به دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو به دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت و به پرورش فریدون کمر بست.

بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

از آن سوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه به گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان می‌راند. می‌دانست که فریدون زنده‌ است و به خون او تشنه.
روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروزه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را بخوانند. آنگاه روی به آنان کرد و گفت:«شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم از اندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره‌ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام تا دشمن بد خواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.

داستان کاوه

ضحاک چنان از فریدون به ترس و بیم افتاده بود که روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند - همهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی کردند. در همین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید که فریاد می‌کرد - فرمان داد تا کسی را که فریاد می‌کند به نزدش ببرند - او کسی نبود جز کاوهٔ آهنگر.
کاوه فریاد زد که فرزندان من همه برای ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز میخواهند بکشند - ضحاک فرمان می‌دهد تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه می‌خواهد تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامه را پاره کرده و به زیر پا می‌اندازد و بیرون می‌رود. سران از این کار کاوه به خشم می‌آیند و از ضحاک می‌پرسند چرا کاوه را زینهار دادی؟ او پاسخ می‌دهد که نمی‌دانم چرا پنداشتم میان من و او کوهی از آهن است و دست من بر کاوه کوتاه.


درفش کاویانی و چرایی نام آن

کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون می‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای می‌زند و مردم را گرد خود گروه می‌کند و به سوی فریدون می‌رودند.
این در جهان نخستین بار بود که پرچم به دست گرفته شد تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.
فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را به گوهرهای گوناگون بیاراست و نامش را درفش کاویانی نهاد.
فریدون پس از تاج گذاری پیش مادر می‌رود و رخصت می‌گیرد تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک برای او نیایش می‌کند و آرزوی کامیابی. فریدون به دو برادر بزرگ‌تر از خودش به نامهای کیانوش و پرمایه می‌گوید تا به یاری آهنگران رفته و گرزی مانند سر گاومیش بسازند. آن گرز را گرز گاو سر می‌نامند.

پایان کار ضحاک

فریدون در روز ششم ماه (ایرانیان به روز ششم ماه خرداد روز می‌گفتند) با سپاهیان به جنگ ضحاک رفت. به نزدیکی اروند رود که تازیان آن را دجله می‌خوانند می‌رسد.
فریدون از نگهبان رود خواست تا همهٔ سپاهیانش را با کشتی به آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه است که کسی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانه به آب زد. سپاهیانش نیز به پیروی از او به آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند که زین اسبان به درون آب رفته بود. چون به خشکی رسیدند به سوی دژ (قلعه) ضحاک در گنگ دژهوخت رفتند.
فریدون یک میل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان می‌کشید که گویی می‌خواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی درنگ به یارانش می‌گوید که جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران در دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانهٔ آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را که جز به نام پرودگار بود، به زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.

برگرفته از: ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

Thursday, April 29, 2010

راز جاودانگی کوروش بزرگ

كوروش بزرگ بر مزار پانته آ و آبراداتاس


Persian:

تابلویی که می بینید، اثر «ویسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و روایت کنندۀ یکی از داستان­های تاریخ ایران باستان است.

در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که:

هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می­کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته­آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.

چون وصف زیبایی پانته­آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد.

اما اراسپ خود عاشق پانته­آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته­آ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند.

هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می­گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته­آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق­شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته­آ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته­آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته­آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازۀ زن می­بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است و بدین گونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه می­شود.

برگرفته از: اشو زرتشت پیام آور اهورامزدا



English:

The painting you see, is by "Vicente López" the 18th century Spanish painter, is a narrative of one of stories of history of ancient Iran.

In Dehkhoda Lexicon for the word "Pantea" based on "Xenophon" narrative is stated that:

When the Medes returned triumphantly from Susa war, they brought trophies that some of them were dedicated to Cyrus the Great. Among the trophies there was a very beautiful woman and methinks the most beautiful woman in Susa named Pantea that her husband called Abradatas was gone for a mission from their king.

When they described the beauty of Pantea for Cyrus, Cyrus didn't believe right to take a married woman from her husband and even when describing beauty of that woman was excessive and Cyrus was offered at least once to see her, for fear that he might fall in love with her, refused. Then he entrusted her to his keepers called "Arasp" until her husband coming back.

But Arasp himself fell in love with Pantea and wanted to enjoy her, Pantea inevitably asked help from Cyrus. Cyrus blamed Arasp and because he was a decent man, became extremely ashamed and Cyrus ordered him to go & find Abradatas and ask him to come to Iran.

When Abradatas came to Iran and became aware about the subject, for gratitude for generosity of Cyrus, he saw required himself to serve in his army.
It has been said when Abradatas was going to the battlefield, Pantea took his hands while she was crying, said: "I swear to the love between me and you, through the magnanimity of Cyrus to us, now he has right to know us grateful. When I was his captive & his, he didn't want me to know me as his slave and didn't want to release me with shameful conditions but saved me for you. As if I'm his sister-in-law."
Abradatas was killed in that war and Pantea went over his dead body and began wailing. Cyrus ordered Pantea's Abigails to watch her not to kill herself, but she used a moment of neglect of her Abigail and ripped her chest by a dirk that she had with herself, and fell down next to her spouse and Abigail also killed herself & fell down on soil because of fear from Cyrus and her neglect.

When Cyrus became aware about happening, came over to funeral. So if you notice in this painting there are two women and a man and the rest of the story is determined in the painting and thus that someone on reputation is immortal in history.

Source: Ashoo Zarathustra the prophet of Ahura Mazda


Thursday, April 15, 2010

هیچ‌کس به فکر زندانیان گمنام نیست

مریم محمدی
دکتر محمد ملکی از فعالان سیاسی قبل از انقلاب است و سابقه‌ی حبس به عنوان زندانی سیاسی را در هر دو نظام در کارنامه‌ی خود دارد. او اولین رییس دانشگاه تهران پس از انقلاب است که تا انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاه در این سمت بود.

در همان زمان به دلیل اعتراض به تعطیلی دانشگاه‌ها، دست‌گیر شد و پنج سال را در زندان گذراند. دومین‌ بار در سال ۷۹ در یک نشست نیروهای ملی‌مذهبی بازداشت شد و آخرین بار پس از انتخابات ریاست جمهوری و در حالی که به علت پیشرفت بیماری سرطان پروستات در بستر بیماری بود، بازدشت شد. این در حالی بود که به علت بیماری و عدم اعتقاد به انتخابات، دکتر ملکی هیچ‌گونه فعالیت انتخاباتی نداشت و ماموران برای بردن او به بازداشت‌گاه ناچار بودند او را در راه رفتن کمک کنند.

دکتر محمد ملکی روز ۱۰ اسفند‌ماه پس از تلاش‌های وکیل و خانواده‌اش به علت شدت بیماری به قید کفالت آزاد شده است. دیروز قرار بود دادگاه او تشکیل شود که با تقاضای وکیل مدافع به تاخیر افتاد. آقای ملکی اعلام کرده هر زمانی هم که دادگاه برگزار شود، در صورت علنی نبودن در آن شرکت نخواهد کرد.

دکتر محمد ملکی

با ایشان گفت‌و‌گویی همه‌جانبه در مورد مجموعه‌ مسائل جاری و همچنین وضعیت خاص ایشان داشته‌ام:


دیروز وکلای من اطلاع دادند که خدمت قاضی رفته‌اند و جناب قاضی موافقت کرده‌اند. زیرا مدارکی برده‌اند که وضعیت سلامت من چگونه است و نیاز به تداوم معالجه دارم. قاضی نیز قبول کرده که دادگاه عقب بیافتد و گفته است خبرتان می‌کنم که چه موقع برای دادگاه بیایید.

یعنی در تمام مدتی که زندان بودید نیز از موارد اتهامی خودتان آگاه نشدید؟

خیر، ندیدم که اتهامم چیست. تفهیم اتهام شدم که توهین به رهبری و امام، محاربه و اقدام علیه امنیت کشور و از این مسائل که البته خود کیفرخواست را ندیدم که در آن چه آمده است. بازپرس و وکلا اعلام کردند که چنین چیزی هست.

آقای ملکی شما اعلام کردید اگر دادگاه علنی نباشد در آن شرکت نمی‌کنید. فکر نمی‌کنید این اقدام شما ممکن است تاثیر بدی در پرونده بگذارد و محکومیت سنگین‌تری برای شما بیاورد و چرا اساسا چنین تصمیمی گرفتید؟

شرکت کردن یا نکردن، تفاوتی ندارد. باید روزی در این مملکت، حداقل قانون اساسی اجرا شود. این‌طور نیست که هنوز و بعد از ۳۰ سال یک بند مهم قانون اساسی اجرا نشود. قانون صراحت دارد که اتهامات سیاسی باید در دادگاه علنی با حضور هیئت منصفه و حضور خبرنگاران انجام گیرد.

من در سال ۸۰ نیز که با ملی مذهبی‌ها دستگیر شده بودم، گفتم در آن دادگاه شرکت نمی‌کنم زیرا غیرقانونی است. بنابراین فکر می‌کنم این مسئله باید روزی حل شود، یا باید قانون اساسی را اجرا کنیم یا فقط بندهایی که دوست داریم و به نفع حاکمیت است اجرا کنیم. قانون اساسی، حقوقی برای ملت گذاشته است که باید عملی شود.

کاری ندارم که در دست‌گیری‌ها و بازجویی‌ها این اصول رعایت می‌شود یا خیر، ولی بهانه‌‌ی همیشگی آن‌ها این است که جرم سیاسی هنوز تعریف نشده است. این به متهم و به من که تا به حال سه بار به جرم ضد انقلاب بودن دست‌گیر شده‌ام، چه ارتباطی دارد؟ ضد انقلاب آن‌هایی هستند که قانون را زیر پا می گذارند؛ همان قانونی که به قول خودشان زاییده انقلاب است. بنابراین من چگونه می‌توانم شرکت کنم؟ دیروز دادگاهم بود ولی اصلا من از کیفرخواست اطلاع ندارم و نگذاشته‌اند من بخوانم که علیه من چه نوشته‌اند.

آقای ملکی شما در وضعیت بد جسمانی دستگیر شدید. در زندان نیز معمولا بیمار بوده و گاهی نیز بیمارستان بودید. الان از نظر جسمی در چه وضعیتی هستید؟

وضعیت جسمی من همان است. شش ماه که آن‌جا بودم نتوانستم آمپول مخصوصی که استفاده می‌کردم را بزنم. کمی درد و سوزش داشتم و الآن که امدم دو آمپول زده‌ام و مقداری آن درد و سوزش تسکین پیدا کرده است. ولی احساس می‌کنم الآن که بیرون هستم، به خصوص از نظر روحی وضع بدتری دارم.

ممکن است بگویید چرا این‌طور است و از نظر روحی حتی بدتر از دوران زندان هستید؟

زیرا من نگران بچه‌ها هستم. الان تعداد زیادی از دانش‌جویان ناشناس و گمنام در زندان هستند و هیچ‌کس به فکر ‌آن‌ها نیست. فکر نمی‌کنند که آن‌ها نیز فرزندان این مملکت هستند. آخر گناهشان چیست، باید روزی به این مسئله رسیدگی شود. حالا حکومت که متاسفانه به فکر نیست ولی من کمتر دیده‌ام این دوستان جنبش سبز دفاع جانانه‌ای از آنان کرده باشند. تکلیف این‌ها را مشخص کنید، این‌ها درس و زندگی دارند. خانواده‌ها مرتب جلوی زندان اوین، دربه‌در و چشم‌ به راه هستند. این چیز‌ها بیشتر از خود بیماری به من رنج و عذاب می‌دهد.

آقای ملکی شما در جریان انتخابات فعال نبودید. گفته بودید که اعتقاد ندارید و شرکت نداشتید ولی به هر حال به علت حوادث همین انتخابات دست‌گیر شدید. الآن تحلیل شما از انتخاباتی که برگزار شد چه هست؟

همان‌طور که گفتید در انتخابات مطلقا فعال نبودم زیرا اولا مریض بودم و بعد هم معتقد به این انتخابات که شورای نگهبان چند نفر را تعیین می‌کند که به آن‌ها رای داده شود، نیستم. زندان هم که رفتم ۳۱ مرداد بود. زمانی که این مسائل پیش آمد، در زندان بودم. سه ماه اول در انفرادی بودم. هیچ روزنامه یا تلویزیون و اطلاعی از بیرون نداشتم تا بعد که به بند عمومی منتقل شدم.

در آن‌جا اطلاعاتی کسب ‌کردم ولی پس از بیرون آمدن از زندان، دیدم همان مسائل گذشته وجود دارد. این خودی و غیر خودی؛ و این‌که تنها به فکر افراد سرشناس هستند تا آزاد شوند و به مرخصی بیایند وجود دارد. کسی به فکر این بچه‌ها نیست. آن‌چه در روحیه‌ی کسانی که طرفدار جنبش سبز یا اصلاح‌طلب هستند، دیدم این بود که در برخورد آنان با دیگران تغییر چندانی به وجود نیامده است. روحیه‌ی آن‌ها همان خودی و غیر‌خودی است. رفتارشان این‌گونه است که چون این فرد از خودم است رعایت حال او را می‌کنم و با آغوش باز او را می‌پذیرم ولی آن که از ما نیست، خودی نیست.

بعد هم این مدت که حدود یک ماه و نیم است که آمده‌ام، شاید ده بار از خانه بیرون نرفته‌ام. آن ۱۰ بار را نیز بیشتر به بیمارستان و دنبال دارو و پزشک رفته‌ام. کمتر سعی کرده‌ام تماس داشته باشم و علاقه‌ای به این که چه اتفاقی می‌افتد، نداشته‌ام. ملت ما در این مدت تغییرات اساسی نکرده است. همان ملت و همان مردم هستیم و در بزرگ‌ترهای ما همان خودخواهی‌ها و منیت‌ها وجود دارد.

آقای ملکی به نظر می‌آید شما مشخصا از رهبران جنبش سبز گله‌مند هستید.

من بسیار بسیار گله‌مندم. آن توجهی که باید به بچه‌های زندانی که فراوان نیز هستند نمی‌شود. به خصوص دانش‌جویان گمنام که خیلی از آنان را می‌شناسم و در زندان دیده‌ام و در این سایت‌ها هیچ اسمی از آن‌ها نیست. ماه‌ها است این افراد زندانی هستند. به بعضی‌های‌شان بی‌خود و بی‌جهت حکم‌های ۴ یا ۵ سال داده‌اند.

گاهی اشاراتی می‌کنند ولی دفاع جانانه نمی‌کنند. دفاعی که چند روز پیش مهندس سحابی ـ خدا عمرش بدهد ـ کرد بسیار لذت‌بخش بود. ایشان این رنج‌نامه را از زبان همه‌ی ما داده است. ما که سنی ازمان گذشته است و در انقلاب و بعد از انقلاب بودیم در حال رنج‌بردن هستیم. زندان زمان شاه را دیده‌ایم، زندان‌ جمهوری اسلامی را هم دیده‌ایم. این‌ها فرزندان ما هستند، مگر این‌ها از خارج آمده‌اند؟ فرزندان این مملکت هستند و حرفی دارند. حرف‌شان را زده‌اند، حالا فرض کنید حرف‌شان را فریاد زده‌اند، در دانشگاه‌ها یا بیرون، نباید این‌گونه با آنان برخورد شود.

برگرفته از: رادیو زمانه

Wednesday, March 31, 2010

ندا و مردان صاحب / ستاره سجادی

روز شنبه ۳۰ خرداد کشته شدن ندا توسط نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران و فیلم آن نه تنها ایرانی‌‌ها بلکه همهٔ دنیا را مبهوت و غم زده کرد. و اما این شروع داستان است.

در کشوری که پدرسالاری تا گوشت و استخوان آدم‌ها دویده است ناگهان زنی‌ سمبل یک جنبش میشود. اتفاقی‌ که به این گستردگی هیچ وقت در تاریخ ایران نبوده است. و البته این "پدرسالاری" تا به امروز تلاش خود را کرده است که این اتفاق آن طور که او می‌خواهد باشد و آن را برای خود تصاحب کند.

در روز کشته شدن ندا اولین اطلاعاتی که از او به دست می آید از حضور مردی میانسال با موهای بلند خبر میدهد که در فیلم هم دیده میشود. شایعات از شوهر یا پدر بودن آن مرد می‌گویند. گویی جامعه نمی‌خواهد حضور آن زن را به تنهایی‌ بپذیرد. بالاخره مردی هم باید حضور داشته باشد.پس از چندی مشخص میشود که آن مرد معلم موسیقی ندا بوده است. دیگر کم کم کسی‌ از آن مرد حرفی‌ نمی زند. آخر معلم موسیقی‌ آن مقامی نیست که "پدرسالاری" را ارضا کند. مدتی‌ بعد شخصی‌ به اسم آرش حجازی پیدا میشود. او مرد دکتری است که در صحنهٔ کشته شدن ندا در فیلم دیده میشود. او سعی‌ خود را کرده است که ندا را نجات دهد. آرش حجازی بعد از رفتن به انگلستان و مصاحبه با بی‌‌بی‌سی هرچند جزئیات به قتل رسیدن ندا توسط نیروهای سرکوب را روشن می‌کند ولی‌ تمام توجه‌ها را به خود معطوف میسازد. بله! مرد دیگری پیدا شده است. مردی که خود، خواسته یا ناخواسته با ماجرای ندا گره می‌‌خورد. از چشمان "معصوم" ندا می‌گوید. از حضور "معصوم" ندا در آن روز. ندا با آنکه در تظاهرات اعتراضی کشته شده است نباید و نمی‌تواند یک مبارز باشد بلکه باید معصوم باشد. آخر او یک زن است. تمام رسانه‌های ایرانی‌ و غیر ایرانی‌ بر تنها موضوعی که بیش از هر چیز دست میگذارند چشمان و نگاه معصوم او در آخرین لحظه است. کسی‌ از مبارز بودن او نمی‌گوید. کسی‌ علاقه ای ندارد که بفهمد ندا چطور آدمی‌ بود است. سیاسی بود است یا نه. برای چه به خیابان آماده است؟ نه! هیچ کدام اینها برای ما جالب نیستند. چیزی که جالب است دختری "بی‌ گناه و معصوم" است که کشته شده است. او مثل مردان کشته شده قهرمان یا مبارز نیست، بلکه سمبل زنی‌ "بی‌ گناه" است.

همهٔ این جال ‌و جنجال‌ها کمی‌ آرام می‌گیرد تا نوبت به نامزد یا دوست پسر ندا می‌رسد. او در ایران دستگیر میشود و بعد از آزادی از ایران فرار می‌کند. خیل مصاحبه‌ها شروع میشوند.

نامزد ندا سوژهٔ اصلی‌ و مورد اعتماد "پدرسالاری" است. بالاخره مردی که صاحبی در خور باشد پیدا شده است. حالا دیگر همه چیز در دست اوست. او صاحب ندا بوده است. حالا او به نمایندگی‌ از ندای کشته شده که سمبلی‌ "بی‌ گناه" از جنبش مردم است و در نتیجه به نمایندگی‌ از جنبش حرف میزند و مصاحبه می‌کند. او حتی به اسرائیل میرود تا پیام صلح را به آنجا ببرد و با سیستمداران یکی‌ از خشن‌ترین دولت‌های دنیا دیدار می‌کند. ماجرا وقتی‌ جالب میشود که عکس العمل آدم‌ها به این واقعه نه تنها نقد این دیدار و نقد این صاحب مسلکی و نمایندگی است بلکه بحث راجع به این موضوع است که آیا کاسپین ماکان نامزد واقعی ندا بوده است؟!!! گویی اگر نامزد واقعی او بوده است صاحبی در خور است که حق این صاحب بودن و نمایندگی‌ را دارد و اگر نبوده است ندارد.

حدودا نه ماه از کشته شدن ندا می‌گذرد و هنوز ندا در سایه ای از مردان صاحب مانده است. انگار این جامعه هنوز طاقت و تحمل سمبل شدن و مهم شدن یک زن را به عنوان یک فرد ندارد. زنان هنوز هم حتی وقتی‌ که به خیابان می‌آیند نمیتوانند به طور مستقل مبارز باشند. حتا وقتی‌ که کشته میشوند و تبدیل به یک سمبل میشوند.


Sunday, February 7, 2010

فریاد می زنم

برای زندگی حاضر هستم بمیرم
برای زندگی حاضر هستم بمیرم

فریادم نه از درد است نه از بیباکی است. فریادم از سالها سکوت و خفقان و تنهایی است اگرچه باکی ندارم بر آنچه فریاد میزنم ولی دیگر باج نمیدهم. فریاد میزنم تا همه عرصه های زندگی که سالیان درازی است بر من بسته شده و من را مانند تابوتی فولادی در آغوش خود گرفته، باز شوند تا نه تنها نفس بکشم که زندگی کنم و زندگی کردن را مانند هر انسان آزادی لمس کنم.
تا روزی که آزاد شوم فریاد میزنم و فریاد میزنم تا به زندگی برسم اگر هم به زندگی نرسیدم، همین جان ناقابلی را که دارم و تنها سپر و دارایی من است در راه رسیدن به زندگی و آزادی خرج میکنم.

Sunday, January 31, 2010

اعدام نشدند، به قتل رسیدند

نوشته مجتبی سمیع‌نژاد

خبر اعدام «ناگهانی و مخفیانه» و «بدون اطلاع خانواده و وکیل» آرش رحمانی‌‌پور ۱۹ ساله و محمدعلی زمانی که «پیش از انتخابات» بازداشت شده بودند، تنها اجرای یک حکم «اعدام» نیست، عمل انجام شده یک عمل «تروریستی» از جانب قوه قضاییه و جمهوری اسلامی برای «قتل بی‌دلیل» دو تن از شهروندان است.

دو شخصی که در اسفند و فروردین ماه، دو و سه ماه پیش از انتخابات بازداشت شده بودند، به اتهام «اغتشاشات بعد از انتخابات» به قتل رسیده‌اند. دو شخصی که حتا به خاطر بازداشت فرصت حضور در «تبلیغات پیش از انتخابات» را هم نداشته‌اند.

به قتل رسیدن این دو نفر در زندان اوین یک ترور و آدم‌کشی است برای ایجاد رعب و وحشت به خاطر فضایی سیاسی ایران و در پیش بودن روز ۲۲ بهمن. آن‌چه از بی‌قانونی و روند دادرسی عادلانه وجود دارد، در پرونده این دو نفر حضور داشته است. صحبت‌ها نسرین ستوده به وضوح این عمل تروریستی را مشخص می‌کند:

«من به عنوان وکیل آرش رحمانی پور از خبر اعدام ناگهانی وی شوکه شدم. به موجب قانون هیچ حکمی قبل از ابلاغ قابلیت اجرا ندارد. این حکم مخفیانه صادر شد و مخفیانه دور از کسانی که باید اطلاع داشته باشند برای اجرا رفت و پس از اجرا پایگاه اطلاع رسانی دادسرا آن را اعلام کرد. هیچ دلیلی جز ایجاد رعب و وحشت در این پرونده برای صدور حکم آرش وجود نداشت. آرش بر خلاف مطلبی که در پایگاه اطلاع رسانی دادسرای عمومی انقلاب اعلام شده در ماجراهای

پس از انتخابات بازداشت نشد. او در فروردین سال جاری و دوماه قبل از انجام انتخابات و در منزل خودش بازداشت شد و در زمان دستگیری بیش از ۱۹ سال نداشت. بسیاری از اتهاماتی که علیه آرش مطرح شد مربوط به زمانی بود که کمتر از ۱۸ سال داشت. بنابراین به طور قطع ویقین پرونده آرش از پرونده های اعدام های زیر ۱۸سال است که اعلام شده و این بار اعدام زیر ۱۸ سال از بین متهمان سیاسی قربانی گرفت. در تمام طول بازداشت و محاکمه علیه وی فشارها و وعده و وعید های فراوانی در جریان بود. از ابتدا خواهر آرش بازداشت شد. دو ماه خواهر آرش در بازداشت بود. پس از آن با قرار منع تعقیب آزاد شد اما فشارهایی که در زمان بازداشت تحمل کرده بود منجر به از دست دادن فرزندش شد. آرش در تنها ملاقاتی که من به مدت ربع ساعت با وی داشتم به من گفت که در دو تا بازجویی خواهرش را روبروی او گذاشته اند و گفتند که اگر می خواهد آزاد شود باید به اعتراف هایی که از او درخواست می شود اقرار کند. همین طور به من به عنوان وکیل انتخابی آرش هرگز اجازه شرکت در محاکمه داده نشد. در جلسه ای که مرداد ماه دادگاه آرش تشکیل شد من برای شرکت در جلسه دادگاه اصرار کردم. این موضوع باعث شد ماموران امنیتی من را تهدید به بازداشت کنند و سپس با اخذ پروانه وکالت من آن را صورت جلسه کردند و بعدا پروانه را به من برگرداندند.»

هیچ توضیحی در مورد اعدام دو شخصی که پیش از انتخابات بازداشت شده‌اند برای دستگاه قضایی و نهادهای امنیتی وجود ندارد به جز «تروریست» خطاب کردن آن‌ها، این عمل یک ترور سیاسی است در آستانه‌ی روز ۲۲ بهمن، آن‌چنان‌که ترور استاد دانشگاه دکتر علی محمدی پیش‌تر به همین منظور و به این شکل صورت گرفته بود.

اتهام همکاری با سازمان مجاهدین و «گروه جعلی انجمن پادشاهی» که توسط اشخاصی وابسته به دولت ایران اداره می‌شود، حربه‌یی شده برای حذف فیزیکی و صدور حبس‌های طولانی مدت‌،‌ برای فعالین و شهروندان ایران. اتهامی که «حمایت» از متهمان را به خاطر ماهیت «جرم» و «خطوط قرمز» موجود، کم‌رنگ می‌کند و در سایه همین عدم حمایت آنان به قتل می‌رسند. ۱۱ متهم در رابطه با حوادث بعد از انتخابات محکوم به اعدام شدند که اکثریت آن‌ها پیش از انتخابات بازداشت شده بودند و ربطی به حوادث بعد از انتخابات نداشته‌اند.

* آرش رحمانی‌پور تنها ۱۹ سال داشت

Thursday, January 21, 2010

شمار زندانیان سیاسی کرد محکوم به اعدام به ۲۰ نفر رسید

"عدنان حسن پور" و"حبیب لطیفی" دست به اعتصاب غذا زدند.

بنا به گزارش کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی ، حکم دوتن از زندانیان سیاسی کرد به نامهای "محمد امین عبداللهی" و "قادر محمد زاده" اهل میرواباد شهر بوکان از 20 و 32 سال زندان دردادگاه تجدید نظر ارومیه به حکم اعدام تغییر یافت .

این دو زندانی سیاسی کرد در میراباد شهر بوکان به اتهام همکاری با احزاب کرد مخالف رژیم دستگیر و مدتی را در بازداشتگاه اطلاعات بوکان نگهداری و سپس به زندان مرکزی ارومیه انتقال داده شدند.

محمد امین عبدالهی 25 ساله، در اولین دادگاهی خود به 20 سال زندان محکوم و به متعاقب این حکم از سوی شعبه 2 دادگاه تجدید نظرارومیه روز شنبه 26 دیماه به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" و "محاربه" به اعدام محکوم شد.

همچنین قادر محمد زاده زندانی سیاسی کرد 32 ساله نیز که دراولین دادگاهی خود به اتهام همکاری با یکی از احزاب کرد مخالف نظام به 32 سال زندان حکم داده شده بود همزمان با دادگاهی محمدامین و در همان دادگاه تجدید نظر به اعدام شدت و افزایش یافت .

شایان ذکر است محمد امین عبدالهی فرزند اسماعیل و محمد قادر زاده فرزند بایز که هر دو اهل میراباد شهر بوکان میباشند در مدت بازداشت خود در زندان اداره اطلاعات بوکان تحت شدیدترین شکنجههای جسمی قرار گرفتهاند..

گفتنی است هم اینک با صدور حکم اعدام این دو زندانی سیاسی کرد شمار زندانیان سیاسی و مدنی کردمحکوم به اعدام در ایران به 20 نفر رسیده است که اسامی آنها به شرح ذیل میباشد.

۱- زینب جلالیان - اهل ماکو - زندان کرمانشاه - اعدام،
۲- شیرکو معارفی - اهل بانه - زندان سقز - اعدام،
۳- حبیب لطیفی - اهل سنندج - زندان سنندج - اعدام ،
۴- سامی حسینی - اهل سلماس - زندان اورومیه - اعدام،
۵- جمال محمدی - اهل سلماس - زندان اورومیه - اعدام،
۶- رستم ارکیا - اعدام ،
۷- رشید آخکندی - اعدام،
۸- حسین خضری - اهل اورومیه - زندان اورومیه - اعدام،
۹- فرزاد کمانگر - اهل کامیاران - زندان اوین تهران - اعدام،
۱۰- علی حیدریان - اهل سنندج - زندان اوین تهران - اعدام ،
۱۱- فرهاد وکیلی - اهل سنندج - زندان اوین تهران - اعدام،
۱۲- مصطفی سلیمی - اهل سقز - زندان سقز - اعدام،
۱۳- انور رستمی - اعدام ،
۱۴- ایرج محمدی - اهل میاندوآب - زندان اورومیه - تیرباران،
۱۵- محمد امین آگوشی - اهل پیرانشهر - زندان اورومیه - تیرباران،
۱۶- احمد پولادخانی - اهل پیرانشهر - زندان اورومیه - تیرباران،
۱۷- حسن طالعی - اهل ماکو - اعدام،
۱۸- شیرین علم هویی - اهل ماکو - زندان اوین – اعدام
۱۹- محمد امین عبداللهی اهل میرواباد شهر بوکان، زندان ارومیه ،اعدام
۲۰- قادر محمد زاده اهل میرواباد شهر بوکان، زندان ارومیه ،اعدام.

"عدنان حسن پور" و"حبیب لطیفی" دست به اعتصاب غذا زدند

کوردستان و کوردنیوز: بنابه خبر رسیده به کوردستان و کورد نیوز مسئولین زندان مرکزی سنندج ،دو تن از زندانیان سیاسی کرد به اسامی "حبیب لطیفی" دانشجو و فعال سیاسی محکوم به اعدام و "عدنان حسنپور" روزنامه نگار محکوم به 10 سال زندان را در پی اعتراض آنها به تفتیش وسایل شخصیشان توسط زندانبانان این زندان و همچنین اعتراض به یورش این زندانبانان به زندانیان بند و ضرب و شتم زندانیان به سلول انفرادی انتقال دادند.
خبر رسیده به کوردستان و کورد نیوز حاکی از آنست که این دو زندانی سیاسی کرد بدنبال انتقال به سلول انفرادی در زندان مرکزی سنندج از روز دوشنبه 28 دیماه دست به اعتصاب غذا زده اند.
حبیب الله لطیفی دانشجوی حقوق دانشگاه ایلام حدود25 ماه پیش توسط نیروهای امنیتی رژیم ایران به اتهام همکاری با یکی از احزاب کرد مخالف نظام بازداشت و به اعدام محکوم شد .
عدنان حسن پور روزنامه نگار کرد هفته نامه ئاسو در تاریخ ٥ بهمن ماه ١٣٨٥ دستگیر و در تاریخ ٢٢ خرداد در دادگاهی غیر علنی به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی"، " جاسوسی" و "محاربه" محاکمه و ابتدا به اعدام محکوم شد،
حکم نامبرده پس از اعتراض و تلاشهای بسیار نهادهای مدنی و به ویژه حقوق بشری برای الغای این حکم غیر انسانی و ناعادلانه به حکم سنگین مجازات 10 سال زندان تغییر یافت .

به نقل از کوردستان و کورد نیوز

Monday, January 11, 2010

Hamed Roohinejad’s father writes a letter of appeal to Secretary-General of the UN, Ban Ki-Moon



In the Name of the Almighty

Honorable Secretary-General of the United Nations!

Your Excellency, Mr. Ban Ki-Moon

With respectful greetings

I, Mohammad Reza Ruhi-Nejad, inform you that my 23 year old son, Hamed Ruhi-Nejad, was arrested on May 3, 2009 - before the tenth presidential elections – by a group identifying themselves as members of the Presidential National Security Agency, and transferred to Ward 209 of Evin prison. My family and I had no news of my son’s situation for over 4 months until my wife finally obtained permission to visit him through the Islamic Revolutionary Court’s Public Prosecutor’s Office.

My son has advanced M.S. (Multiple Sclerosis) and suffers from severe anemia. As a second year philosophy student at Shahid Beheshti University, he lost sight in his right eye and both his hands are in a semi-paralyzed state. Moreover, due to the lack of medical attention and his troubled internal systems – such as his digestive system – the threat of death is always with him.

Because of his M.S. and his association with a certain Mohammad Reza Ali Zamani (who himself has been sentenced to death in the aftermath of the events following the 10th presidential elections in Iran) who was known to have knowledge of medical treatments, Hamed left Iran for treatment and to pursue his studies. With the ultimate destination of the United States in mind, he left the country through Iraq. He resided in Iraq for a while and realizing that Mr. Ali Zamani was unable to do anything for him, returned to Iran in August in cooperation with the Ministry of Information.

Nine months after my son’s return and more than a month before the presidential elections, security forces from the Ministry of Information came to my house at night and arrested my son, this 23 year old youth who had no connections or affiliations to any groups and whose simple purpose in going to Iraq was to ultimately seek medical treatment in America.

My son was judged in court proceedings that were directly linked to the events following the recent elections and as a result the shockingly severe sentence of execution was issued on his behalf.

While battling with the hard to cure disease of M.S. and maintaining his innocence and lack of information, Hamed was sentenced to death after 36 days in solitary confinement in the Ministry of Information’s Ward 209 and several more months of group confinement.

Hamed is currently confined in Ward 350 of Evin Prison, getting weaker by the day and without any thorough medical care or follow up on the baseless accusations of his association with a group of Iranian Royalists, he awaits imminent disaster.

Your Excellency, Mr. Ban Ki-Moon!

Honorable Secretary General of the United Nations!

Hamed, a youth interested in ideas who has remained active and curious in high school and university, is today faced with an unfair and mind-boggling death sentence. We represent the worried and anxious family of Hamed Ruhi-Nejad, and as Hamed’s father, I ask that you work toward the release of Hamed from such an unjust and heavy judgment of execution through any means possible. Hamed’s serious physical condition brings him face to face with death. As his family and as his father, I ask from you, as the Secretary-General of the largest organization of all nations, to strive to the utmost of your ability to save our son Hamed from this death sentence and to endeavor to find treatment for this young Iranian student.

I look forward to your prompt action and that of other international organizations.


Mohammad Reza Ruhi-Nejad, father of political prisoner Hamed Ruhi-Nejad who carries a death sentence.

Cc:

United Nations High Commissioner of Human Rights

United Nations Human Rights Council

International Human Rights Observer

Reporters without Borders

Amnesty International

Iranian Human Rights Activists in Europe and North America

نامه خانواده حامد روحی نژاد، جوان محکوم به اعدام به دبیرکل سازمان ملل



پدر حامد روحی نژاد از دبیر کل سازمان ملل برای نجات فرزندش استمداد طلبید.

خبرگزاری هرانا - حقوق زندانیان: محمدرضا روحی نژآد پدر زندانی سیاسی محکوم به اعدام حامد روحی نژآد در نامه ای خطاب به بان کی مون دبیر کل سازمان ملل متحد خواهان تلاش سازمان ملل برای نجات فرزندش از حکم اعدام در ایران شد.

متن نامه پدر حامد روحی نژاد که از سوی کمیته گزارشگران حقوق بشر منتشر شده است به قرار زیر است:


نامه خانواده روحی نژاد به دبیر کل سازمان ملل متحد

دبیر کل محترم سازمان ملل متحد !

عالیجناب آقای بان کی مون !

با سلام و احترام

این جناب محمدرضا روحی نژآد به استحضار می رسانم که فرزند بنده به نام حامد روحی نژآد ، 23 ساله در مورخه 13/2/1388 و قبل از برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری توسط افرادی که خود را از سازمان امنیت ملی ریاست جمهوری معرفی نمودند دستگیر به بند 209 زندان اوین منتقل گردید. بنده و خانواده ام حدودا بیش از 4 ماه از وضعیت فرزندم بی اطلاع بودیم که بالاخره از طریق دادسرای امنیت دادگاه انقلاب همسرم موفق به ملاقات با نامبرده می گردد.

فرزند اینجانب دارای بیماری ام اس شدید بوده و از کم خونی مفرط رنج می برد. او که دانشجوی سال دوم رشته فلسفه دانشگاه شهید بهشتی می باشد در اثر این بیماری عملا چشم سمت راست خود را از دست داده و هر دو دست او به حالت نیمه فلج درآمده است. همچنین با توجه به عدم رسیدگی پزشکی به فرزندم و مشکل دستگاههای داخلی بدن - از جمله دستگاه گوارش - خطر مرگ در زندان او را تهدید می کند.

حامد به دلیل بیماری ام اس و ضمن آشنایی با شخصی به نام محمدرضا علی زمانی (که خود او نیز پس از حوادث پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران به اعدام محکوم شده است) که آشنا به انرژی درمانی است برای معالجه و تحصیل از ایران به قصد رفتن به آمریکا از طریق عراق از کشور خارج شد . ایشان مدتی در عراق می ماند و بالاخره پس از اینکه متوجه می شود که از آقای علی زمانی کار برنمی آید در مرداد ماه 1387 با هماهنگی با وزارت اطلاعات به کشور باز می گردد.

پس از 9 ماه از بازگشت فرزندم و بیش از یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری نیروهای وزارت اطلاعات شبانه به منزل اینجانب آمده و در حالیکه فرزندم جوان 23 ساله ای بود که هیچ گونه آشنایی با هیچ مشرب و گروهی نداشت و فقط از روی سادگی و برای درمان به عراق (برای رفتن به جایی که بتواند معالجه شود) می رود دستگیر می شود.

فرزندم در دادگاههای مربوط به حوادث پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران به صحن دادگاه آورده شده و سرانجام حکم سنگین و غیرقابل باور اعدام برای وی صادر شده است.

حامد در حالی که با بیماری صعب العلاج ام اس دست به گریبان بوده و از همه چیز بی خبر و بیگناه است پس از 36 روز انفرادی در بند 209 وزارت اطلاعات و انتقال به سلولهای اجتماعی این بند و پس از ماهها زندانی بودن بی گناه به اعدام محکوم شده است.

حامد در وضعیت فعلی در بند 350 زندان اوین در حالی روزگار می گذراند که هر روز ناتوان تر شده و بدون پیگیری دقیق در مورد بیماری و اتهام بی اساس وارده به او (ارتباط با انجمن پادشاهی ایران) احتمال هر گونه فاجعه ای برای او می رود.

عالیجناب آقای بان کی مون !

دبیر کل محترم سازمان ملل !

حامد جوانی اهل اندیشه ، فعال و پرسشگر در دوران دبیرستان و دانشگاه بوده است و امروز ناجوانمردانه و با حکمی غیر قابل باور مواجه گشته است . یعنی حکم اعدام!

ما خانواده نگران مضطرب حامد روحی نژآد و بنده به عنوان پدر حامد از شما می خواهیم از هر راه ممکن برای رهایی حامد از زیر حکم سنگین ناعادلانه اعدام تلاش فرمائید. حامد در وضعیت بسیار اسف بار جسمی با مرگ دست و پنجه نرم می کند. به عنوان خانواده حامد و به عنوان پدر حامد از شما به عنوان دبیرکل بزرگترین اجتماع تمامی ملل می خواهم که با تمام توان خود و مجامع بین المللی برای نجات فرزندمان حامد از زیر حکم اعدام و تلاش برای درمان این جوان دانشجوی ایرانی اقدام فرمائید.

در انتظار اقدام عاجل شما و مراجع بین المللی
محمدرضا روحی نژاد پدر زندانی سیاسی محکوم به اعدام حامد روحی نژاد

Saturday, January 9, 2010

Five pesticides in human relations

  1. advice + tips
  2. Rate
  3. matter and interdict
  4. Blame
  5. judge

پنج آفت در روابط انسانی

1 - نصیحت + راهنمایی
2 - ارزش گذاری
3 - امر و نهی
4 - سرزنش
5 - قضاوت

Thursday, December 31, 2009

من برای تو و تو برای من می رزمیم، می مانیم تا سرود آزادی را بخوانیم

ای همراه، دستت را در دستم بگذار و دستم را بفشار و احساس همراهیم را لمس کن. من برای تو و تو برای من می رزمیم، می مانیم تا سرود آزادی را بخوانیم. بدان که من و تو همراه گرمی دستان زنجیروار پیوسته، همراه نفس های راوی شکیبایی، همراه اشک و خون مردمان زجر کشیده، مردمان محروم مانده از زندگی و آرامش و همراه شانه به شانه شهیدان راه آزادی هستیم.
هستی ما از بودن ما، از همراهی ما، از خون شهیدان، از اشک مادران و پدران، از درد به جا مانده از شکنجه و تجاوز، از آرزوهای نوجوانی به امید فردایی خوش، از محدودیتهای بی پایان که کودکی و جوانی ما را از زجر انتظار مرگ تلخ تر میکرد، از تلاش سبز ما برای رسیدن به آزادی و عدالت سرچشمه میگیرد. از تلاش سبزی که به نام زیبای صلح چیزی جز حق زندگی میلیونها جوان، هر روز یک رویداد تاریخی ساخت تا استبداد برچیده شود، از سبزی زندگی یاد گرفتیم تلاشی برای رسیدن به زندگی را با تقدیم کردن جان و زندگیمان آغاز کنیم و بگوییم بس است اعتماد به دیوهای خوناشامی که جز شهوت قدرت و ثروت بادآورده چیز دیگری در سر ندارند.
همراه، ای همدرد، ای همگام و همداستان، دستم را در دستت بفشار و پا به پایم بیا تا بشکنیم بت کثیفی را که خون میخورد و سیرایی ندارد.
ای همراه بیا و دردت را فریاد بزن و بخوان از آزادی چون نغمه آزادی ما کوبنده بت فرسوده اهریمن است.
به امید آزادی و رهایی از بند


Iranian liberal injured by bullet , shows the victory sign. Mark the Victory is the Iranians Green Movement sign.

Friday, December 18, 2009

خمینی: ارتش و سپاه باید بگویند جانم فدای مردم


سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردم هستند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردم هستند. رهبر هم جانش فدای مردم است.

ما همه برای مردم هستیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟

سید روح الله خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132

در همین راستا این مطلب را بخوانید.

Wednesday, December 16, 2009

پیام شیرین عبادی به کمپین مردان باحجاب: شما با حرکت نمادین خود از زن بودن دفاع کردید

شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل، در پیامی به مردان کمپین «مردان با حجاب» با تقدیر از این اقدام آنان گفت: "فرزندانم، شما با حرکت نمادین خود نه تنها از دوست دربندتان، بلکه از « زن» بودن دفاع کردید. شما با این حرکت نمادین نشان دادید که مخالف قوانین تبعیض آمیز هستید. مخالف قانونی هستید که زن را نه یک انسان بل نیمی از انسان به حساب می‌‌آورد و به همین دلیل شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است."

پس از دستگیری مجید توکلی از فعالان سرشناس جنبش دانشجویی و انتشار عکسهایی از وی با چادر و مقنعه در خبرگزاری‌ها و رسانه‌های نزدیک به دولت و درج این خبر که توکلی به هنگام خروج از دانشگاه این پوشش‌ها را بر سر داشته تا شناخته نشود، کمپینی با عنوان"کمپین مردان باحجاب" راه اندازی شد و تعداد زیادی از مردان جنبش سبز، وبلاگ نویسان و اساتید دانشگاه های خارج از ایران اقدام به انتشار عکسهایی از خود با روسرى و چادر در فضای اینترنتی کردند تا هم به دستگیری مجید توکلی و تلاش برای تحقیر وی با پوشاندن لباس زنانه اعتراض کنند و نشان دهند که حجاب اجباری حقیر است و نه زن و هم به نوعی مخالفت خود با حجاب اجباری زنان در ایران را نشان دهند.

متن کامل پیام شیرین عبادی به کمپین مردان باحجاب را در زیر می خوانید:
پسران عزیزم، فرزندان دلبندم که چادر مادر و روسری خواهرتان را ننگ ندانسته و با افتخار آن را سر کردید. نمی‌‌دانم دوست دربندتان - مجید توکلی - با چه لباس و هیاتی دستگیر شد، آن قدر از خبرگزاری‌های مربوط به دولت جمهوری اسلامی ایران، دروغ شنیده‌ام که هیچ سخن و حدیث آنان را باور نکنم. مهم نیست که با لباس زنانه دستگیر شده باشد یا مردانه. مهم آنست که بر خلاف قانون دستگیر شد و هنگام بازداشت به جرم سخنانی که گفته بود، او را چنان مضروب کردند که تا مدت ها تبدیل به کابوس جوانان شود، اما نمی‌‌دانستند که شما رویا دارید نه کابوس- شما از ستمگر نمی‌‌هراسید بل باعث هراس هر ستمگر هستید.

فرزندانم، شما با حرکت نمادین خود نه تنها از دوست دربندتان، بلکه از « زن» بودن دفاع کردید. شما با این حرکت نمادین نشان دادید که مخالف قوانین تبعیض آمیز هستید. مخالف قانونی هستید که زن را نه یک انسان بل نیمی از انسان به حساب می‌‌آورد و به همین دلیل شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است.

شما جوانان فریاد زدید که به مادرانتان احترام می‌‌گذارید و حقوق انسانی‌ خواهرانتان را پاس می‌‌دارید. شما واژه «فمینیست» را یک بار دیگر برای بازجویان بازداشتگاه‌ها معنی کردید. بسیاری از دخترانم در بی داد گاه‌ها به جرم «فمنیست» بودن به زندان افتادند، سال ها روزی نامه‌های دولتی مرا به علت «فمینیست» بودن مورد انواع تهمت و افترأ قرار دادند و حل آنکه فمینیست از منظر من، شما و دخترانم به معنای‌ « زن بودن» و افتخار به زن بودن است و بس- ما از خلقت خداوندی ننگ نداریم که ما را زن آفرید - ننگ بر کسانی که زن را ناقص الخلقه و ناقص العقل می‌‌دانند و به صرف مرد بودن، خود را از مادرانشان برترمی پندارند. ننگ بر آنانی‌ که بر دامان مادر بزرگ شدند، از شیره جان او تغذیه کردند و وقتی‌ به مسند و مقامی رسیدند وقیحانه برای خود چون مرد بودند حقوقی دو برابر مادر مقرر کردند و بی‌ شرمانه در قانون نوشتند: « اگر مردی زنی‌ را ولو عمداً به قتل برساند، خانواده زنی‌ که به قتل رسیده، برای قصاص قاتل باید قبلا نیمی از دیه قاتل را به او بپردازد.»

آنان با تصویب چنین قانونی برای مردی که زنی‌ را به قتل برساند در حقیقت پاداشی نیز در نظر گرفته اند، زیرا در نزد آنها زن بودن گناه کمی‌ نیست ونیاز جامعه به زنان فقط آن است که «نشینند و زایند شیران نر» و به همین دلیل است که سهمیه جنسیتی در دانشگاه‌ها برقرار کردند تا سدی برای ورود خواهرانتان به دانشگاه‌ها ایجاد کنند. سعی‌ کردند صدای مساوات طلبی زنان را به جرم «اقدام علیه امنیت ملی‌» خاموش سازند، به مأمورین خود دستور بازداشت، تهدید، ضرب و شتم زنانی را که خواهان حقوق برابر بودند، دادند.

پسران عزیزم، چون در تارخ دیرینه این مملکت همواره حق زنان را ربوده و از سهم آنان کاسته بودند، بنابراین به تلافی گذشته‌ها می‌خواهم شما را از « جنبش دانشجویی» بربایم و با افتخار بگویم شما متعلق به جنبش تساوی طلبانه زنان ایران هستید. ما این حرکت نمادین را با افتخار در تاریخ جنبش خود ثبت خواهیم کرد.

برگرفته از: تغییر برای برابری


Thursday, December 10, 2009

بيانيه مهم گروهی از فرماندهان و پرسنل ارتش: اگر از راه تجاوز و تعدی به مردم بازنگردند، با واکنش جان برکفان ارتش مواجه خواهند شد

گروهی از فرماندهان و پرسنل نيروی هوايی و نيروی زمينی ارتش جمهوری اسلامی بيانيه‌ی مهمی انتشار دادند. در اين بيانيه آمده‌است: "در روزگاری که هم‌دوش برادران سپاهی جان خود را فدای اين ملت می‌کرديم هرگز گمان نمی‌برديم که ممکن است روزی گروهی از سپاهی‌ها، بر خلاف خواست بخش اعظم پرسنل صادق و ايثارگر سپاه، قدرت سلاح خود را در مقابل اين ملت به کارگيرند." اين گروه از ارتشيان نوشته‌اند: "به آن دسته از تحميل‌شدگان به سپاه که دست تجاوز و تعدی به جان و مال و آبرو و ناموس ملت ايران دراز کرده‌اند و بيش از همه به خون شهدای نيروهای مسلح کشور اعم از سپاهی و ارتشی خيانت کرده‌اند، شديدا اخطار می‌کنيم که اگر از راه رفته بازنگردند، خود را با واکنش جان برکفان ارتش مواجه خواهند ديد." بيانيه را بخوانيد:

به نام يزدان پاک

"ارتش پناه ملت"

درسال های دفاع مقدس که دوشادوش برادران سپاه، از اين آب وخاک دفاع می کرديم، درواقع مشغول دفاع ازشرف وآبرو و حيثيت وجان و مال ملت ايران بوديم. ارزش کشورهم به دليل ارزش ملت ايران است. سلاح ارتشی وسپاهی بايد در راه خدمت به اين ملت به کارگرفته شده وجان آنان هم در راه مردم ايران فدا شود. در روزگاری که همدوش برادران سپاهی جان خود را فدای اين ملت می کرديم هرگزگمان نمی برديم که ممکن است روزی گروهی ازسپاهی ها، بر خلاف خواست بخش اعظم پرسنل صادق و ايثارگرسپاه، قدرت سلاح خود را در مقابل اين ملت به کارگيرند.

ارتش خود را پناه ملت می داند و هيچ گاه به خواست سياستمداران برای سرکوب مردم تن در نداده است. به عهد خود برای عدم دخالت درسياست وفادار است اما نمی تواند در مقابل ظلم و تجاوز به هم وطنان خود نيز ساکت بنشيند. به همين دليل به آن دسته از تحميل شدگان به سپاه که دست تجاوز وتعدی به جان ومال وآبرو و ناموس ملت ايران درازکرده اند و بيش ازهمه به خون شهدای نيروهای مسلح کشور اعم از سپاهی و ارتشی خيانت کرده اند، شديدا اخطارمی کنيم که اگر از راه رفته بازنگردند، خود را با واکنش جان برکفان ارتش مواجه خواهند ديد. ارتش پناه ملت است و از ملت آرام وصلح دوست ايران در مقابل هر متجاوزی تا آخرين قطره خون خود دفاع خواهد کرد.

گروهی ازخلبانان وپرسنل هواپيمايی نيروی زمينی ارتش جمهوری اسلامی ايران ( هوانيروز)
جمعی ازفرماندهان وپرسنل گروه سی وسه توپخانه اصفهان
گروهی ازخلبانان وهمافران نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران(نهاجا)
دانشگاه شهيد ستاری نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران(نهاجا)
جمعی ازپرسنل ستاد فرماندهی نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران(نهاجا)
جمعی ازپرسنل مرکزآموزش پشتيبانی نزاجا
جمعی ازاساتيد ومسئولين دانشگاه افسری امام علی(ع)
جمعی ازپرسنل ومسئولين ستاد فرماندهی کل ارتش



برگرفته از: خبرنامه گویا

Wednesday, November 11, 2009

اعدام "چاره مشكل" شما نيست ظالمان! درباره حكم اعدام احسان فتاحيان


با "رویش ناگزیر جوانه" چه می كنید؟

از كشتن دیگران چه سودی بردید كه از اعدام "احسان" ببرید؟ شما تمام شده اید!

"احسان فتاحیان" را برای عضویت در یك حزب سیاسی (كومله) و بدون آنكه دست به اسلحه برده باشد یا خونی ریخته باشد و بی اینكه شاكی خصوصی داشته باشد، فقط بدلیل آنكه مثل حاكمان نمی اندیشد و خار چشم آنان است، به مجازات اعدام محكوم شده و زیر تیغ جنایتكاران است!

با این حاكمان خونریز چه باید گفت؟ چه می توان گفت؟

آیا براستی گمان می كنید با كشتن احسان و كشتن و زندانی كردن سایر مخالفان، سرنوشت حتمی شما برای"پایان" و سرنگونی تان تغییری می كند؟ آیا هنوز نفهمیده اید اگر "اعدام مخالفان" چاره از مشكل نظامهای دیكتاتوری و نامشروع بود، شما الان بر مسند قدرت نبودید و به جای میراث خواری یك انقلاب، الان داشتید روضه خوانی می كردید؟

چه سودی نصیب شما می شود وقتی مرده های این ملت هم بدن شما را می لرزانند؟ از كشتن مخالفان چه نصیبی برده اید كه حالا گمان می كنید می توانید سودی از اعدام "احسان"ها ببرید؟ جز اینكه مدتی بعد از كشتن او، مجبور می شوید مزدوران خود را بفرستید تا سنگ مزار این شهید را هم مانند سنگ مزار "ندا" و "سعید عباسی" و سایر شهیدان بشكنند؟ چرا قدرت طلبی، برای حماقت تان هم مرزی نگذاشته؟ از كشتن "ندا" چه نصیبی بردید جز اینكه سرعت سقوط خودتان را تندتر كردید؟ حالا آن كشته های مظلوم، خار چشم شما شده اند و سند رذالت نظام نامشروع شما هستند. این سرعت شما برای سقوط چه چیزی است جز دلیلی بر حماقتی كه دارید؟ و لیاقتی كه هرگز نداشته اید؟ آخر مگر نمی بینید كه ندا آقاسلطان امروز نماد مظلومیت ملت ایران شده و به نام او، بورسیه تحصیلی علوم انسانی در آكسفورد پایه گذاری شده است؟ همان رشته ای كه خار چشم شماست! درهمان دانشگاه آكسفوردی كه بزرگان دولت نامشروع شما، علی كردان و محمدرضا رحیمی و كامران دانشجو و ... آرزوی داشتن دكترای تقلبی اش را داشتند و مدرك تقلبی آن را خریده و به آن مباهات می كنند. پس این سرعت هولناك شما برای بدنامی و سقوط و پایان، بابت چیست؟ چه سندی برای نامشروع بودن شما بیشتر از این اعمال احمقانه لازم است تا اثبات كند شما از آغاز هم "لیاقت حكومت" نداشته اید و حالا دیگر مطلقا" شایسته سقوط هستید.

امروز احسان فتاحیان در چنگال شماست. از شما تقاضای توقف اعدام او را نداریم، چون تقاضا از ظالمان یعنی به رسمیت شناختن ظلم آنان. البته تلاش خود را برای نجات احسان و سایر محكومین به اعدام از طریق ملل دنیا و مجاری بین المللی ادامه می دهیم. اما بدانید اگر او و صدها مثل او را هم بكشید، این ملت دیگر شما را نمی خواهد. اگر با همه دنیا هم متحد شوید، این ملت شما را نمی خواهد. اگر مجیز آمریكا را هم بگویید، این ملت شما را نمی خواهد. اگر به پشتوانه روسیه و چین و حتی به پشتوانه غرب و آمریكا، ما را به گلوله هم ببندید این ملت شما را نمی خواهد. دوره شما به سر رسیده و باید بروید.

امروز "احسان" برای ما یك قهرمان تازه است كه تا همین جا هم با مظلومیت خود، موجب ریشه دواندن امید به پیروزی در ملت ما شده است. اعدامش كنید یا نكنید، جسمش را به زیر خاك می فرستید، با اندیشه و روح سیال او در میان ملت چه خواهید كرد؟ مگر نمی بینید روح سیال و اندیشه شهیدان سبز ملت، تا همین جا چه معجزه هایی كرده است؟

صدای ملت را از خلال شعر زیر بشنوید؛ هرچند شما اگر گوش شنوایی داشتید كار را به این سقوط هولناكتان نمی رساندید! این شعر، واگویه یك مردم ستمدیده اما امیدوار با خود است، و شما "حاكمان رفتنی" شایسته شنیدنش هم نیستید. به زودی جشن سقوط شما را خواهیم گرفت، با همین "ریشه" ها كه در خاك امیدواری بسته ایم و با همین "جوجه های نشسته در آشیانه"! كه ما بی شماریم و "سند تحقیر" شماییم.

گیرم كه در باورتان به خاك نشستم؛
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است؛
با "ریشه" چه می كنید؟
گیرم كه بر سر این بام،
بنشسته در كمین پرنده ای،
پرواز را "علامت ممنوع" می زنید،
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می كنید؟
گیرم كه می زنید!
گیرم كه می برید!
گیرم كه می كشید!
با "رویش ناگزیر جوانه" چه می كنید؟

پی نوشت: پتیشن "مخالفت با اعدام احسان فتاحیان" را اینجا امضا كنید. امضای شما، تكمیل یك سند تازه است بر مظلومیت ملت. درنگ نكنید.

نوشته بابک داد


Monday, November 9, 2009

خشونت رژیم در برابر عدم خشونت مردم

رژیم تنها قانون را برای مردم میداند و خودش را از قانون مبرا میبیند.
این باور در ذهن سران رژیم شکل گرفته که در برابر حکومت، تنها این مردم هستند که مسؤول هستند و باید به قانون عمل کنند و حکومت خود هیچ تعهدی نسبت به هیچ قانونی ندارد.
این چالش بزرگ حکومت و مردم است که مردم انتظار دارند رژیم جایگاه قانونی خودش را ببیند
ولی
رژیم به دنبال بهانه می گردد تا در برابر کوچکترین حرکتی که به نظر آنها بی قانونی از سوی مردم باشد به هر طوری حتی غیر قانونی واکنش نشان دهد.
ولی اگر مردم در برابر کوچکترین بی قانونی رژیم پایداری کنند و آنها را وادار به پاسخگویی کنند خیلی راحت می توانند به آنها تسلط بیابند تنها با این باور و انگیزه که شدیداً از رژیم طلب رفتار منطقی و متناسب با ظرفیتهای قانونی که برای حکومت تعریف شده است را داشته باشند.

همه حکومتهای دیکتاتوری خود را تمامیت خواه میدانند و دست به هر کاری می زنند و کاری هم ندارند که کارشان در قانون چه جایگاهی دارد تنها چون اسلحه دارند باید هر کاری بکنند ولی آیا مردم توان برخورد با این رفتارهای رژیم پلید ولی فقیه را ندارند؟

به نظر من که مردم تاکنون نشان دادند هم از قانون آگاه هستند و هم جایگاه خود و حکومت را در برابر قانون میدانند تنها چیزی که میتواند اینها را به عقب ببرد پیگیری و ایستادگی مردم در برابر خواست مردم یعنی قانونگرایی است که شامل ظرفیتهای گوناگونی از مجازات مجرمان حکومتی تا برگزاری رفراندوم شود.

به هر حال تا کنون این رژیم با برخوردهای قانونی و مسالمت آمیز مردم روبرو شده ولی اگر مردم بخواهند رفتارهای غیر قانونی و خشونت بار به خرج بدهند بسیار آسان میتوانند اینها را پایین بکشند.

دیگر این بستگی به شعور حکومتگران دارد که بفهمند مردم تاکنون بسیار به اینها امتیاز دادند تا محترمانه خودشان کنار بروند وگرنه هیچ دیکتاتوری در طول تاریخ چه با زور چه بدون زور پایدار نبوده و نیست.