Showing posts with label وجدان. Show all posts
Showing posts with label وجدان. Show all posts

Thursday, April 29, 2010

راز جاودانگی کوروش بزرگ

كوروش بزرگ بر مزار پانته آ و آبراداتاس


Persian:

تابلویی که می بینید، اثر «ویسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و روایت کنندۀ یکی از داستان­های تاریخ ایران باستان است.

در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که:

هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می­کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته­آ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود.

چون وصف زیبایی پانته­آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد.

اما اراسپ خود عاشق پانته­آ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانته­آ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند.

هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می­گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته­آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق­شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته­آ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته­آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته­آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازۀ زن می­بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است و بدین گونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه می­شود.

برگرفته از: اشو زرتشت پیام آور اهورامزدا



English:

The painting you see, is by "Vicente López" the 18th century Spanish painter, is a narrative of one of stories of history of ancient Iran.

In Dehkhoda Lexicon for the word "Pantea" based on "Xenophon" narrative is stated that:

When the Medes returned triumphantly from Susa war, they brought trophies that some of them were dedicated to Cyrus the Great. Among the trophies there was a very beautiful woman and methinks the most beautiful woman in Susa named Pantea that her husband called Abradatas was gone for a mission from their king.

When they described the beauty of Pantea for Cyrus, Cyrus didn't believe right to take a married woman from her husband and even when describing beauty of that woman was excessive and Cyrus was offered at least once to see her, for fear that he might fall in love with her, refused. Then he entrusted her to his keepers called "Arasp" until her husband coming back.

But Arasp himself fell in love with Pantea and wanted to enjoy her, Pantea inevitably asked help from Cyrus. Cyrus blamed Arasp and because he was a decent man, became extremely ashamed and Cyrus ordered him to go & find Abradatas and ask him to come to Iran.

When Abradatas came to Iran and became aware about the subject, for gratitude for generosity of Cyrus, he saw required himself to serve in his army.
It has been said when Abradatas was going to the battlefield, Pantea took his hands while she was crying, said: "I swear to the love between me and you, through the magnanimity of Cyrus to us, now he has right to know us grateful. When I was his captive & his, he didn't want me to know me as his slave and didn't want to release me with shameful conditions but saved me for you. As if I'm his sister-in-law."
Abradatas was killed in that war and Pantea went over his dead body and began wailing. Cyrus ordered Pantea's Abigails to watch her not to kill herself, but she used a moment of neglect of her Abigail and ripped her chest by a dirk that she had with herself, and fell down next to her spouse and Abigail also killed herself & fell down on soil because of fear from Cyrus and her neglect.

When Cyrus became aware about happening, came over to funeral. So if you notice in this painting there are two women and a man and the rest of the story is determined in the painting and thus that someone on reputation is immortal in history.

Source: Ashoo Zarathustra the prophet of Ahura Mazda


Monday, January 11, 2010

نامه خانواده حامد روحی نژاد، جوان محکوم به اعدام به دبیرکل سازمان ملل



پدر حامد روحی نژاد از دبیر کل سازمان ملل برای نجات فرزندش استمداد طلبید.

خبرگزاری هرانا - حقوق زندانیان: محمدرضا روحی نژآد پدر زندانی سیاسی محکوم به اعدام حامد روحی نژآد در نامه ای خطاب به بان کی مون دبیر کل سازمان ملل متحد خواهان تلاش سازمان ملل برای نجات فرزندش از حکم اعدام در ایران شد.

متن نامه پدر حامد روحی نژاد که از سوی کمیته گزارشگران حقوق بشر منتشر شده است به قرار زیر است:


نامه خانواده روحی نژاد به دبیر کل سازمان ملل متحد

دبیر کل محترم سازمان ملل متحد !

عالیجناب آقای بان کی مون !

با سلام و احترام

این جناب محمدرضا روحی نژآد به استحضار می رسانم که فرزند بنده به نام حامد روحی نژآد ، 23 ساله در مورخه 13/2/1388 و قبل از برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری توسط افرادی که خود را از سازمان امنیت ملی ریاست جمهوری معرفی نمودند دستگیر به بند 209 زندان اوین منتقل گردید. بنده و خانواده ام حدودا بیش از 4 ماه از وضعیت فرزندم بی اطلاع بودیم که بالاخره از طریق دادسرای امنیت دادگاه انقلاب همسرم موفق به ملاقات با نامبرده می گردد.

فرزند اینجانب دارای بیماری ام اس شدید بوده و از کم خونی مفرط رنج می برد. او که دانشجوی سال دوم رشته فلسفه دانشگاه شهید بهشتی می باشد در اثر این بیماری عملا چشم سمت راست خود را از دست داده و هر دو دست او به حالت نیمه فلج درآمده است. همچنین با توجه به عدم رسیدگی پزشکی به فرزندم و مشکل دستگاههای داخلی بدن - از جمله دستگاه گوارش - خطر مرگ در زندان او را تهدید می کند.

حامد به دلیل بیماری ام اس و ضمن آشنایی با شخصی به نام محمدرضا علی زمانی (که خود او نیز پس از حوادث پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران به اعدام محکوم شده است) که آشنا به انرژی درمانی است برای معالجه و تحصیل از ایران به قصد رفتن به آمریکا از طریق عراق از کشور خارج شد . ایشان مدتی در عراق می ماند و بالاخره پس از اینکه متوجه می شود که از آقای علی زمانی کار برنمی آید در مرداد ماه 1387 با هماهنگی با وزارت اطلاعات به کشور باز می گردد.

پس از 9 ماه از بازگشت فرزندم و بیش از یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری نیروهای وزارت اطلاعات شبانه به منزل اینجانب آمده و در حالیکه فرزندم جوان 23 ساله ای بود که هیچ گونه آشنایی با هیچ مشرب و گروهی نداشت و فقط از روی سادگی و برای درمان به عراق (برای رفتن به جایی که بتواند معالجه شود) می رود دستگیر می شود.

فرزندم در دادگاههای مربوط به حوادث پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران به صحن دادگاه آورده شده و سرانجام حکم سنگین و غیرقابل باور اعدام برای وی صادر شده است.

حامد در حالی که با بیماری صعب العلاج ام اس دست به گریبان بوده و از همه چیز بی خبر و بیگناه است پس از 36 روز انفرادی در بند 209 وزارت اطلاعات و انتقال به سلولهای اجتماعی این بند و پس از ماهها زندانی بودن بی گناه به اعدام محکوم شده است.

حامد در وضعیت فعلی در بند 350 زندان اوین در حالی روزگار می گذراند که هر روز ناتوان تر شده و بدون پیگیری دقیق در مورد بیماری و اتهام بی اساس وارده به او (ارتباط با انجمن پادشاهی ایران) احتمال هر گونه فاجعه ای برای او می رود.

عالیجناب آقای بان کی مون !

دبیر کل محترم سازمان ملل !

حامد جوانی اهل اندیشه ، فعال و پرسشگر در دوران دبیرستان و دانشگاه بوده است و امروز ناجوانمردانه و با حکمی غیر قابل باور مواجه گشته است . یعنی حکم اعدام!

ما خانواده نگران مضطرب حامد روحی نژآد و بنده به عنوان پدر حامد از شما می خواهیم از هر راه ممکن برای رهایی حامد از زیر حکم سنگین ناعادلانه اعدام تلاش فرمائید. حامد در وضعیت بسیار اسف بار جسمی با مرگ دست و پنجه نرم می کند. به عنوان خانواده حامد و به عنوان پدر حامد از شما به عنوان دبیرکل بزرگترین اجتماع تمامی ملل می خواهم که با تمام توان خود و مجامع بین المللی برای نجات فرزندمان حامد از زیر حکم اعدام و تلاش برای درمان این جوان دانشجوی ایرانی اقدام فرمائید.

در انتظار اقدام عاجل شما و مراجع بین المللی
محمدرضا روحی نژاد پدر زندانی سیاسی محکوم به اعدام حامد روحی نژاد

Monday, January 26, 2009

سخنان خمینی در نوفل لوشاتو

در ایران اسلامی علما خودشان حکومت نخواهند کرد و فقط ناظر و هادی امور خواهند بود. خود من نیز هیچ مقام رهبری نخواهم داشت و از همان ابتدا به حجره تدریس خود در قم برخواهم گشت
مصاحبه با خبرگزاری رویتر، نوفل لوشاتو، 5 آبان 1357
در جمهوری اسلامی کمونیستها هم در بیان عقید خود آزاد خواهند بود
مصاحبه با سازمان عفو بین الملل، نوفل لوشاتو، 10 نوامبر 1978
در جمهوری اسلامی زنان در همه چیز حقوقی کاملاً مساوی با مردان خواهند بود
مصاحبه با روزنامه گاردین، نوفل لوشاتو، 1 آبان 1357
در حکومت اسلامی رادیو، تلوزیون، و مطبوعات مطلقاً آزاد خواهند بود و دولت حق نظارت بر آنها را نخواهد داشت
مصاحبه با روزنامه پیزا سره، نوفل لوشاتو، 2 نوامبر 1978
در منطق اینها آزادی یعنی به زندان کشیدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاههی تبلیغاتی. در این منطق تمدن و ترقی یعنی تبعیت تمام شریان های مملکت از فر هنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاه های قانونگذاری و قضایی و اجرایی از یک مرکز واحد. ما همه اینها را از بین خواهیم برد.
سخنرانی برای گروهی از دانشجویان یرانی در اروپا، نوفل لوشاتو، 8 آبان 1357
ما همه مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داریم
سخنرانی برای گروهی از ایرانیان، نوفل لوشاتو، 19 مهر 1357
برای همه اقلیت های مذهبی آزادی بطور کامل خواهد بود و هر کس خواهد توانست اظهار عقیده خودش را بکند
کنفرانس مطبوعاتی، نوفل لوشاتو، 9 نوامبر 1978
نه رغبت شخصی من و نه وضع مزاجی من اجازه نمی دهند که بعد از سقوط رژیم فعلی شخصاً نقشی در اداره امور مملکت داشته باشم
مصاحبه با خبرگزاری اسوشیتد پرس، نوفل لوشاتو، 17 نوامبر 1975
دولت اسلامی ما یک دولت دموکراتیک به معنی واقعی خواهد بود. من در داخل ین حکومت هیچ فعالیتی برای خودم نخواهم داشت
مصاحبه با تلوزیون NBC ، نوفل لوشاتو، 11 نوامبر 1978
من نمی خواهم رهبر جمهوری اسلامی آینده باشم. نمی خواهم حکومت یا قدرت را بدست بگیرم
مصاحبه با تلوزیون اتریش، نوفل لوشاتو، 16 نوامبر 1978
در جمهوری اسلامی زن ها آزاد خواهند بود. در تحصیل هم آزاد خواهند بود. در کارهای دیگر هم آزاد خواهند بود
مصاحبه با هفته نامه گاردین، نوفل لوشاتو16 نوامبر 1978
پس از رفتن شاه من نه رییس جمهور خواهم شد، نه هیچ مقام رهبری دیگری را به عهده خواهم گرفت
مصاحبه با روزنامه لموند، نوفل لوشاتو، 9 ژانویه 1979
...!

Monday, November 17, 2008

چرا ما ایرانیها با هم نیستیم؟

چرا ما ایرانیها با هم نیستیم؟
چرا یکپارچه نیستیم؟
چرا پشتیبان هم نیستیم؟
چرا از شخصیت هایی که برای کشور و تاریخ ما با کوشش و تلاششان افتخار بدست آورده اند، تا هنگامیکه زنده هستند، آنچنان که باید حمایت نمیکنیم؟ و اینکه تا مردند از ایشان بت میسازیم؟
چرا ما گاهی به هم حسادت میکنیم؟
چرا ما حتی گاهی زیرآب همدیگر را میزنیم؟
چرا برای ما مرغ همسایه غاز است؟

اگر ایران، امروز آنچه که ما انتظار داریم نیست، بخاطر خطاهایی است که در گذشته یا خود ما یا نسل های گذشته مرتکب شدند ولی با سرزنش کردن آنچه در گذشته رخ داده، چیزی حل میشود؟

اگر ایران، امروز آنچه که ما انتظار داریم نیست، بخاطر خطاهایی است که ما هنوز است که هنوز داریم مرتکب میشویم. آیا سرزنش خویشتن نمیتواند سودمند باشد؟

آیا نکوهش خویشتن سرآغازی بسوی بهتر شدن نیست؟

Saturday, July 26, 2008

موزیک زن کشی

ترویج قتل های ناموسی
موزیک زن کشی
مرجان لقایی
شنبه29 تیر 1387

مدتی است “ایران موزیك” از شبكه های ماهواره ای كه در "ایران سرزمین من" و "زنان عاشق"، نیز نمایندگی دارد موزیك ویدئویی پخش می كند با عنوان « پرونده». این موزیك ویدئو ماجرای مرد جوانی است كه به همسرش شك كرده و مرگ را حق او می داند و زن جوان را كه ملتمسانه از او می خواهد این كار را نكند با روسری و در آب خفه می كند.

جالب اینكه "ایران موزیك"، آثار خوانندگان داخل ایران را كه از وزارت ارشاد مجوز دارند پخش می كند. این شبكه، هر چند یك شبكه ماهواره ای است و برای خارج از ایران پخش می شود اما تمام قوانین داخلی ایران را رعایت كرده و مجریان آن مطابق قانون ایران لباس می پوشند. مجوز تاسیس این شبكه از سوی جمهوری اسلامی ایران صادر شده و همانطور كه گفته شد در ایران نیز دفتر نمایندگی دارد.

توضیح در مورد "ایران موزیك" نه برای معرفی این شبكه بلكه به دلیل توصیف جایگاه آن در نظام جمهوری اسلامی است. موضع گیری های این شبکه منطبق با نظرات حاکمیت است. پخش موزیك ویدئویی كه خشونت علیه زن را آن هم در حد بالای آن یعنی قتل ترویج می كند و قتل را یك عمل عاشقانه توصیف می كند قطعا معنای خاصی دارد. در جایی خواننده با صدایی دورگه و پر از غصه قتل همسرش را از روی اجبار و به خاطر خیانت زن عنوان می كند و می گوید مجبور بودم اما پشیمان هستم.

مهدی مقدریان خواننده این موزیك است و گفته می شود که دارای فوق لیسانس حقوق است، بنابراین در دروس دانشگاهی تاثیر تقلید در جرم به او آموزش داده شده است و علاوه بر این چون با موسیقی آشناست می داند كه در عصر ارتباطات موسیقی به دلیل قدرت تاثیرگذارش جایگاه ویژه ای در میان مردم برخوردار دارد. بااین وصف و شاید گفت با این آگاهی جای تعجب دارد که زن كشی را یك عمل عاشقانه، زنان را خیانت كار و مردان زن كش را عاشق و بی چاره و مجبور نشان می دهد و صدها هزار جوان زیر 30 سال را كه مخاطب اینگونه ترانه ها هستند به زن كشی تشویق كند.

سیاست های حاکمیت به ویژه در مورد تایید چنین موزیك هایی كاملا روشن است. مستقیم و غیر مستقیم مسئولان مملکتی مان در مورد زنان چه در كسوت وزارت و چه در كسوت روزنامه نگار، اظهار نظر كرده اند و از سوی آنها تائید چنین موزیكی جای تعجب ندارد، انچه تعحب آور است وجود نگاه مردمدار و جنس گرا حتی از سوی دانش آموختگان حقوق است که از كودكی چنین نگاهی را می آموزند و هرچه بزرگتر می شوند و تحت آموزش های خارج از خانواده قرار می گیرند، چنین نگرشی را درونی تر هم می کنند تا با پخش و تکرار چندین باره آهنگ هایشان به عنوان موزیک تاپ ایرانی تشویق به کار بیشتر علیه زنان بشوند. همه می دانند موزیك های داخلی برای جوانان زیر 30 سال مصرف دارد، افرادی كه یا ازدواج كردند و یا دوست دختر دارند و به او عشق می ورزند، . تاسف قضیه هم در همین است.

چقدر غمگین می شوم وقتی به یاد 3 اكتبر سال 1991 می افتم روزی كه برای آلمانی ها روز بزرگی بود و آلمان شرقی و غربی با هم یكی شدند. در ان زمان گروه پینگ فلوید در كنسرتی كه داشت انقدر حس وطن پرستی مردم را با ترانه ها و آوازهایش تحریك كرد كه مردم در دوطرف دیوار جمع شده آنقدر بر دیوار فشار آوردند تا ویران شد و دو آلمان متحد شد و مردمی كه برای دیدن اقوامشان باید مرز را طی می كردند همدیگر را در اغوش گرفتند. غمگین برای اینكه 17 سال پیش پینگ فلوید برای مردمش چه كرد و حالا خوانندگان ما با مردم چه می كنند؟

برگرفته از : تغییر برای برابری

Saturday, June 28, 2008

شیرین عبادی:بازداشت دانشجوی دختر دانشگاه زنجان غیرقانونی است

راديو زمانه - بحث تلاش یکی از مدیران و اساتید دانشگاه زنجان سوء‌استفاده از یک دختر دانشجو، وارد دومین هفته خود شد. این مورد که در دانشگاه‌های دیگر کشور سابقه داشته‌، این‌بار ابعاد بسیار گسترده‌ای یافت و با تحصن چند هزار نفری دانشجویان دانشگاه زنجان، توجه تمامی جامعه و مقامات مسوول را به خود جلب کرد.

همراه با حیرت عمومی از ا‌ین رویداد، سوالاتی نظیر درستی یا نادرستی انتشار ‌ فیلم مربوط به حادثه مورد بحث قرار گرفت و اینک با اعلام خبر رسمی دستگیری این دختر دانشجو، جامعه با التهاب تازه‌ای مواجه شده است.

در مورد ابعاد گوناگون این مساله با خانم شیرین عبادی، حقوق‌دان، یکی از دانشجویان دانشگاه زنجان و با خانم زینب پیغمبر‌زاده، عضو کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت که در صدد پیگیری و تحقیق درباره این‌گونه موارد در دانشگاه‌های کشور برآمده‌اند، گفت و گو کردم. شیرین عبادی در مورد خبر دستگیری این دختر دانشجو می‌گوید:

طبق اعلام دادسرای زنجان، دختر دانشجو، دستگیر شده و طبق مصاحبه‌ای که صورت گرفته، به داشتن رابطه نامشروع متهم شده که این مساله بسیار جای تامل دارد. زیرا این دختر اگر رابطه‌ی نامشروعی داشت که عده‌ای را خبر نمی‌کرد که بیایند فیلم‌برداری بکنند و مدرک جرم علیه خودش فراهم بکنند.

بنابراین تا به این‌جا مسلماً مرتکب هیچ‌گونه تخلفی نشده. بنابراین دستگیری این دختر به دلیل داشتن رابطه نامشروع، برخلاف مقررات قانون آیین دادرسی کیفری می‌دانم.

از سویی دیگر یادآور می‌شوم که مقامات قضایی حق ندارند طبق قانون، قبل از محاکمه و اثبات جرم کسی را متهم به ارتکاب عملی بکنند، خصوصاً در این مورد خاص که شاکی را دستگیر کرده‌اند.

خانم عبادی، این مساله را طرح می‌کنند که انتشار آن در ملاء عام غلط بوده یا از نظر حقوقی اشکال داشته. این فیلم روی اینترنت قرار گرفته و همه دیدند. از این بابت شما چگونه برخورد می‌کنید با مساله؟

انتشار این فیلم در ملاء‌عام و قرار دادن آن روی اینترنت، کار درستی نیست. اما این‌که شاکی را دستگیر بکنند که چرا فیلم روی اینترنت رفته، این هم بسیار جای تعجب دارد.

طبیعی بوده که این خانم دوربین فیلم‌برداری دستش نبوده؛ پس بنابراین ایشان فیلم‌برداری نکرده‌ و ثابت هم نشده که چه کسی مرتکب این عمل خلاف شده و این فیلم را روی اینترنت گذاشته است. بنابراین سوال من این است که علت دستگیری شاکی پرونده چیست؟

خانم عبادی، آیا بدون دستگیری هم ‌می‌توانستند تحقیقات را کامل کنند‌؟

بله، قانون آیین دادسری کیفری می‌گوید وقتی کسی شاکی است از او تحقیق می‌کنند،‌ دلایل را می‌خواهند یا اگر کسی متهم است از او اول سوال می‌کنند، دلایل اتهام را می‌گویند، اجازه دفاع به او می‌دهند و اگر دفاع کافی نبود، آن وقت دستور دستگیری او را می‌دهند.

من نمی‌دانم چه چیزی باعث شده که در ‌پرونده‌ای به این حساسی، بخواهند شاکی را دستگیر بکنند. اگر مدعی هستند که این دختر، فیلم را پخش کرده در آن صورت دادستان مکلف است دلایل اتهام را به متهم اعلام بکند‌،‌ دفاع او را بشنود و بعد برای آزادی او تصمیم بگیرد‌، مثلا کفیلی بگیرد، وثیقه‌ای بگیرد و او را آزاد بکند تا دادگاه راجع به او اتخاذ تصمیم بکند. نه این‌که فوراً او را دستگیر بکنند و بگویند اتهام تو، رابطه نامشروع است. اگر رابطه نامشروع با آن فرد داشت، علیه خودش مدارک جمع نمی‌کرد.

به عنوان کانون مدافعان حقوق بشر، آیا شما می‌توانید دخالتی در این قضیه داشته باشید یا خیر؟

در صورتی‌که خانواده این دختر به کانون مدافعان حقوق بشر مراجعه بکنند و درخواست وکیل بکنند، ما این درخواست را قبول می‌کنیم. اضافه می‌کنم من توجه مقامات قضایی را به این‌گونه اعمال خارج از قانون جلب می‌کنم و می‌گویم که بهترین شیوه نظم در اجتماع و اجرای عدالت، این است که به قوانینی که وجود دارد همگی گردن بنهیم.

متاسفانه در این کشور، عده‌ای خود را فراتر از قانون می‌دانند و تصور می‌کنند که قانون مجازات یا قانون آیین دادرسی کیفری، فقط اختیارات به آن‌ها داده که هرکاری بخواهند بکنند.

زینب پیغمبرزاده، عضو کمیسیون زنان دفتر تحکیم به مواردی از این دست که پیش از این اتفاق افتاده است، اشاره می‌کند: این موارد که ما از آن‌ها اطلاع داریم تنها تعداد جزیی از این موارد است. تعداد زیادی از این اتفاقات در دانشگاه‌های مختلف هر روز و هر روز دارند تکرار می‌شوند، بدون این‌که کسی از آن‌ها اطلاعی پیدا کند.

دو سال پیش یک اتفاقی در خوابگاه دانشجویان دانشگاه علامه افتاد که یکی از مسوولین حراست با همکاری مسوولین خوابگاه، از دختران دانشجو می‌خواهد که به رابطه اجباری جنسی تن بدهند، در غیر این صورت آن‌ها را تحت فشار ‌می‌گذاشت که به خانواده‌های‌شان اطلاع می‌دهد و از دانشگاه اخراج‌شان می‌کند؛ و حتی نصف‌شب می‌آمد دنبال این دختران و آن‌ها را می‌برد…

کانون دختران دانشگاه علامه این قضیه را آن زمان پیگیری کرد، حتی دو نفر از دانشجوها به آقای دادخواه شهادت‌های محضری دادند ‌‌و از ایشان خواستند که به عنوان وکیل پیگیری کنند. ولی از آن‌جایی که ما به سه تا شهادت نیاز داشتیم، نتوانستیم کاری از پیش ببریم.

مورد دیگر، سال گذشته ما واقعه کرمانشاه را هم داشتیم که خود نهادهای امنیتی اصلاً آن را کشف کردند. یکی از مسوولین حراست این دانشگاه، همراه یکی از دخترها بازداشت شد و بعداً معلوم شد که مسوول حراست این دختر را تحت فشار قرار داده بود که رابطه‌اش را با یکی از پسرهای دانشجو افشا می‌کند، اخراجش می‌کند، به خانواده‌اش اطلاع می‌دهد و این دختر هم در آن شرایط به عنوان یک دختر کرد که دارد در یک شهر کوچک زندگی می‌کند و از طرف خانواده‌اش مسلماً خیلی تحت فشار قرار می‌گرفت؛ مجبور شده بود به این رابطه تن بدهد.

در این مورد هم گفتند که پیگیری می‌شود، گفتند که مسوول حراست بازداشت شده، ولی ظاهراً هیچ پیگیری نشد و تنها اتفاقی که افتاد این بود که آن دختر انصراف داد و برای همیشه از آن دانشگاه رفت. حالا این‌که چه مشکلات خانوادگی برای او پیش آمده، خودش مهم است.

واقعه دیگری که اتفاق افتاد در دانشگاه سهند تبریز بود که سه نفر از دخترهای دانشجو اعلام کردند که از سوی مسوولان مختلف دانشگاه، حراست دانشگاه، کارمندان دانشگاه و یکی از مدیران دانشگاه، برای رابطه جنسی تحت فشار قرار گرفتند. این قضیه هم تحصن چند روزه‌ای را در دانشگاه سهند تبریز در پی داشت که بیانیه‌های مختلفی هم برای آن صادر شد و باز هم به دانشجوها قول پیگیری دادند ولی عملاً هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعد از ماجرای دانشگاه زنجان، کمیسیون زنان دفتر تحکیم به فکر پیگیری این مسایل در دانشگاه‌ها افتاد یا قبل از آن شروع کرده بودید؟

این اتفاق در دو سال اخیر که کمیسیون زنان دفتر تحکیم فعالیت می‌کند، خیلی مورد توجه ما بوده است. خب، چون یکی از اولیه‌ترین خواسته‌های هر انسانی همین امنیت است، امنیتی که در فضای دانشگاه مدام دارد به مخاطره می‌افتد.

ما درقضیه کرمانشاه و بعد سهند تبریز بیانیه‌های مختلفی دادیم. قضیه دانشگاه علامه که قبل از به‌وجود آمدن کمیسیون بود. ولی ما الان قصد داریم که به‌صورت جدی این قضیه را پیگیری کنیم. نامه سرگشاده‌ای هم که برای وزیر علوم نوشتیم، در همین راستا‌ست.

ما از هر اهرمی که لازم باشد، استفاده می‌کنیم. حالا چه تحصن باشد، چه تجمع لازم باشد. ما اجازه نمی‌دهیم دیگر این اتفاق در این فضا مدام تکرار شود . باید این قضیه یک‌جایی برای همیشه تمام بشود و دانشگاه زنجان هم مسلماً اجازه نمی‌دهد که دانشجوهای این دانشگاه، همچنان در زندان باقی بمانند. این هفته ما باید منتظر فعالیت‌های زیادی از جنبش دانشجویی باشیم که مسلماً باعث می شود فضا به نفع جنبش دانشجویی تغییر کند.

یکی از دانشجویان دانشگاه زنجان از پیگیری وضعیت دختر دانشجوی دستگیر شده می‌گوید: ایشان دو سه روز اول جریان، همراه پدرشان تحت نظر بودند، بازداشت نبودند و تحت نظر بودند.

چرا با پدرشان؟ خانواده‌شان ساکن زنجان هستند؟

نه. از جای دیگری بودند. مراجعه کردند این‌جا، ولی بعد از آن خبر رسید که بازداشت شده‌اند. دادستان زنجان این‌جوری گفت که دختر در بازداشت است. ما پیگیری‌هایی که کردیم گفتند که از نظر سلامتی هیچ مشکلی برای ایشان وجو‌د ندارد و در سلامت کامل به‌سر می‌برند و پرونده، دارد مراحل قانونی‌اش را طی می‌کند، برای این‌که‌ بپرسند که شرح ماوقع چه بوده و چند روزی قبل از قضیه و چند روز بعد از قضیه، چه مسایلی پیش آمده است.

تغییر برای برابری

Saturday, June 21, 2008

محکومیت هانا عبدی، ۲۱ ساله، از فعالین حقوق زنان، به ۵ سال حبس همراه با تبعید

هانا عبدی، دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه پیام نور بیجار و از فعالان حقوق زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا که از یازدهم مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی در شهر سنندج بازداشت شده بود در یک حکم سنگین به ۵ سال حبس همراه با تبعید محکوم شد.

هانا از سوی شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به زندان و تبعید در شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی است، محکوم شده است. مصاحبه هایی با محمد شریف وکیل هانا عبدی در مورد این حکم سنگین در ذیل آمده است:

محمد شریف وکیل هانا: حکم به شدت با ماهیت پرونده غیر متناسب و نگران کننده است

تغییر برای برابری: هانا عبدی فعال حقوق زنان، دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه پیام نور بیجار و از اعضای انجمن زنان آذرمهر کردستان، و کمپین یک میلیون امضا که از یازدهم مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی در شهر سنندج بازداشت شده بود در یک حکم بی سابقه و به شدت نگران کننده، به ۵ سال حبس در یک شهرستان مرزی محکوم شد.در این رابطه با دکتر محمد شریف وکیل هانا عبدی گفتگو کرده ایم:

آقای شریف در خبرها شنیدیم که حکم موکل شما هانا عبدی به وی ابلاغ شده است. آیا این خبر صحت دارد؟

بله متاسفانه حکم ایشان ابلاغ شد حکم به شدت غیر متناسب است و ایشان محکوم شدند به پنج سال حبس در شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی در نزدیکی های جلفا شمالی ترین قست آذربایجان شرقی نزدیک مرز.

اتهام ایشان دقیقا چه اعلام شده؟

اتهام ایشان را اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور اعلام کرده اند. این حکم بر اساس مستندات مواد ۱۸۹ و ۱۹۰ و ۱۹۱ و ۱۹۴ و مرتبط با جرم محاربه است و همچنین ماده ۶۱۰ که در واقع با اتهام هانا مطابقت داشته و ۲ تا ۵ سال حبس به همراه دارد . لازم به ذکر است حداکثر حبس برای ایشان در نظر گرفته شده و به هر حال از ظهر که به من ابلاغ شده خیلی نگران هستم. به این لحاظ که حکم به شدت با ماهیت پرونده غیر متناسب است، احتمال نقض حکم در دادگاه تجدید نظر وجود دارد، ولی به هر حال من به هیچ روی توقع ابلاغ چنین حکم سنگینی را نداشتم .بیشتر دو سال حبس را پیش بینی می کردم آنهم در یک شهرستان نزدیک به سنندج، نه شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی است.

با خانواده ی هانا تماس نداشتید؟

من با پدر و برادرش صحبت کردم ولی با مادرش نه . من نمی دانم مادرش الان چه می کند و خیلی نگرانم.

اخبار غیر رسمی حاکی از انتقال مادر هانا به بیمارستان به خاطر شوک این خبر است . شما در این مورد خبری دارید؟

نه خبر ندارم فقط به دوستانی که تماس گرفتند توصیه کردم با مادرش تماس بگیرند. من چون خودم شخصا عادت ندارم که امیدواری بیهوده بدهم ولی گفتم که با او صحبت کنند و بگویند که این حکم نقض خواهد شد. به هرحال نگرانی خیلی زیاد است از این حیث که این دختر متولد سال ۶۵ است و زندان ها هم طبقه بندی شده نیست و احیانا باید در بندی که محکومان عادی هستند دوره زندان خود را سپری کند و به همین دلیل من خیلی نگرانم و این موضوع را به دادگاه تجدید نظر نیز اعلام خواهم کرد.

ظرف چه مدتی به این حکم اعتراض خواهید کرد؟

احکام دادگاه ها ظرف ۲۰ روز قابل تجدید نظر است و من لایحه ی تجدید نظر را می نویسم و خودم برای پیگیری حضورا به دادگاه مراجعه خواهم کرد. این حکم کاملا غیر متناسب و نگران کننده است. نمی دانم چه بکنم بنده هم به خدا پناه می برم. به هر حال فعلا ابراز تاسف کاری از پیش نمی برد باید امیدوار بود. من امیدوارم مقامات قضایی به احکامی که این قاضی صادر می کند توجه کنند. من قبلا هم با ایشان پرونده داشته ام و احکامی که صادر می کند احکام غیر متناسبی است. امیدوارم که مقامات قضایی مجموعه احکام ایشان را بررسی کنند . خودم هم در این رابطه اقدام خواهم کرد. اقداماتی هانا که انجام داده است هیچکدام با محاربه همسویی ندارد که این چهار ماده مربوط به محاربه را مستند قرار داده اند و در واقع هانا هیچ گونه اقدامی که ارعاب و وحشت بین مردم ایجاد کرده باشد انجام نداده است که بر این اساس محاربه اعلام شود.

وضعیت پرونده ی روناک صفارزاده را چطور می بینید؟

من بیشتر امیدوارم که شعبه ای که پرونده روناک هست حکم غیر متناسب اعلام نکند. ولی به دلیل این که از این شعبه سابقه ذهنی داشتم نگران بودم اما منتظر حکم ۵ سال زندان در تبعید برای هانا نبودم.

از شما سپاسگذارم.

روز: اعتراض به ۵ سال زندان برای هانا عبدی

سامان رسول پور: شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج هانا عبدی از فعالان حقوق زنان را که از ۹ ماه پیش در بازداشت بسر می برد، به اتهام‎ ‎‏”اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم علیه امنیت ملی” به حکم سنگین ۵ سال زندان و تبعید به “گرمی” در استان ‏اردبیل محکوم کرد.‏

این حکم روز چهارشنبه- دیروز- به “محمد شریف” وکیل مدافع “هانا عبدی” ابلاغ شده و بیست روز جهت تجدید ‏نظر خواهی زمان تعیین شده است.‏

محمد شریف در گفتگو با “روز” درباره این حکم می گوید:‏‎ ‎‏”با نهایت تاسف هانا به ۵ سال زندان و تبعید به «گرمی» ‏محکوم شده و این حکم امروز بعد از ظهر به بنده ابلاغ شده است.‏‎ ‎اتهام هانا «اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم علیه ‏امنیت ملی» عنوان شده و حکم براساس ماده ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی صادر شده است. مجازاتی که برای این ماده ‏در نظر گرفته شده، حبس از ۲ تا ۵ سال است و به عبارتی برای هانا حداکثر مجازات در نظر گرفته شده است”.

در ادامه وکیل هانا عبدی با بیان این جملات نگرانی خود را ابراز می کند:‏‎ ‎‏”چنانچه من نتوانم این حکم را نقض کنم و ‏هانا به گرمی تبعید شود، این مساله جای نگرانی شدید خواهد داشت چرا که زندانها طبقه بندی شده نیست و گرمی هم ‏شهری مرزی است و این برای او بسیار سخت خواهد بود. ما خیلی نگرانیم؛خود هانا هم از این حکم خبردار شده و ‏خانواده و بخصوص مادرش وضعیت نگران کننده ای دارند و من با وجود این حکم، نگران مادر وی هم شده ام”.‏

از وی می پرسم به چه شکلی نسبت به این حکم اعتراض خواهید کرد؟ محمد شریف در پاسخ می گوید:‏‎ ‎‏”بیست روز ‏زمان داریم و من سعی می کنم در این مدت به سنندج بروم و نسبت به رای شعبه دوم اعتراض بکنم”.‏

با توجه به اینکه هانا عبدی، یکماه پس از روناک صفازاده، دیگر فعال دربند بازداشت شد و آن دو با هم دوست و ‏همراه بودند، چرا دادگاه نخست برای هانا حکم صادر کرده است؟ محمد شریف در پاسخ به این پرسش می گوید:‏‎ ‎‏”روناک و هانا دو پرونده مجزا دارند و پرونده روناک در شعبه یکم دادگاه انقلاب بررسی می شود. علاوه بر این، ‏روناک اتهامش «محاربه» است و نوع اتهام ان دو به نوعی است که پرونده «روناک» سنگین تر شده است.علاوه بر ‏این این بستگی به نظر قاضی دارد.روناک یکبار دادگاهی شده و ما منتظریم تا جلسات بعدی دادگاه تشکیل شود”.‏

به دنبال صدور این حکم سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان بیانیه ای عتراضی صادرکرد. در بخشی از این بیانیه آمده ‏است:‏‎ ‎‏”سازمان حقوق بشر کردستان خواستار تشکیل دادگاهی با معیارهای قانونی و انسانی در مرحله تجدید نظر ‏خواهی و لغو حکم سنگین صادره برای هانا عبدی می‌باشد. این سازمان همچنین با هشدار نسبت به روند رو به رشد ‏شمار بازداشت‌ فعالان کُرد در ایران و صدور احکام ناعادلانه برای ‌آنان توسط دستگاه قضایی حکومت توجه نهادها و ‏سازمان‌های ‌حقوق بشری در ایران و جهان را به این مسئله جلب و موضع گیری و اقدام جدی آنان را در این رابطه و ‏به ویژه حکم اخیر برای هانا عبدی خواستار است”.‏

آسو صالح عضو هیئت اجرای سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در گفتگو با روز می گوید:‏‎ ‎‏”به نظر می رسد ‏صدور چنین حکم سنگینی برای یکی از فعالین حوزه زنان در ایران بسیار کم نظیر باشد، البته ما در کردستان پیشتر هم ‏شاهد صدور چنین احکام سنگینی برای فعالین حوزه زنان بوده ایم. در بخشی از اتهامی که به هانا عبدی وارد شده ‏‏«تبانی جهت ارتکاب جرم علیه امنیت ملی» عنوان شده است. از این اتهام اینگونه برداشت می شود که هنوز جرمی ‏صورت نگرفته و این حکم سنگین برای ارتکاب جرمی است که هنوز صورت نگرفته! طبق قوانین مجازات اسلامی ‏اصل بر برائت است. یعنی در مرحله اول باید جرمی صورت گرفته باشد و در مرحله بعد «شاکی» باید اتهامی را که ‏به «متهم» می زند، اثبات کند. ولی متاسفانه در این حکم اشاره به هیچ جرمی نشده و «تبانی» جهت ارتکاب جرم ‏عنوان شده است‎.‎‏ به نظر می رسد که این حکم فقط جهت فعالیت های هانا عبدی در زمینه زنان در کردستان صادر شده ‏باشد. ما به عنوان سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان ضمن اعتراض به این اتهام و حکم صادره شده، امیدواریم که ‏در دادگاه تجدید نظر این موارد مدنظر قرار گیرند و شاهد صدور حکم تبرئه برای ایشان باشیم”.‏

هانا عبدی و روناک صفازاده در مهر ماه سال گذشته بازداشت شدند و تا ماهها در بازداشتگاه امنیتی این شهر تحت ‏بازجویی قرار گرفتند.هر دوی آنها از اعضای کمپین یک میلیون امضا بودند.‏

دستگیری این دو فعال مدنی، اعتراض نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر را به همراه داشت و درست هنگامی که این ‏اعتراضات بالا گرفته بود، یکی از قضات دادگاه انقلاب در گفتگو با خبرگزاری دولتی ایران‎]‎ایرنا‎[‎‏ بازداشت آنها را ‏‏«بی ارتباط با فعالیتهای مدنی» ذکر کرد و این مساله تا حدودی حمایتها از این دو زندانی را کاهش داد.‏

اما خانواده های این دو زندانی بارها گفته اند:‏‎ ‎‏”در طی ملاقاتهایی که با فرزندانمان داشته ایم، همواره بر این پافشاری ‏کرده اند ‏که بیگناه هستند و صرفا در حوزه زنان و برای برابری خواهی فعالیت کرده اند”.‏

در همین حال از هفته ها پیش کمپینی در حمایت از هانا و روناک به راه افتاده و صدها فعال در داخل و خارج خواستار ‏آزادی آنها شده اند.


بی بی سی: صدور حکم ۵ سال زندان در تبعید برای هانا عبدی

شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج، هانا عبدی فعال حقوق زنان را به تحمل پنج سال زندان تعزیری در تبعید در شهر مرزی گرمی در استان اردبیل محکوم کرد.

هانا عبدی ۲۲ ساله از فعالان کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و از اعضای انجمن زنان آذرمهر کردستان است که در مهرماه سال ۱۳۸۶ در خانه اش در سنندج بازداشت شده است. روناک صفارزاده نیز هم زمان و در ارتباط با همین پرونده بازداشت شد. اما حکم او هنوز صادر نشده است.

محمد شریف، وکیل هانا عبدی و روناک صفارزاده، به بی بی سی فارسی گفت که با توجه به محتویات پرونده از سنگینی حکم صادره شگفت زده شده است. به گفته آقای شریف اتهام هانا عبدی “اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور” است، اما “دلیل اتهام در پرونده موجود نیست.”

به گفته آقای شریف با توجه به همین مسئله و نیز با توجه به این که در صورت اثبات این اتهام در قانون محکومیتی بین ۲ تا ۵ سال برای آن در نظر گرفته شده، درخواست تجدیدنظر خواهد کرد.

آقای شریف همچنین گفت صدور حکم زندان در تبعید برای موکلش نیز نگرانی شدید او و خانواده هانا عبدی را در پی داشته است.

به گفته آقای شریف گرمی یک شهر مرزی است که در زندان این شهر زندانی ها طبقه بندی نمی شوند و زندانی های سیاسی و عادی، همگی در یک بند نگهداری می شوند و این مسئله با توجه به سن کم خانم عبدی -متولد ۱۳۶۵- نگرانی شدید خانواده و وکیل او را در پی داشته است.

پیش از این قاضی پرونده هانا عبدی گفته بود اتهامات هانا عبدی و روناک صفارزاده، که به همراه او دستگیر شده، ربطی به فعالیت های مدنی آن ها ندارد و آنها در پوشش کمپین یک میلیون امضا مقاصد گروه کرد پژاک را دنبال می کردند.

این قاضی گفته بود این دو نفر اعتراف کرده اند که به مقر پژاک سفر کرده و آموزش هایی در زمینه “شیوه نفوذ در نهادهای مدنی” دیده بوده اند. او همچنین این دو نفر را به دست داشتن به انفجاری که در آبان ماه گذشته در سنندج رخ داده بود متهم کرد.

اتهام وارد شده به روناک صفارزاده، دیگر متهم این پرونده، محاربه است که اتهام سنگین تری نسبت به اتهامات وارد شده به هانا عبدی است و می تواند مجازات های بسیار سنگین تری را در پی داشته باشد.

اما آقای شریف تاکید کرد صدور حکم سنگین برای هانا عبدی الزاما به این معنی نیست که حکم خانم صفارزاده هم سنگین باشد.

جمهوری اسلامی ایران، پژاک (حزب حیات آزاد کردستان) را که شاخه ایرانی حزب کارگران کردستان (پ ک ک) ترکیه به شمار می رود، گروهی “تروریستی” می داند.


سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان: حکم سنگین “هانا عبدی” را لغو کنید

در حالی که بیش از هشت ماه از دستگیری و بازداشت “هانا عبدی” دانشجوی سنندجی می‌گذرد امروز خبر محکومیت این فعال حقوق زنان و عضو کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز به پنج سال حبس و تبعید به زندان “گرمی” در منطقه‌ی مرزی استان اردبیل از سوی شعبه دوم دادگاه انقلاب شهر سنندج اعلام گردید. این در حالی‌ست که محمد شریف وکیل نامبرده همواره نسبت به شیوه گرفتن اعترافات از موکل خود معترض بوده و صدور این حکم را بسیار نامتناسب با ماهیت پرونده دانسته است.

سازمان حقوق بشر کردستان ضمن اعتراض به صدور این حکم سنگین برای هانا عبدی و ابراز نگرانی از احتمال صدور احکامی مشابه برای‌ دیگر فعالان دربند زن در کردستان از جمله “روناک صفازاده” که او نیز مدت نه ماه است به اتهامی مشابه در بازداشت به سر می‌برد خواستار تشکیل دادگاهی با معیارهای قانونی و انسانی در مرحله تجدید نظر خواهی و لغو حکم سنگین صادره برای “هانا عبدی” می‌باشد.

سازمان حقوق بشر کردستان همچنین با هشدار نسبت به روند رو به رشد شمار بازداشت‌ فعالان کُرد در ایران و صدور احکام ناعادلانه برای ‌آنان توسط دستگاه قضایی حکومت توجه نهادها و سازمان‌های ‌حقوق بشری در ایران و جهان را به این مسئله جلب و موضع گیری و اقدام جدی آنان را در این رابطه و به ویژه حکم اخیر برای هانا عبدی خواستار است.

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان
پنج شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷


برگرفته از:
خبرنامه امیرکبیر

Sunday, June 8, 2008

آقای متكی شما وزیر امور خارجه كدام كشور هستید؟

آقای متكی سخنان شما را در استكهلم سوئد در حال نظاره بودم از مورد استهزا قرار گرفتن توسط حاضرین و سوالات و پاسخهای شما به خبرنگاران، حقیر را كاری نیست اما سوالاتی كه شما در قالب سخنرانی مطرح كردید برایم عجیب بود آقای متكی در حین سخنرانی شما، گهگاه استنباط میكردم كه وزیر امور خارجه عراق هستید گاهی شك میكردم نكند وزیر امور خارجه لبنان هستید!؟ و گاه نیز تصور می نمودم كه نكند وزیر امور خارجه حماس هستید؟ در بعضی مواقع نیز این نمود نمایان میگشت كه نكند وکیل مردم آمریكا هستید و در لحظاتی احساس نمودم قیم مردم سوریه هستید!؟ چیزی كه برای حقیر عادی گشته این كه هرگز از حق مردم ایران دفاع نمیكنید هنوز فراموش نكرده ایم كه چگونه سهم ایران از دریای خزر را 11 درصد عنوان نمودید، چه بسا جزایر سه گانه خلیج همیشگی فارس را هم برای اینكه وجدان درد نگیرید ضمیمه خاك امارات نمایید و برای خوش آمد برادران عراقی نیز اروند رود را به ایشان بخشیده و آن را شط العرب خطاب كنید!؟ البته شنیده ها نیز حكایت از آن دارد كه بی تمایل نیستید خلیج همیشگی فارس به خلیج مسمانان و یا خلیج دوستی تغییر نام یابد!؟ آقای وزیر شما را با مالیات مردم آمریكا چه كاری است كه در كجا خرج میشود؟ شما بفرمایید پول نفت مردم ایران كجا خرج میشود؟ مالیات مردم ایران در كجا خرج میشود؟ پولهای صندوق صدقات در كجا خرج میشود؟ من نمیگویم در كوره دهات مشكلات فراوانی است چرا به آنجا ها كمك نكرده اید و در عوض به مردم لبنان كمك كرده اید، هر چند كمك به مردم كوره دهات نیز وظیفه شما است نه كمك به مردم لبنان من از همین تهران شروع میكنم و از فقری كه در بین مردم تهران دامنگیر ایشان شده است سخن می گویم به روایت كارشناسان و همچنین با مشاهده جای جای تهران فقر را به وضوح میتوان دید از دیگر سخنان شما این بود: "مردم در ایالات متحده خواستار تغییر هستند." یقین دارید كه از كاندیدای خاصی حمایت نمیكنید؟ شعار تبلیغاتی باراك اوباما را دیده اید؟ نكند تصور شما این است كه با روی كار آمدن اوباما،‌ ایالات متحده روی خوش به شما نشان خواهد داد؟ كه اگر اینگونه فكر كنید در رویایی بیهوده غوطه ور هستید در ثانی آیا حمایت از كاندیدایی خاص دخالت در امور داخلی ایالات متحده قلمداد نمیشود؟ در سخنانی در مورد عراق گفته اید كه آمریكا در امور داخلی عراق دخالت نموده و باعث ناامنی در عراق شده است. آیا دیگر كشور ها در امور داخلی عراق دخالت نمیكنند؟ در مورد مذاكرات صلح در سوریه گفته اید اسرائیل نباید هیچ پیش شرطی برای سوریه مطرح كند؟ آقای وزیر این مذاكرات فی مابین اسرائیل و سوریه است و اگر اشتباه نكرده باشم شما وزیر امور خارجه ایران هستید مذاكرات ایشان چه ربطی به ما دارد؟ تابحال كمكهای فراوانی به لبنانی ها نموده اید نگویید كه نه و كمكی نشده است و تنها حمایت معنوی بوده است!؟ بیایید فرض نمایید كه هیچ كمك تسلیحاتی به حزب الله لبنان نكرده اید(فقط فرض نماییم). آیا در لبنان بیمارستان نساخته اید؟ بیمارستانی برای شیعیان؟ آیا در لبنان مسجد نساخته اید؟ مسجدی برای شیعیان؟ آیا اینها دخالت در اموردیگر كشورها نیست راستی اگر مسیحیان لبنان كه نه سنی های لبنانی اگر بخواهند در تهران برای سنی های ایران مسجد بسازند آیا شما این اجازه را به ایشان میدهید؟ آیا نمیگویید كه اینكار دخالت در امور داخلی ایران است؟ بگذریم از موشكهایی كه به شیعیان لبنان داده اید، اگر حتی یك تفنگ از سوی سنی های لبنان به سنی های ایران داده شود چه برخوردی را از سوی شما شاهد خواهیم بود؟

آقای وزیر گفته ها بسیار است اما ..... تنها یك تقاضا، با ما كه نیستید لااقل با خود صادق باشید.


برگرفته از: خیابان بهشت

Thursday, May 15, 2008

آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟

برگرفته از: FLOPPY

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل و بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...









ثمانه عظیمی دانش آموز حادثه دیده

ثمانه عظیمی دانش آموز حادثه دیده بر اثر آتش سوزی مدرسه روستایی از توابع شیراز

رضا حقیقی دانش آموز حادثه دیده





دستان نرگس حیدری دانش آموز حادثه دیده

نظافت دستان نرگس حیدری دانش آموز حادثه دیده بر اثر آتش سوزی بخاری نفت سوز توسط مادر




نرگس برای عکاس نمی‌خندد.

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت.

این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند.
خبرگزاری فارس تا حدودی پی گیر این قضیه بوده که آقای فرامرز میر احمدی خبرنگار فارس این تصاویر رو تهیه کردند.
ایمیل تماس با خبرگزاری فارس: Info@farsnews.ir


لینک های مرتبط:

Monday, May 5, 2008

مانی


- می دانید تفاوت بین سپاهیان من و سپاهیان بهرام ساسانی در چیست؟
هیچ کس جرات نداشت با پاسخی مانی را ترغیب به توضیح بیشتر کند گرچه نیازی به این کار نبود. مانی چند لحظه بعد جواب پرسش خود را می داد. پیکر مانی در غل و زنجیر اسیر بود. مانی نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت: های آدمها که دور و بر من ایستاده اید... فرق پیروان من و لشگریان بهرام ساسانی را در لباس هایمان بجویید. لشگریان ساسانی با زره پوش و کلاه به جنگ دشمن می روند در حالیکه پیروان من با لباس های لطیفشان در پی یافتن همراهی زمین و زمان را زیر و رو می کنند تا او را به دین زیبایی ها رهنمون شوند. به سمت باغهای روشنائی... اینست تفاوت بین طریقه نبرد من و طریقه نبرد بهرام ساسانی...نگهبان با سلاح خویش به صورت مانی کوبید. پیامبرِ نقاش در حالیکه در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیده شده بود از هوش رفت.



- دین من آیین زیبائی هاست. من پیامبری نقاشم. من از بابِل آمده ام تا فریادم در سراسر جهان طنین افکن شود. من آنچه را می گویم که زرتشت می گفت، عیسی می گفت، بودا می گفت. نقاشی های من سخن از دوستی می گویند. من شما را به سمت باغهای روشنایی رهنمون می شوم. آنجاست که نیمه تاریک انسان از او جدا می شود و نیمه روشنایی او متبلور می گردد. ای مردم! تیرگی و پلشتی را از خود برهانید، به کیش همنوعانتان احترام بگذارید و آیین آنها را به ریشخند و جبر نگیرید. خدای آنها هم همان خدای باغهای روشنایی است ...
***

مانی در میان نخلستان راه می رفت. دجله، این رود وحشی در میان نخلستانها شاخه هایی پدید می آورد و درختان را آبیاری می کرد. پسرک سفید پوش در حالی که پای چپش کمی می لنگید از روی جوی کوچکی پرید و روی ماسه های آن طرف فرود آمد. کمی راه رفت و عاقبت در کنار جویباری نشست. پشت ابر های آسمان بین النهرین خورشیدی نهفته بود که حالا با پایان باران کم کم اشعه های نورانیش را بیرون می داد. گاهی گوشه ابری دریده می شد و اشعه نوری بیرون می زد. مانی به آسمان که خیره می شد احساسی از تجلی و عروج وجودش را فرا می گرفت. از برگ های درخت خرما قطرات آب به داخل جویبار می چکید. مانی بر ساقه گیاه کوتاه قامتی قطره آبی دید. یک چشمش را بست و سرش را چرخاند تا خورشید را از میان قطره آب ببیند. قطره ناگهان به میان جویبار افتاد و نگاه مانی هم همراهش به میان جویبار رفت. به چهره خودش دقت کرد. قطره دیگری افتاد و تصویرش کمی لرزید. لرزید و لبخند زد. لبش کمی جنبید و گفت: من همزاد تو ام مانی! وحی آسمانی را از دهان من بشنو! از این لباس سفید بیرون بیا! نقاشی کن! کتاب بخوان! طبابت کن! برای مردم حرف بزن! پیام آور زیبائی ها باش! از اینجا برو تا ذهن تو نیز مانند اعضای این فرقه نپوسیده است! برو ...
...

پیروان فرقه مغتسله روی میز های چوبی نشسته بودند تا نهار مختصرشان را بعد از کاری سخت در مزرعه صرف کنند. نور خورشیدِ بعد از ظهر مردمک چشم ها را تنگ کرده بود و اطاق تقریباً تاریک به نظر می رسید. فقط سفیدی لباس ها معلوم بود. سیتایی، رهبر فرقه می خواست اجازه خوردن بدهد که مانی از در وارد اطاق شد. نگاهها به سمت او برگشت. چشم ها که حالا به تاریکی عادت کرده بود آنچه را می دید باور نداشت. مانی روی لباسش گل های رنگارنگ نقاشی کرده بود و هر جای لباس را به زینتی آمیخته بود. دلها زیبائی را می ستود ولی چشم ها آنرا تکفیر می کرد. مانی که می دانست مجازات سنگینی پیش رو دارد از همان دری که وارد شده بود خارج شد. به انتظار نشست تا بعد از تحمل مجازاتش فرقه مغتسله را با آن آیین های خشک و بی مورد و نازیبا ترک کند.
***

بیایید! بیایید! در این باغ بگردید! در این باغ بگردید! آنچه در این باغ هست... مظهر لطف خداست... مظهر لطف خداست... بیایید! بیائید! در این باغ بگردید!
- آه تو چه موهای لطیفی داری دِناگ! بیا رو به روی من بنشین. می خواهم موهای تو را ببافم!
دناگ نزدیک مانی شد و به او پشت کرد. موهای سیاهش را در اختیار مانی گذاشت. مانی موهای دناگ را می بافت و حرف می زد:
- پدرم روزی تصمیم عجیبی گرفت. تصمیم گرفت از لذایذ دنیا چشم پوشی کند و به حقیقت برسد. او خانواده اش را ترک گفت. به میان فرقه سپید جامگانِ مغتسله رفت و من را همراه خویش برد. پدرم از آیین سپید جامگان یاد گرفت که گوشت نخورد، شراب ننوشد و هرگز زنی را لمس نکند تا به حقیقت برسد... حقیقت اما در میان موهای سیاه توست دناگ! هر جا زیبایی هست حقیقت همانجاست!
***

مانی شب و روز راه می رود. از اینجا پیاده به آنجا می رود و آنجا را با کشتی به مقصد جایی دیگر ترک می کند. آن سوی اینجا ها و آنجا ها مانی به یک چیز می اندیشد: گسترش آیین خویش. مانی به هر شهری که می رسد پیروانی می یابد. چند روزی با ایشان دمساز می شود. زیر درختی می نشیند و از الهامات خویش، از آنچه همزادش بر او نازل می کند برای آنها سخن می گوید. آنگاه بر می خیزد تا به همراه یارانش به سمت جایی دیگر برود. بعد از مدت ها مانی به تیسفون می رسد. پایتخت امپراطوری ساسانی و محل سکونت شاپور، شاه شاهان.
***

- گوش کن مانی! من شاه شاهان هستم و این گونه دوستانه کنارت نشسته ام تا با تو صحبت کنم. امپراطوری ساسانی گرچه از بیرون پر ابهت به نظر می رسد ولی از داخل در حال تهی شدن است. باید حقیقتی را به تو بگویم و آن اینکه حاکمان واقعی موبدان اند نه من! آنها دستورشان را در قالب تقاضا بیان می کنند و من ناچار محترمانه می پذیرم...
مانی بدون اینکه به صورت شاپور نگاه کند گوش می داد. فقط هر از چند گاهی دستی به ریشش می کشید.
- مانی! تو بسیار به من نزدیکی... کمک کن تا از نفوذ موبدان بکاهم.
مانی حرفی برای گفتن نداشت.
***

در دربار شاپور ساسانی حرف های زیادی از دهانها بیرون می آید. هر کدام به قصد و غرضی خاص. مانی ساکت نشسته است.
شاپور: امپراطوری روم هیچ موقع این گونه ضعیف نبوده است. پس نباید به آنها فرصت بازسازی داد.کرتیر- موبد دربار- : جاویدان بماند شاه شاهان شاپور ساسانی! اعلی حضرت! نظر این جانب هم همین است. باید بر امپراطوری روم حمله برد و آیین کفرآمیز آنها را از میان برداشت. تنها یک آیین مورد قبول بزرگترین امپراطوری زمانه است و آن هم آیین زرتشت می باشد.
نگاهها به سوی مانی برگشت. مانی چیزی نمی گفت و به زمین خیره شده بود.
شاپور گویی که می خواست با حرفی مانی را به دفاع از خویش ترغیب کند گفت: ولی ما عهد و پیمانی با قیصر روم داریم. اوضاع افلاک و کواکب چگونه است کرتیر؟
کرتیر: خوب است سرورم. اختر سعد مشاهده شده است. حمله ما با شکست دادن روم و اسارت قیصر همراه خواهد شد.
شاپور: مانی! همزاد تو عقیده ای راجع به جنگ فردا ندارد؟
مانی جواب داد: خیر سرورم! هیچ نمی گوید... من کمی می ترسم...
***

روم فتح و قیصر کشته شد و مانی به سبب آنکه در شب حمله پیام آور شادی نبود از دربار طرد شد. پیامبر نقاش که اکنون سن را از مرز پنجاه گذرانده بود، ناگاه گویی متوجه گذر زمان شده باشد نگاهش را برگرداند تا روزها و سالهای گذشته را از نظر بگذراند. مانی بی آنکه خود بخواهد وسیله دست شاپور شده بود تا بواسطه آیین خویش نفوذ موبدان را کاهش دهد. سرانجام شاپور ساسانی درگذشت و بهرام به شاهی رسید. مانی اکنون دریافته بود که از هدف خویش بازمانده است. او به جای اینکه در دربار بماند می بایست سفر می کرد. به اینجا و آنجا. هر جا که امید یافتن پیروی برای دین زیبائی ها وجود داشته باشد. مانی کتاب ارژنگ را در دست گرفت تا سفر را آغاز کند. مانی برای جبران گذشته از دست رفته حرکت می کرد. ولی انگار رسالت مانی به انتها رسیده بود، هرچند نصفه و نیمه و ناتمام. مانی به دستور بهرام ساسانی اسیر شد. پیامبر نقاش را در حیاط قصر جندی شاپور به زنجیر کشیدند...
***

مانی که با ضربه سلاح نگهبان از هوش رفته بود به هوش آمد. از بینی اش شیار خونی سرازیر شده بود. با صدایی ضعیف برای آنها که به تماشایش آمده بودند گفت: دین من آیین زیبائی هاست... بیایید در باغهای روشنایی بگردید!... بیایید!...
نگهبان با ضربه ای دیگر صدای مانی را قطع کرد.
***

روز بعد جسدی که از کاه پر شده بر دیوار قصر جندی شاپور تاب می خورد. به هنگام غروب مردمی که از مقابل قصر می گذشتند از خود می پرسیدند: مگر او چه کرده است؟
هیچ کس نمی دانست مانی چه کرده است.

برگرفته از: تارنمای ایران باستان

Sunday, May 4, 2008

بند، سزاوار دلارام نیست

او رها است و برای رهایی زیسته است. بند نیز شرمگین می شود اگر بر دست او خم شود.

مدت 30 ماه بند! حکمی است که به پاس تلاشهای یک فعال حقوق زنان به دست او داده اند!

شرم است بر ما و تاریخمان این برگ!

بند و تازیانه را بر مدافعان حقوق زن چه کار؟! به پاس کارنامه حمایت از محرومان بم، دلارام را به بند می برند.

به پاس پیشرو بودن در جنبش زنان، دلارام را به بند می برند.

به پاس پیشرو بودن در جنبش دانشجویی، دلارام را به بند می برند.

به پاس پوییدن، رهیدن، رهانیدن، دلارام را به بند می برند.

22 خرداد 85 کجا بودی که ببینی اش؟ بر زمینش کشیدند. دستش را شکستند. همین دلارام را. همین دل – آرام را.

چه شد؟ راسخ تر شد در این که قانون نابرابر "باید" تغییر کند، حتا اگر برای آن دلارام را به بند برند.

بعد از 22 خرداد دیدی اش؟ در کوچه ها ، خیابانها، وقتی که امضا جمع می کرد؟ وقتی که حرف می زد و دفاع می کرد از ایده اش، اراده اش که قانون نابرابر باید تغییر کند! وقتی که باورش را از رهایی در کنشی مسالمت آمیز و انسانی و بشر دوستانه دنبال می کرد که قانون نابرابر باید تغییر کند!

اینک او را به پاس این همه، به بند می برند؟! هیچ بندی سزاوار دلارام نیست!

ما جمعی از فعالان جنبش زنان به حکم دو سال و شش ماه زندان و 10 ضربه شلاق دلارام علی – فعال حقوق زنان- اعتراض داریم و بدینوسیله اعتراضمان را به همه کسانی که می توانند در تغییر این حکم تاثیرگذار باشند اعلام می کنیم.


برگرفته از: تغییر برای برابری

Friday, April 25, 2008

من چه خواستم؟

من در جایی بدنیا آمدم که بهش می گفتند اینجا ایران است، کشوری با هزاران سال تاریخ و تمدن.
من در زمانی بدنیا آمدم که مردم انقلابی توی سر و کله هم میزدند. توده ای ها با مجاهدین دعوا داشت، مجاهدین با فداییان، فداییان با جبهه ملی، جبهه ملی با مجاهدین، مجاهدین با اسلامگرا های سنتی، اسلامگراهای سنتی با توده ای ها، ... همه با هم بر سر لحاف ملانصرالدین که نامش آینده سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، انقلابی، سیاسی ایران بود کشوری با هزاران سال تاریخ که میرفت تا یکجا از صفحات کتابها پاک شود و از نو نوشته شود.
زمانی که همه با هم دعوا داشتند. تو این گیر و دار از یک طرف صدای درگیری و تفنگ و اسلحه می آمد، از یک طرف صدای شعارهای انقلابیون که عزمشان را جزم کرده بودند و شاه را از قدرت برکنار کردند و حالا سر قدرت با هم می جنگیدند.
شعارهایی که نه برای من و همنسل های من که برای دیگران با صدایی بلند، فریاد خسته مردم پر شور و هیجان ایران می شد.
شعارهایی برای آزادی ایران از چنگ امپرالیسم، شعارهایی برای احقاق حقوق کارگران در ایران و همه جای دنیا، شعارهایی در حمایت از کمونیست انقلابی، شهید چه گوارا که در راه آرمانهایش توسط سازمان اطلاعاتی و امنیتی امپریالیسم در آمریکای لاتین به قتل رسیده بود، شعارهایی در حمایت از دکتر شریعتی، شعارهایی برای آزادی فلسطین از چنگ اسراییل خونخوار، شعارهایی برای آزادی ملسمانان از فساد و وحشت و مزاحمتی که نامسلمانان درست کرده بودند، شعارهایی در راه رسیدن به قدس شریف، شعارهایی برای نابودی اسراییل، شعارهایی که همه اش در ایدئولوژی های رهبران سیاسی آن روزگار خلاصه می شد.
و سپس ...
در آن روزگار (روزگار شعارها)، جنگ ایران و کشور همسایه اش آغاز شد.

و ...........
و این هم امروز ما. نگاهی به آمار بیکاری، اعتیاد، فحشا، بزهکاری و افزایش طلاق و غیره بیاندازید و ...

این هم امروز ما

Thursday, April 24, 2008

ما شصتی ها به متلک عادت کردیم


برگرفته از: الف با

نمی دونم می خونید یا نه، اصلا نمی دانم منتشر هم می شود یا نه، مطمئنم نه به شهرت متلک پرانی گردبادم نه خواندنی بودن خوابگرد. اما بد ندیدم به عنوان دهه شصتی از خودم دفاع کنم. از چه؟ از اینکه چه گورا را نمی شناختیم؟ از اینکه از جنگ متنفریم؟ از اینکه معنی عاشورا و والفجر یک تا هزار را نمی فهمیم؟ از کجا بگم؟ تعریف کنم که دم ما گرم که نسل فست فودیم؟ ایول که با فیلم زهره روی موبایلمان حال می کنیم و خلوتمان را پر می کنیم. نه برادران بزرگ دهه پنجاهی من. من متولد دهه شصتم، متولد سال ۶۱، یک ماه بعد از تولد من خرمشهر آزاد شد، یک ماه بعد از زمانی که می توانست شر آن جنگ لعنتی تمام شود اما نشد...من نمی فهمم ما تا کی باید متلک های دهه پنجاه و چهل و سی و بیست و کوفت و زهرمار را بخوریم؟ مگر ما چه کرده ایم؟ به جز اینکه دلمان خواست زندگی کنیم. می دانید گناه ما دهه شصتی یا به قول شما شستی ها چیست؟ اینکه راه به قول خودتان آرمانی را نرفتیم. حافظ آرمان شما نبودیم. اهل شهید و شهادت نبودیم. مگر ما چه خواستیم؟ خواستیم زندگی کنیم. محرم بشود سیاه بپوشیم و سینه بزنیم، عید بشود بزنیم و برقصیم. فرق ما در خواستن بود و شما در نخواستن. شما در هوا بودید و ما در زمین. شما یا سیاه بودید یا سفید، اما ما رنگی بودیم.با حزب الهی های مارکسیست کاری نداریم، تکلیفمان با شعارهای تمسخرآمیز چپ اسلامی روشن است. اما سید خوابگرد عزیز که جزو اولین وبلاگ هایی بودید که ثابت می خواندمتان. ما به اندازه شما معروف نیستیم. ما به قول فواد زیادیم، یا شاید خیلی زیاد. می خواهیم آزاد باشیم، اهل قید و بند نیم فاصله ها نیستیم. می دانید چرا؟ چون قبل از شما چوب دهه چهلی ها را خورده ایم در مدرسه و دانشگاه، حالا هم که بزرگتر شدیم متلک دهه پنجاهی را می شنویم. سید عزیز! ما دلمان می خواهد زندگی کنیم، زندگی. می دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه لازم باشد س / ک.ث داشته باشیم، به وقتش برقصیم، موقع خودش اهل دعای جوشن باشیم و هیات امام حسینمان هم به راه. ما دهه شصتی اهل مظلوم بازی نیستیم، اهل حقیم، حق خودمان را هم می خواهیم. حقی به اندازه جوان آمریکایی و هلندی و فرانسوی. شما گیر شلوار جین بودید؟ مگر الان ما گیر چکمه گشت ارشاد را نمی خوریم؟ لطفا از دماغ فیل پایین بیایید. ما برای شما احترام قائلیم اما شما ما را بچه می دانید، چون ما عشق های مالیخولیایی رضاهای کیمیایی را درک نمی کنیم... پدر و پسر بازی تمام شد، دوران آزادی است، اگر پایه اید بسم الله اگه نه، در همان عشق مالیخولیایی کیمیایی بمانید، امیدواریم بیدار شوید. بگذارید محترمانه بگویم، اینقدر ما این متلک ها را شنیده ایم که بهمان مسجل شده نسل پنجاه نسل عقده های فروخفته ای است که حالا خیلی از آرزوهایش را در دهه شصتی ها می بیند، شرمنده، تقصیر ما نبود، خودتان کردید. تو رو به همان شهدایتان که دائم چوب نامشان بر سر ماست، دست از سر کچل ما بردارید، ما از موضوع انشای فلسطین و شهادت و مرگ و جنگ خسته ایم. ما می خواهیم زندگی کنیم، زندگی. تو را به خدا بفهمید. ما دنبال واقعیت هستیم و حقیقت. حقیقت می گوید نیویورک آمریکا و آمستردام و لندن جای بهتری برای زندگی است تا کوبای کاسترو و ونزوئلای چاوز دزد ایران.بیخیال، ما به متلک عادت کرده ایم، مثل تحقیر و توهین و تهمت و خیلی چیزهای دیگر...

ما دهه شصتی‌های لعنتی


برگرفته از: راه من

سید خوابگرد ما را می‌شناسد؟ با این آقا که حرفی ندارم وقتی کیمیایی را زبان خودش می‌داند و نمی‌فهمد دغدغه‌ی کیمیایی، ما دهه شصتی‌ها هستیم وقتی با ما صمیمانه گفتگو می‌کند، وقتی این آقا نمی‌داند دستیار کیمیایی در “سرب” تهمینه میلانی بوده و در “سلطان” سامان مقدم، کارگردانان این روزهای قسمتی از نسل ما. با این به اصطلاح آقا قبلآ اتمام حجت کرده‌ام.قبل‌ترها از سید خوابگرد ایراد (+ و +) گرفته‌ام. از رضا شکراللهی وقتی کارهایی می‌کند و چیزهایی می نویسد دلم می‌گیرد. آن‌وقت است که می‌توانم پیرمرد دوست‌داشتنی وبلاگستان را بیشتر از پیش دوست داشته باشم.ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم که یه دنیا جای ما نیست. همیشه سرکوفت جنگ را خورده‌ایم وقتی که میان خون و دلهره به دنیا آمدیم. وقتی ما آمدیم زمین دلتنگ بود و آسمان سیاه. می‌دانی سید، ما دهه شصتی‌ها مدیون مخترع هدفونیم و واکمن و آی‌پاد. وقتی که هدفون را در گوشمان می‌گذاریم و کارمان به کار کسی نیست، آنقدر سرخوشیم که صدای بوق ماشین‌ها را نمی‌شنویم و انسانیتی که به لجن کشیده شده را نمی‌بینیم. آنقدر خوشحالیم که کسی نمی‌داند در گوش‌هایمان صدای آواز شهیار قنبری می‌آید یا داریوش یا شجریان، کسی نمی‌فهمد که گوگوش ماه‌پیشونی تو قصه‌های ماست و شهرام شب‌پره ریتم قلبمان را تنظیم می‌کند. اصلآ خوش به حالمان است، به کسی چه که مایکل جکسون گوش می‌کنیم یا متالیکا، کریستینا آگیلرا بهترین آهنگ سال را در گوشمان می‌خواند یا به ابتذال امینم و فیفتی جواب مثبت می‌دهیم.ما دهه شصتی‌های لعنتی شاعر بودیم وقتی قیصر امین‌پور مرد. وقتی محمود دولت‌آبادی از وزارت ارشاد دلش خون شد ما اسطوره‌ی زنده‌مان را خواستیم. سیمین بهبهانی در رگ‌های ما جاری بود وقتی “دوباره می‌سازمت وطن” را نوشت. ما خیلی بچه‌ایم که دلمان آزادی جاری دوبی را می‌خواهد. هیچکس نمی‌داند چه بر ما می‌گذرد آخر آنچه بر ما می‌گذرد را کسی نمی‌داند. ما “ابله” داستایوسکی را در کتابخانه‌مان داریم و “طاعون” آلبر کامو را. خب عده‌ای هم “هری پاتر”های رولینگ را می‌خوانند. ما با “قیصر” کیمیایی “اعتراض” کرده‌ایم اما محمدرضا گلزار را هم دوست داریم شاید هم نداشته باشیم. به کسی چه که در این دل صاحب‌مرده‌ی ما چه می‌گذرد.می‌دانی این دهه‌ی شصت چه خوب که هست. ما برای ثبت در تاریخ آمده‌ایم. وقتی کسی شعرهای ما را نمی‌بوید. وقتی کسی عشق‌های ما را نمی‌فهمد. ما دهه شصتی‌های لعنتی نمی‌فهمیم چرا دنیا برای ما آوار است. چرا کوی دانشگاه ما را در خفقان کشته است. چرا حسین شریعتمداری بهترین منتقد دولت ما می‌شود. ما دلمان می‌خواست در خیابان که قدم می‌زنیم با افتخار بگوییم که دهه شصتی هستیم اما حالا انگار این ننگ بر پیشانی ماست. ما نه جنگی کرده‌ایم، نه انقلابی. ما دهه شصتی‌های لعنتی در یک کاباره مست نکرده‌ایم و با زن در باران نخوابیده‌ایم. ما “یه ماچ داد و دمش گرم” را گوش می‌کنیم، “آی مردم، مردم” را هم گوش می‌کنیم. بخشی از ما تندروی مذهبی‌اند و بخشی از ما در تویوتا کمری عشقبازی می‌کنند. اما ما دهه شصتی‌های لعنتی با همه‌ی این‌ها منزوی هستیم. نه کسی برای کتاب‌هایمان مقدمه می نویسد و نه کسی بوسه‌هایمان را ستایش می‌کند. ما در مراسم خواستگاری طلاق می‌دهیم. دلمان می‌خواهد برابر باشیم چون برابری را می‌بوسیم اما نابرابری را نمی‌فهمیم وقتی یک سنت غلط دیوانه‌مان می‌کند.ما دهه شصتی‌های لعنتی درهمیم. سر همه را درد می‌آوریم بی‌آنکه سودی داشته باشد. از نسل جدید اینترنت که می‌گوییم طوری با ما برخورد می‌شود که بدهکار هم می‌شویم از سوی شماها که اجتماعی بودن را از ما گرفته‌اید. ما دهه شصتی‌های لعنتی آنقدر جنم داریم که به خودمان می‌گوییم لعنتی اما به حرف ناحق پدر هم احترام می‌گذاریم. ما حتی به پدرهایمان بی‌احترامی هم می‌کنیم و طغیان می‌کنیم. می‌بینی هیچ چیز سر جایش نیست. دمدمی‌مزاج و تندخو و بی‌هویت.ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم اما بیخود نیستیم. ما سید جان برای کارهایمان هیچ دلیلی نداریم اما هستیم. به حرف‌های تو فکر می‌کنیم و واکنش نشان می‌دهیم اما جنگ نمی‌کنیم. این را نه در مدرسه یاد گرفته‌ایم و نه در خانواده، این را ما دهه شصتی‌های لعنتی از تجربیات مضحک دهه قبلی‌هایمان به یادگار خریده‌ایم. البته ما اکثرآ نیم‌فاصله را رعایت می‌کنیم حتی اگر به ما بگویند دهه شستی!

Thursday, February 21, 2008

هفت تیر کشی به روی کودکان

‏"سلاح مامورین نیروی انتظامی برای شلیک است"

یک کودک 4 ساله روز جمعه در سمنان بر اثر گلوله ماموران نیروی انتظامی کشته شد. این خبر در حالی از ‏سوی نیروی انتظامی تائید شده که طی ماه های اخیر چندین کودک، نوجوان و جوان در شهرهای مختلف کشور ‏هدف شلیک ماموران نیروی انتظامی قرار گرفته و بسیاری از آنان کشته شده اند.

روز شنبه حجت‌الله واعظی نژاد رئیس مركز اطلاع رسانی فرماندهی انتظامی سمنان تائید کرد که یک کودک 4 ‏ساله با گلوله ماموران نیروی انتظامی در این استان کشته شده است. وی در توجیه کشته شدن این کودک، به ‏سرقت پدر وی اشاره کرد و گفت: "سارقی كه پس از سرقت یك دستگاه خودروی سواری پراید از شاهرود ‏متواری شده بود، در یك عملیات تعقیب و گریز توسط پلیس دستگیر شد و كودك 4 ساله‌اش در این عملیات جان ‏باخت". ‏

این مقام مسئول در نیروی انتظامی با تائید اینکه ماموران از حضور کودک در اتومبیل مسروقه اطلاع داشته اند، ‏افزود: "صاحب پراید گفته بود كه حدود 30دقیقه قبل مسافری را كه یك پسر بچه‎ ‎نیز به همراه داشت از خیابان ‏‏«تهران» به مقصد ترمینال شاهرود سوار كردم كه در بین‎ ‎راه، مسافر با پاشیدن افشانه بر روی صورتم، خودرو ‏من را به سرقت برد". ‏

با این حال اطلاع از حضور کودک در اتومبیل سرقتی، مانع از شلیک ماموران نیروی انتظامی به اتوموبیل ‏مسروقه نشد و به گفته واعظی نژاد ماموران در حین "اجرای طرح مهار برای دستگیری سارق این اتومبیل" ‏حدود ساعت 2بامداد جمعه گذشته خودرو مسروقه را در مقابل پلیس راه سمنان مشاهده و تحت تعقیب قرار دادند: ‏‏"ماموران انتظامی پس از تعقیب خودروی سرقتی و اخطارهای مكرر به‎ ‎راننده خودرو، به طرف آن تیراندازی و ‏در نهایت خودرو را متوقف كردند". ‏

اما متوقف کردن این خودرو سرقتی با هدف قرار دادن کودک 4 ساله همراه شد: "در جریان عملیات تعقیب و‎ ‎گریز، سرنشین خودرو كه كودكی 4 ساله بود، بر اثر اصابت گلوله مجروح شد و در‎ ‎بیمارستان جان باخت". ‏



‎‎دو شلیک منجر به مرگ در یک روز‎‎

گزارش قتل های ناشی از شلیک به مظنونان از سوی نیروی انتظامی افزایش چشمگیری یافته است. روز گذشته ‏همزمان با خبر کشته شدن این کودک 4 ساله، روزنامه دولتی ایران نیز خبر مشابه دیگری را منتشر کرد که ‏حکایت از کشته شدن راننده 30 ساله ای به نام "علی" در شرق تهران بر اثر شلیک ماموران نیروی انتظامی ‏داشت. ‏

به نوشته این روزنامه این شلیک غروب جمعه رخ داد و طی آن‏‎ ‎مأموران گشت موتورى نیروی انتظامی که در ‏تهرانپارس به راننده یك دستگاه خودرو پراید مشكوك‎ ‎شده وبه آن دستور ایست داده بودند، به علت بی توجهی ‏راننده به دستور مأموران، با شلیک 3 گلوله او را کشتند. ‏

مقام های قضائی خبر داده اند که دو ماموری که این جوان 30 ساله کشته اند، تا روشن شدن حادثه بازداشت شده ‏اند اما هیچ یک از مقام های قضائی تاکنون اظهار نظری در خصوص قتل کودک 4 ساله نکرده اند. ‏



‎‎فاجعه انسانی‎‎

طی ماه های اخیر موارد متعددی از کشته شدن کودکان، نوجوانان وجوانان در اثر شلیک های خیابانی ماموران ‏نیروی انتظامی انتشار یافته است. ‏

روز 23 فروردین 86 نوجوان 11 ساله ای به نام حامد در داخل خودروی پدرش هدف گلوله ماموران کلانتری ‏‏161 تهران قرار گرفت و کشته شد. روزنامه همشهری در گزارشی از این قتل نوشت: به دنبال بروز یک اختلاف ‏خانوادگی و اطلاع به نیروی انتظامی ماموران در محل حاضر شدند اما با فیصله یافتن اختلاف خانوادگی یکی از ‏ماموران با گمان اینکه پدر مقتول 11 ساله تحت تعقیب بوده به این خانواده اصرار می کند که برای حل اختلاف به ‏کلانتری بروند، اما پدر این نوجوان با اصرار بر خاتمه یافتن اختلاف با همسرش، مامور را از خودرو پیاده کرده ‏و به همراه همسر و 3 فرزندش دور می شود که«مامور پلیس نه تنها خودش به خودروی‎ ‎پدر حامد با اسلحه ‏كمری تیراندازی می‌كند، بلكه از نیروی گشت همراه نیز درخواست كمك‎ ‎می‌كندو در این زمان یك سرباز وظیفه ‏به تیراندازی هوایی با اسلحه كلاشینكف اقدام‎ ‎می كند». بر اثر اصابت یكی از گلوله‌های اسلحه كمری مأمور پلیس ‏به سر حامد كه همراه‎ ‎پدر، خواهر و برادر خردسالش هنوز در خودرو بودند، وی جان خود را از دست داد. ‏

در 18 خرداد 86 نیز اعلام شد که یک کودک 4 ساله در یاسوج براثر شلیک ماموران نیروی انتظامی کشته شد. ‏این اتفاق زمانی رخ داد که زن و مرد جوانی به همراه دختر چهارساله شان به نام آرزو از شهرستان باشت عازم ‏یاسوج بودند. روزنامه اعتماد در همین خصوص گزارش داده که: "این زن و شوهر پیش از رسیدن به مقصد با ‏ماموران نیروی انتظامی مواجه شدند و از آنجا که پدر آرزو تحت تعقیب بود یکی از ماموران گشت به سوی آنان ‏تیراندازی کرد". گلوله شلیک شده به آرزوی 4 ساله اصابت کرد و این دختر چهارساله در دم جان باخت. ‏

با وجود شکایت پدر و مادر این دختر 4 ساله و تائید اتهام قتل عمد مامور نیروی انتظامی، و تاکید براینکه این ‏مامور "قانون نحوه به کارگیری سلاح را به طور کامل رعایت نکرده است، دادستان یاسوج با قتل عمد بودن ‏شلیک مرگبار مخالفت کرد و با استناد به اینکه گلوله کمانه کرده و به صورت مستقیم به آرزو برخورد نکرده است ‏این حادثه را قتل غیرعمدی" تلقی کرد. ‏

چهارشنبه 26 اردیبهشت 86 هم ماموران نیروی انتظامی پس از تعقیب راننده نوجوان یک خودروی پژو به دلیل ‏نداشتن گواهی رانندگی در زاهدان دختر نوجوان 12 ساله ای به نام رویا سارانی ـ خواهر راننده خودرو را ـ با ‏شلیک گلوله از پای درآوردند. ‏

پنچ شنبه 13 دی ماه 86 ماموران نیروی انتظامی در میدان کوثر شهر زاهدان به سوی 3 نوجوان دستفروش ‏شلیک کردند و دستکم دو تن از آنان را کشتند. کشته شدن این نوجوانان با واکنش مردم زاهدان مواجه و به ‏سنگباران ماموران نیروی انتظامی از سوی مردم منجر شد. اما خبرگزاری دولتی ایرنا، فردای آن روز به نقل از ‏فرماندار زاهدان با وجود تائید کشته و مجروح شدن این نوجوانان اعلام کرد: "حادثه پرتاب سنگ به سوی ‏ماموران انتظامی توسط شماری از‎ ‎مردم محله‌ای در غرب این شهر در حال بررسی است". آن هم در حالیکه ‏منابع محلی اعلام کرده اند کودکان کشته شده حامل ظروف آب بوده اند. ‏

در تهران باوجود کشته شدن چندین نفر بر اثر شلیک ماموران نیروی انتظامی، دستگاه قضایی تنها برای 6 مورد ‏پرونده تشکیل داده و نیروی انتظامی اعلام کرده که سایر موارد شلیک منجر به کشته شدن مظنونان، مربوط به ‏کشته شدن "اشرار" است. بازپرس روشن، یکی از بازپرس های ویژه قتل تهران در این خصوص با تایید تشکیل ‏‏6 پرونده در 6 ماه گذشته گفته: "این موضوع لزوم توجه مسوولان نیروی انتظامی به افزایش‎ ‎آموزش به کارکنان ‏پلیس را برای کاهش این گونه حوادث بیش از پیش مشخص می کند". ‏



‎‎شما شلیک کنید، ما تشکر می کنیم
‎‎

موارد متعددی از شلیک های منجر به کشته و مجروح شدن جوانان در مناطق مختلف کشور طی ماه های اخیر ‏منتشر شده که مشهور ترین آنها شلیک منجر به کشته شدن صیاد جوانی به نام حسام الدین خدیور در روز جمعه 7 ‏دی ماه در بندر ترکمن، و کشته شدن بازیگر تلویزیون یاسوج، به نام عطا کشاورز در 17 بهمن 86 است. ‏

اکبر اعلمی نماینده تبریز در مجلس، در خرداد گذشته با طرح سئوالی از وزیر کشور خواست تا در مورد شلیک ‏نیروی انتظامی به دو جوان تبریزی به خاطر گوش دادن به موسیقی و قرار گرفتن آنان در آستانه مرگ توضیح ‏دهد. وی در عین حال فاش کرد که نیروی انتظامی در حالی به سوی کودکان، نوجوانان و جوانان به تهام های ‏واهی شلیک می کندکه در موردی چون ربودن یک دختر از سوی فرزند یکی از معاونان استانداری آذربایجان‏‎ ‎شرقی، با همکاری محافظ یكی از افراد با نفوذ تبریز و یک نفر دیگر و تجاوز به این دختر، به رغم صدور حکم ‏جلب، از بازداشت آنان خودداری کرده است. ‏

فرماندهان نیروی انتظامی اما نه تنها از شلیک ماموران دفاع می کنند بلکه اسماعیل احمدی مقدم در هفته نیروی ‏انتظامی ابراز خوشحالی کرده که معدل شلیک مامورانش افزایش یافته و احمدرضا رادان فرمانده نیروی انتظامی ‏تهران نیز اعلام کرده است که: "هر پلیسی که اجازه حمل سلاح دارد‎ ‎حق شلیک هم دارد. ما برای نمایش به ‏ماموران نیروی انتظامی اسلحه نمی دهیم". وی در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا از ماموران نیروی انتظامی به ‏خاطر استفاده از سلاح گرم تشکر کرده است. ‏

منبع: روز