Showing posts with label خدا. Show all posts
Showing posts with label خدا. Show all posts

Thursday, May 15, 2008

آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟

برگرفته از: FLOPPY

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل و بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...









ثمانه عظیمی دانش آموز حادثه دیده

ثمانه عظیمی دانش آموز حادثه دیده بر اثر آتش سوزی مدرسه روستایی از توابع شیراز

رضا حقیقی دانش آموز حادثه دیده





دستان نرگس حیدری دانش آموز حادثه دیده

نظافت دستان نرگس حیدری دانش آموز حادثه دیده بر اثر آتش سوزی بخاری نفت سوز توسط مادر




نرگس برای عکاس نمی‌خندد.

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت.

این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند.
خبرگزاری فارس تا حدودی پی گیر این قضیه بوده که آقای فرامرز میر احمدی خبرنگار فارس این تصاویر رو تهیه کردند.
ایمیل تماس با خبرگزاری فارس: Info@farsnews.ir


لینک های مرتبط:

Monday, May 5, 2008

مانی


- می دانید تفاوت بین سپاهیان من و سپاهیان بهرام ساسانی در چیست؟
هیچ کس جرات نداشت با پاسخی مانی را ترغیب به توضیح بیشتر کند گرچه نیازی به این کار نبود. مانی چند لحظه بعد جواب پرسش خود را می داد. پیکر مانی در غل و زنجیر اسیر بود. مانی نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت: های آدمها که دور و بر من ایستاده اید... فرق پیروان من و لشگریان بهرام ساسانی را در لباس هایمان بجویید. لشگریان ساسانی با زره پوش و کلاه به جنگ دشمن می روند در حالیکه پیروان من با لباس های لطیفشان در پی یافتن همراهی زمین و زمان را زیر و رو می کنند تا او را به دین زیبایی ها رهنمون شوند. به سمت باغهای روشنائی... اینست تفاوت بین طریقه نبرد من و طریقه نبرد بهرام ساسانی...نگهبان با سلاح خویش به صورت مانی کوبید. پیامبرِ نقاش در حالیکه در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیده شده بود از هوش رفت.



- دین من آیین زیبائی هاست. من پیامبری نقاشم. من از بابِل آمده ام تا فریادم در سراسر جهان طنین افکن شود. من آنچه را می گویم که زرتشت می گفت، عیسی می گفت، بودا می گفت. نقاشی های من سخن از دوستی می گویند. من شما را به سمت باغهای روشنایی رهنمون می شوم. آنجاست که نیمه تاریک انسان از او جدا می شود و نیمه روشنایی او متبلور می گردد. ای مردم! تیرگی و پلشتی را از خود برهانید، به کیش همنوعانتان احترام بگذارید و آیین آنها را به ریشخند و جبر نگیرید. خدای آنها هم همان خدای باغهای روشنایی است ...
***

مانی در میان نخلستان راه می رفت. دجله، این رود وحشی در میان نخلستانها شاخه هایی پدید می آورد و درختان را آبیاری می کرد. پسرک سفید پوش در حالی که پای چپش کمی می لنگید از روی جوی کوچکی پرید و روی ماسه های آن طرف فرود آمد. کمی راه رفت و عاقبت در کنار جویباری نشست. پشت ابر های آسمان بین النهرین خورشیدی نهفته بود که حالا با پایان باران کم کم اشعه های نورانیش را بیرون می داد. گاهی گوشه ابری دریده می شد و اشعه نوری بیرون می زد. مانی به آسمان که خیره می شد احساسی از تجلی و عروج وجودش را فرا می گرفت. از برگ های درخت خرما قطرات آب به داخل جویبار می چکید. مانی بر ساقه گیاه کوتاه قامتی قطره آبی دید. یک چشمش را بست و سرش را چرخاند تا خورشید را از میان قطره آب ببیند. قطره ناگهان به میان جویبار افتاد و نگاه مانی هم همراهش به میان جویبار رفت. به چهره خودش دقت کرد. قطره دیگری افتاد و تصویرش کمی لرزید. لرزید و لبخند زد. لبش کمی جنبید و گفت: من همزاد تو ام مانی! وحی آسمانی را از دهان من بشنو! از این لباس سفید بیرون بیا! نقاشی کن! کتاب بخوان! طبابت کن! برای مردم حرف بزن! پیام آور زیبائی ها باش! از اینجا برو تا ذهن تو نیز مانند اعضای این فرقه نپوسیده است! برو ...
...

پیروان فرقه مغتسله روی میز های چوبی نشسته بودند تا نهار مختصرشان را بعد از کاری سخت در مزرعه صرف کنند. نور خورشیدِ بعد از ظهر مردمک چشم ها را تنگ کرده بود و اطاق تقریباً تاریک به نظر می رسید. فقط سفیدی لباس ها معلوم بود. سیتایی، رهبر فرقه می خواست اجازه خوردن بدهد که مانی از در وارد اطاق شد. نگاهها به سمت او برگشت. چشم ها که حالا به تاریکی عادت کرده بود آنچه را می دید باور نداشت. مانی روی لباسش گل های رنگارنگ نقاشی کرده بود و هر جای لباس را به زینتی آمیخته بود. دلها زیبائی را می ستود ولی چشم ها آنرا تکفیر می کرد. مانی که می دانست مجازات سنگینی پیش رو دارد از همان دری که وارد شده بود خارج شد. به انتظار نشست تا بعد از تحمل مجازاتش فرقه مغتسله را با آن آیین های خشک و بی مورد و نازیبا ترک کند.
***

بیایید! بیایید! در این باغ بگردید! در این باغ بگردید! آنچه در این باغ هست... مظهر لطف خداست... مظهر لطف خداست... بیایید! بیائید! در این باغ بگردید!
- آه تو چه موهای لطیفی داری دِناگ! بیا رو به روی من بنشین. می خواهم موهای تو را ببافم!
دناگ نزدیک مانی شد و به او پشت کرد. موهای سیاهش را در اختیار مانی گذاشت. مانی موهای دناگ را می بافت و حرف می زد:
- پدرم روزی تصمیم عجیبی گرفت. تصمیم گرفت از لذایذ دنیا چشم پوشی کند و به حقیقت برسد. او خانواده اش را ترک گفت. به میان فرقه سپید جامگانِ مغتسله رفت و من را همراه خویش برد. پدرم از آیین سپید جامگان یاد گرفت که گوشت نخورد، شراب ننوشد و هرگز زنی را لمس نکند تا به حقیقت برسد... حقیقت اما در میان موهای سیاه توست دناگ! هر جا زیبایی هست حقیقت همانجاست!
***

مانی شب و روز راه می رود. از اینجا پیاده به آنجا می رود و آنجا را با کشتی به مقصد جایی دیگر ترک می کند. آن سوی اینجا ها و آنجا ها مانی به یک چیز می اندیشد: گسترش آیین خویش. مانی به هر شهری که می رسد پیروانی می یابد. چند روزی با ایشان دمساز می شود. زیر درختی می نشیند و از الهامات خویش، از آنچه همزادش بر او نازل می کند برای آنها سخن می گوید. آنگاه بر می خیزد تا به همراه یارانش به سمت جایی دیگر برود. بعد از مدت ها مانی به تیسفون می رسد. پایتخت امپراطوری ساسانی و محل سکونت شاپور، شاه شاهان.
***

- گوش کن مانی! من شاه شاهان هستم و این گونه دوستانه کنارت نشسته ام تا با تو صحبت کنم. امپراطوری ساسانی گرچه از بیرون پر ابهت به نظر می رسد ولی از داخل در حال تهی شدن است. باید حقیقتی را به تو بگویم و آن اینکه حاکمان واقعی موبدان اند نه من! آنها دستورشان را در قالب تقاضا بیان می کنند و من ناچار محترمانه می پذیرم...
مانی بدون اینکه به صورت شاپور نگاه کند گوش می داد. فقط هر از چند گاهی دستی به ریشش می کشید.
- مانی! تو بسیار به من نزدیکی... کمک کن تا از نفوذ موبدان بکاهم.
مانی حرفی برای گفتن نداشت.
***

در دربار شاپور ساسانی حرف های زیادی از دهانها بیرون می آید. هر کدام به قصد و غرضی خاص. مانی ساکت نشسته است.
شاپور: امپراطوری روم هیچ موقع این گونه ضعیف نبوده است. پس نباید به آنها فرصت بازسازی داد.کرتیر- موبد دربار- : جاویدان بماند شاه شاهان شاپور ساسانی! اعلی حضرت! نظر این جانب هم همین است. باید بر امپراطوری روم حمله برد و آیین کفرآمیز آنها را از میان برداشت. تنها یک آیین مورد قبول بزرگترین امپراطوری زمانه است و آن هم آیین زرتشت می باشد.
نگاهها به سوی مانی برگشت. مانی چیزی نمی گفت و به زمین خیره شده بود.
شاپور گویی که می خواست با حرفی مانی را به دفاع از خویش ترغیب کند گفت: ولی ما عهد و پیمانی با قیصر روم داریم. اوضاع افلاک و کواکب چگونه است کرتیر؟
کرتیر: خوب است سرورم. اختر سعد مشاهده شده است. حمله ما با شکست دادن روم و اسارت قیصر همراه خواهد شد.
شاپور: مانی! همزاد تو عقیده ای راجع به جنگ فردا ندارد؟
مانی جواب داد: خیر سرورم! هیچ نمی گوید... من کمی می ترسم...
***

روم فتح و قیصر کشته شد و مانی به سبب آنکه در شب حمله پیام آور شادی نبود از دربار طرد شد. پیامبر نقاش که اکنون سن را از مرز پنجاه گذرانده بود، ناگاه گویی متوجه گذر زمان شده باشد نگاهش را برگرداند تا روزها و سالهای گذشته را از نظر بگذراند. مانی بی آنکه خود بخواهد وسیله دست شاپور شده بود تا بواسطه آیین خویش نفوذ موبدان را کاهش دهد. سرانجام شاپور ساسانی درگذشت و بهرام به شاهی رسید. مانی اکنون دریافته بود که از هدف خویش بازمانده است. او به جای اینکه در دربار بماند می بایست سفر می کرد. به اینجا و آنجا. هر جا که امید یافتن پیروی برای دین زیبائی ها وجود داشته باشد. مانی کتاب ارژنگ را در دست گرفت تا سفر را آغاز کند. مانی برای جبران گذشته از دست رفته حرکت می کرد. ولی انگار رسالت مانی به انتها رسیده بود، هرچند نصفه و نیمه و ناتمام. مانی به دستور بهرام ساسانی اسیر شد. پیامبر نقاش را در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیدند...
***

مانی که با ضربه سلاح نگهبان از هوش رفته بود به هوش آمد. از بینی اش شیار خونی سرازیر شده بود. با صدایی ضعیف برای آنها که به تماشایش آمده بودند گفت: دین من آیین زیبائی هاست... بیایید در باغهای روشنایی بگردید!... بیایید!...
نگهبان با ضربه ای دیگر صدای مانی را قطع کرد.
***

روز بعد جسدی که از کاه پر شده بر دیوار قصر جندی شاپور تاب می خورد. به هنگام غروب مردمی که از مقابل قصر می گذشتند از خود می پرسیدند: مگر او چه کرده است؟
هیچ کس نمی دانست مانی چه کرده است.

برگرفته از: تارنمای ایران باستان

Sunday, May 4, 2008

بند، سزاوار دلارام نیست

او رها است و برای رهایی زیسته است. بند نیز شرمگین می شود اگر بر دست او خم شود.

مدت 30 ماه بند! حکمی است که به پاس تلاشهای یک فعال حقوق زنان به دست او داده اند!

شرم است بر ما و تاریخمان این برگ!

بند و تازیانه را بر مدافعان حقوق زن چه کار؟! به پاس کارنامه حمایت از محرومان بم، دلارام را به بند می برند.

به پاس پیشرو بودن در جنبش زنان، دلارام را به بند می برند.

به پاس پیشرو بودن در جنبش دانشجویی، دلارام را به بند می برند.

به پاس پوییدن، رهیدن، رهانیدن، دلارام را به بند می برند.

22 خرداد 85 کجا بودی که ببینی اش؟ بر زمینش کشیدند. دستش را شکستند. همین دلارام را. همین دل – آرام را.

چه شد؟ راسخ تر شد در این که قانون نابرابر "باید" تغییر کند، حتا اگر برای آن دلارام را به بند برند.

بعد از 22 خرداد دیدی اش؟ در کوچه ها ، خیابانها، وقتی که امضا جمع می کرد؟ وقتی که حرف می زد و دفاع می کرد از ایده اش، اراده اش که قانون نابرابر باید تغییر کند! وقتی که باورش را از رهایی در کنشی مسالمت آمیز و انسانی و بشر دوستانه دنبال می کرد که قانون نابرابر باید تغییر کند!

اینک او را به پاس این همه، به بند می برند؟! هیچ بندی سزاوار دلارام نیست!

ما جمعی از فعالان جنبش زنان به حکم دو سال و شش ماه زندان و 10 ضربه شلاق دلارام علی – فعال حقوق زنان- اعتراض داریم و بدینوسیله اعتراضمان را به همه کسانی که می توانند در تغییر این حکم تاثیرگذار باشند اعلام می کنیم.


برگرفته از: تغییر برای برابری

Monday, April 7, 2008

فروردینگان خجسته باد


روز نوزدهم هر ماه «فروردين» نام دارد و نوزدهم فروردين جشنی برگزار میشود، به نام «فروردينگان» كه به آن «فرودگ» نيز میگويند. «فروردين» به معنای «فروهرها» و ماه فروردین اصلا ماه فروهرها و اين جشن در تجليل از فروهرهاست. فروهر (Frawahr) كه صورت اوستايی آن فروشی (Fravashi) و صورت پارسی باستان آن فرورتی (Fra-vrti) است، يکی از موجودات اساطيری ايران و از بحث انگيز‌ترين آنهاست. هر انسانی از پنج عنصر تشكيل شده است: روان، جان (اساس زندگی)، فروشی («خود» آسمانی او)، وجدان و تن. فروهر يا فروشی بخشی از وجود مينوی انسان است كه روح محافظ اوست. هر بدی كه آدمی بر زمين كند، بر «خود آسمانی او تاثير نمی‌گذارد و فقط وجود زمينی انسان است كه به سبب گناهانش در دوزخ رنج می‌برد. به عبارت ديگر، فروهر روح پاسبان آدمی است كه پيش از تولد وجود دارد و پس از مرگ نيز باقی میماند. روان پس از مرگ به فروشی خود میپيوندد. از آنجا كه فروهر‌ها يكسره پاك‌اند، از ياوران نيروهای اهورايي به شمار می‌آيند و اهورا‌مزدا را در نبرد با اهريمن ياری میکنند. آنان همچون «سواران دلاور نيزه به دست» به صف ايستاده‌اند و مانع فرار اهريمن از جهان روشنی می‌شوند كه با زور در آن وارد شده بود.
عقیده به فروشی باوری پیش زرتشتی و متعلق به دوران آریایی ‌هاست. باوری كه محكم و با قدرت به دین زرتشت راه یافت و كاملا رنگ دینی به خود گرفت.
جشن‌های نوروزی و ماه فروردین با فروهرها پیوند خورده است چون عقیده بر این است كه در این ایام سال، فروهرها به زمین فرود می ‌آیند و به خانه ‌های سابق خویش می روند. پس مردم باید برای پیشواز آنان خانه را پاكیزه كنند، برای هدایت آنان آتش بیفروزند و در این روزها، بوی های خوش در آتش نهند و روان‌ها را ستایش كنند و اوستا بخوانند تا روان‌ها آسایش داشته باشند و با شادی و نشاط باشند و بركت ارزانی دارند. در این روزها، به هیچ كاری نباید دست زد، مگر انجام وظایف و كار نیك تا اینكه فروشی‌ها با رضایت خاطر به جای‌های خویش برگردند و خوبی بخواهند و در پایان جشن، روان‌ها را بدرود می ‌گویند. در روز نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مراسم خاصی در بزرگداشت این موجودات مینوی و در بعدی گسترده‌تر، در بزرگداشت روان درگذشتگان برگزار می‌شد، كه هنوز در میان هموطنان زردشتی، به خصوص در یزد، با تشریفات خاصی برگزار می شود.

Thursday, February 21, 2008

هفت تیر کشی به روی کودکان

‏"سلاح مامورین نیروی انتظامی برای شلیک است"

یک کودک 4 ساله روز جمعه در سمنان بر اثر گلوله ماموران نیروی انتظامی کشته شد. این خبر در حالی از ‏سوی نیروی انتظامی تائید شده که طی ماه های اخیر چندین کودک، نوجوان و جوان در شهرهای مختلف کشور ‏هدف شلیک ماموران نیروی انتظامی قرار گرفته و بسیاری از آنان کشته شده اند.

روز شنبه حجت‌الله واعظی نژاد رئیس مركز اطلاع رسانی فرماندهی انتظامی سمنان تائید کرد که یک کودک 4 ‏ساله با گلوله ماموران نیروی انتظامی در این استان کشته شده است. وی در توجیه کشته شدن این کودک، به ‏سرقت پدر وی اشاره کرد و گفت: "سارقی كه پس از سرقت یك دستگاه خودروی سواری پراید از شاهرود ‏متواری شده بود، در یك عملیات تعقیب و گریز توسط پلیس دستگیر شد و كودك 4 ساله‌اش در این عملیات جان ‏باخت". ‏

این مقام مسئول در نیروی انتظامی با تائید اینکه ماموران از حضور کودک در اتومبیل مسروقه اطلاع داشته اند، ‏افزود: "صاحب پراید گفته بود كه حدود 30دقیقه قبل مسافری را كه یك پسر بچه‎ ‎نیز به همراه داشت از خیابان ‏‏«تهران» به مقصد ترمینال شاهرود سوار كردم كه در بین‎ ‎راه، مسافر با پاشیدن افشانه بر روی صورتم، خودرو ‏من را به سرقت برد". ‏

با این حال اطلاع از حضور کودک در اتومبیل سرقتی، مانع از شلیک ماموران نیروی انتظامی به اتوموبیل ‏مسروقه نشد و به گفته واعظی نژاد ماموران در حین "اجرای طرح مهار برای دستگیری سارق این اتومبیل" ‏حدود ساعت 2بامداد جمعه گذشته خودرو مسروقه را در مقابل پلیس راه سمنان مشاهده و تحت تعقیب قرار دادند: ‏‏"ماموران انتظامی پس از تعقیب خودروی سرقتی و اخطارهای مكرر به‎ ‎راننده خودرو، به طرف آن تیراندازی و ‏در نهایت خودرو را متوقف كردند". ‏

اما متوقف کردن این خودرو سرقتی با هدف قرار دادن کودک 4 ساله همراه شد: "در جریان عملیات تعقیب و‎ ‎گریز، سرنشین خودرو كه كودكی 4 ساله بود، بر اثر اصابت گلوله مجروح شد و در‎ ‎بیمارستان جان باخت". ‏



‎‎دو شلیک منجر به مرگ در یک روز‎‎

گزارش قتل های ناشی از شلیک به مظنونان از سوی نیروی انتظامی افزایش چشمگیری یافته است. روز گذشته ‏همزمان با خبر کشته شدن این کودک 4 ساله، روزنامه دولتی ایران نیز خبر مشابه دیگری را منتشر کرد که ‏حکایت از کشته شدن راننده 30 ساله ای به نام "علی" در شرق تهران بر اثر شلیک ماموران نیروی انتظامی ‏داشت. ‏

به نوشته این روزنامه این شلیک غروب جمعه رخ داد و طی آن‏‎ ‎مأموران گشت موتورى نیروی انتظامی که در ‏تهرانپارس به راننده یك دستگاه خودرو پراید مشكوك‎ ‎شده وبه آن دستور ایست داده بودند، به علت بی توجهی ‏راننده به دستور مأموران، با شلیک 3 گلوله او را کشتند. ‏

مقام های قضائی خبر داده اند که دو ماموری که این جوان 30 ساله کشته اند، تا روشن شدن حادثه بازداشت شده ‏اند اما هیچ یک از مقام های قضائی تاکنون اظهار نظری در خصوص قتل کودک 4 ساله نکرده اند. ‏



‎‎فاجعه انسانی‎‎

طی ماه های اخیر موارد متعددی از کشته شدن کودکان، نوجوانان وجوانان در اثر شلیک های خیابانی ماموران ‏نیروی انتظامی انتشار یافته است. ‏

روز 23 فروردین 86 نوجوان 11 ساله ای به نام حامد در داخل خودروی پدرش هدف گلوله ماموران کلانتری ‏‏161 تهران قرار گرفت و کشته شد. روزنامه همشهری در گزارشی از این قتل نوشت: به دنبال بروز یک اختلاف ‏خانوادگی و اطلاع به نیروی انتظامی ماموران در محل حاضر شدند اما با فیصله یافتن اختلاف خانوادگی یکی از ‏ماموران با گمان اینکه پدر مقتول 11 ساله تحت تعقیب بوده به این خانواده اصرار می کند که برای حل اختلاف به ‏کلانتری بروند، اما پدر این نوجوان با اصرار بر خاتمه یافتن اختلاف با همسرش، مامور را از خودرو پیاده کرده ‏و به همراه همسر و 3 فرزندش دور می شود که«مامور پلیس نه تنها خودش به خودروی‎ ‎پدر حامد با اسلحه ‏كمری تیراندازی می‌كند، بلكه از نیروی گشت همراه نیز درخواست كمك‎ ‎می‌كندو در این زمان یك سرباز وظیفه ‏به تیراندازی هوایی با اسلحه كلاشینكف اقدام‎ ‎می كند». بر اثر اصابت یكی از گلوله‌های اسلحه كمری مأمور پلیس ‏به سر حامد كه همراه‎ ‎پدر، خواهر و برادر خردسالش هنوز در خودرو بودند، وی جان خود را از دست داد. ‏

در 18 خرداد 86 نیز اعلام شد که یک کودک 4 ساله در یاسوج براثر شلیک ماموران نیروی انتظامی کشته شد. ‏این اتفاق زمانی رخ داد که زن و مرد جوانی به همراه دختر چهارساله شان به نام آرزو از شهرستان باشت عازم ‏یاسوج بودند. روزنامه اعتماد در همین خصوص گزارش داده که: "این زن و شوهر پیش از رسیدن به مقصد با ‏ماموران نیروی انتظامی مواجه شدند و از آنجا که پدر آرزو تحت تعقیب بود یکی از ماموران گشت به سوی آنان ‏تیراندازی کرد". گلوله شلیک شده به آرزوی 4 ساله اصابت کرد و این دختر چهارساله در دم جان باخت. ‏

با وجود شکایت پدر و مادر این دختر 4 ساله و تائید اتهام قتل عمد مامور نیروی انتظامی، و تاکید براینکه این ‏مامور "قانون نحوه به کارگیری سلاح را به طور کامل رعایت نکرده است، دادستان یاسوج با قتل عمد بودن ‏شلیک مرگبار مخالفت کرد و با استناد به اینکه گلوله کمانه کرده و به صورت مستقیم به آرزو برخورد نکرده است ‏این حادثه را قتل غیرعمدی" تلقی کرد. ‏

چهارشنبه 26 اردیبهشت 86 هم ماموران نیروی انتظامی پس از تعقیب راننده نوجوان یک خودروی پژو به دلیل ‏نداشتن گواهی رانندگی در زاهدان دختر نوجوان 12 ساله ای به نام رویا سارانی ـ خواهر راننده خودرو را ـ با ‏شلیک گلوله از پای درآوردند. ‏

پنچ شنبه 13 دی ماه 86 ماموران نیروی انتظامی در میدان کوثر شهر زاهدان به سوی 3 نوجوان دستفروش ‏شلیک کردند و دستکم دو تن از آنان را کشتند. کشته شدن این نوجوانان با واکنش مردم زاهدان مواجه و به ‏سنگباران ماموران نیروی انتظامی از سوی مردم منجر شد. اما خبرگزاری دولتی ایرنا، فردای آن روز به نقل از ‏فرماندار زاهدان با وجود تائید کشته و مجروح شدن این نوجوانان اعلام کرد: "حادثه پرتاب سنگ به سوی ‏ماموران انتظامی توسط شماری از‎ ‎مردم محله‌ای در غرب این شهر در حال بررسی است". آن هم در حالیکه ‏منابع محلی اعلام کرده اند کودکان کشته شده حامل ظروف آب بوده اند. ‏

در تهران باوجود کشته شدن چندین نفر بر اثر شلیک ماموران نیروی انتظامی، دستگاه قضایی تنها برای 6 مورد ‏پرونده تشکیل داده و نیروی انتظامی اعلام کرده که سایر موارد شلیک منجر به کشته شدن مظنونان، مربوط به ‏کشته شدن "اشرار" است. بازپرس روشن، یکی از بازپرس های ویژه قتل تهران در این خصوص با تایید تشکیل ‏‏6 پرونده در 6 ماه گذشته گفته: "این موضوع لزوم توجه مسوولان نیروی انتظامی به افزایش‎ ‎آموزش به کارکنان ‏پلیس را برای کاهش این گونه حوادث بیش از پیش مشخص می کند". ‏



‎‎شما شلیک کنید، ما تشکر می کنیم
‎‎

موارد متعددی از شلیک های منجر به کشته و مجروح شدن جوانان در مناطق مختلف کشور طی ماه های اخیر ‏منتشر شده که مشهور ترین آنها شلیک منجر به کشته شدن صیاد جوانی به نام حسام الدین خدیور در روز جمعه 7 ‏دی ماه در بندر ترکمن، و کشته شدن بازیگر تلویزیون یاسوج، به نام عطا کشاورز در 17 بهمن 86 است. ‏

اکبر اعلمی نماینده تبریز در مجلس، در خرداد گذشته با طرح سئوالی از وزیر کشور خواست تا در مورد شلیک ‏نیروی انتظامی به دو جوان تبریزی به خاطر گوش دادن به موسیقی و قرار گرفتن آنان در آستانه مرگ توضیح ‏دهد. وی در عین حال فاش کرد که نیروی انتظامی در حالی به سوی کودکان، نوجوانان و جوانان به تهام های ‏واهی شلیک می کندکه در موردی چون ربودن یک دختر از سوی فرزند یکی از معاونان استانداری آذربایجان‏‎ ‎شرقی، با همکاری محافظ یكی از افراد با نفوذ تبریز و یک نفر دیگر و تجاوز به این دختر، به رغم صدور حکم ‏جلب، از بازداشت آنان خودداری کرده است. ‏

فرماندهان نیروی انتظامی اما نه تنها از شلیک ماموران دفاع می کنند بلکه اسماعیل احمدی مقدم در هفته نیروی ‏انتظامی ابراز خوشحالی کرده که معدل شلیک مامورانش افزایش یافته و احمدرضا رادان فرمانده نیروی انتظامی ‏تهران نیز اعلام کرده است که: "هر پلیسی که اجازه حمل سلاح دارد‎ ‎حق شلیک هم دارد. ما برای نمایش به ‏ماموران نیروی انتظامی اسلحه نمی دهیم". وی در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا از ماموران نیروی انتظامی به ‏خاطر استفاده از سلاح گرم تشکر کرده است. ‏

منبع: روز

Sunday, April 8, 2007

Saturday, February 17, 2007

Esfandgan

جشن اسفندگان و روز زن و روز مادر بر همه خجسته باد !

Friday, February 2, 2007

اهورا مزدا خدای زرتشت

نه قومی برگزیده دارد و نه با زبان ویژه ای برای کسانی وحی می فرستد و نه گروهی از آفریدگان خویش را مامور کشتار گروهی دیگر می کند و نه خودش شبانه چند هزار نفر از بندگانش (فرزندان مصریان) را از میان می برد و نه بابت لغزشهائی که خودش برای این بندگان خواسته است آنها را بسوی آتش و مار و عقرب به جهانی دیگر روانه می کند.
او دستگاه بیکران آفرینش را برای زمین ما که ذره ای ناچیز در این دستگاه است نیافریده، بلکه او جوهر راستی و سرآغاز راستی است. او به هستی آورنده خرد و آغاز و پایان نظامی است بنام « اشا» که میلیاردها کهکشان را با میلیاردها خورشید آنها را از میلیاردها سال پیش با خرد بیکران خود در گردش دارد. است.
او برتر و پاک تر از آن است که ما او را درگیر مسائل فرومایه زندگی چند انسان گمراه بکنیم. او اهورا مزداست. او خوشبختی و شادی و شکوفائی را برای جانداران این زمین آفریده .او آزادی گزینش را آفریده تا انسانها بتوانند راه و روش وشیوه زندگی خود را بدلخواه خود گزینش کنند.او آرامش را آفریده تا مردمان زندگی اسوده داشته باشند. او اندیشه نیک را آفریده تا زنان ومردان را به سوی بخش پرفروغ زندگی راهنمائی کند. او چیرگی به خود را آفریده تا مردمان را از لغزشهای نا خواسته زندگی دور نگاه دارد. او تکا مل و رسا ئئ را آفریده تا مردمان هر روز، هم خود و هم این جهان را تازه تر و نوتر کرده و پیشرفت دهند. و سر انجام او جاودانگی را آفریده تا زنان و مردانی را که با او در روند آفرینش همکاری کرده و در خوشبخت کردن خود و دیگران و این جهان گام برداشته اند در «سرای مینوی سرود»، جاودانه با فروغ خود و در فروغ خود روشنی بخشد.
او هیچگاه آفریده گان خود را «بنده و برده» خود ننامیده بلکه همیشه آنها را « دوست و همکار» مینامد. دوست وهمکار برای بهتر کردن و خوشبخت کردن این کره که ما انرا زمین مینامیم.
این نیک بختی استثنائی ایرانیان بود که این آئین بی همتا از سرزمین آنها بر خیزد تا به تمام جهان نور بیافشاند.


بود مردمی کیش و آیین ما      نگیرد خرد ُخرده بر دین ما
بیاریم باز آب رفته بجوی            مگر زان بیابیم باز آبروی
(فردوسی)

 

منبع : نشریه الکترونیک زرتشت : پیامبر اهورائی ایران زمین

Tuesday, January 16, 2007

Bahmangan

جشن بهمنگان و روز مرد و روز پدر بر همه خجسته باد!