Showing posts with label Youth. Show all posts
Showing posts with label Youth. Show all posts

Saturday, October 16, 2010

ای آسمان ایرانم

ای آسمان ایرانم
ببار بر پیکر بی جانم

باران پاک و زلالت از تو پایین می آید
تا بشوید زندان را از تیرگی چشمانم

نیست ندایی جز خاموشی
بنشان ابرهایت را بر خشکی زبانم

نیست نگاهی جز شیوایی
بزن توندرت را بر چفت این دستانم

نیست آلودگی به دلها جز از غم یارانم
بکش رنگین کمانت بر سوگ بی پایانم

آسودگی چه آسان به آرزو بدل شد
از آبیت بسازان روزهای بی شبانم

نشستم و ندیدم از ابرهای سپیدت
جز سایه ای که افتاد بر پای بی روانم

چشمم بر امیدی از آبی بیکرانت
با دیدن سپیده از تو ای مهربانم

Friday, March 19, 2010

مردم حاضر نیستند برای سرنگونی حکومت ۲۰۰ هزار قربانی دهند

شیرین عبادی در مصاحبه با فیگارو

ژرژ مالبرونو

شیرین عبادی، وکیل و برنده جایزه صلح نوبل، طی یک نشست مطبوعاتی در پرس کلاب پاریس که به دلیل چاپ کتاب جدید وی به نام قفس طلایی برگزار شد، به سؤالات تعدادی از روزنامه نگاران پاسخ گفته است. این مخالف حکومت تهران که مدتی است از کشورش خارج شده بیشتر خواستار اصلاحات است تا انقلاب. او به تحریم ها و مجازات هایی اشاره می کند که صرفاً باید علیه سران و دولتمردان حکومت اعمال شوند، نه مردم ایران.

او همچنین نسبت به عملکرد شرکت یوتل ست فرانسه، که نسبت به پارازیت های حکومت روی برنامه های بی بی سی فارسی و صدای امریکا واکنشی درخوری نشان نداده، اعتراض کرد.

۹ ماه پس از آغاز اعتراضات مردمی به تقلب گسترده در انتخابات، اکنون جنبش اعتراضی مردم در چه وضعیتی است؟

نارضایتی مردم همچنان روبه افزایش است. آتش همچنان برافروخته است. دولت خیلی از خیابان ها می ترسد و نمونه اش هم سخنان اخیر رهبر انقلاب علی خامنه ای است که چهارشنبه سوری را به بهانه اینکه به دوران قبل از اسلام برمی گردد ممنوع دانست. احمدی نژاد نیز اکنون از وجهه خوبی در ایران برخوردار نیست. شرکت های شل و توتال هم از بازار نفتی ایران خارج شده اند و سه شرکتی که به ایران بنزین می فروختند، فعالیت های خود را متوقف کرده اند. اگر این وضعیت همین طور ادامه پیدا کند، ایران به یک کشور فقیر تبدیل می شود.

نظر شما در مورد تحریم هایی که غرب قصد دارد علیه ایران اعمال کند چیست؟

نباید غرب به تحریم های اقتصادی رأی بدهد، زیرا این گونه تحریم ها تنها مردم را هدف قرار می دهد. باید به تحریم های سیاسی رأی داد. اولین گام این است که ویزا برای دولتمردان و فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی که قصد مسافرت به اروپا را دارند صادر نشود؛ حتی آنهایی که به بهانه های فرهنگی قصد سفر دارند؛ به عنوان مثال اخیراً یک ارکستر شامل بیش از ۱۰۰ نوازنده که زیر نظر وزارت ارشاد اسلامی فعالیت می کند به اروپا آمده بود و این درحالی است که وزارت ارشاد خود سانسورکننده هنرمندان است.

من بسیار متأسفم که برخی از کشورهای اروپایی که وانمود می کنند مدافع حقوق بشرند، چشمان خود را بسته اند و شرکت هایشان با ایران قرارداد امضاء می کنند. آنگلا مرکل یکی از رهبران اروپایی است که بیشترین انتقاد را از جمهوری اسلامی می کند؛ با این حال، آلمان در سال ۲۰۰۹ قراردادهای خود را با جمهوری اسلامی چندین برابر کرده. آقای مشایی، مرد همه کاره احمدی نژاد، درحال حاضر برای عقد قراردادهای جدید در آلمان است. و حتی مقامات فرانسوی هم با شرکت یوتل ست به همین منوال عمل می کنند.

طی سال های اخیر بی بی سی و صدای امریکا برنامه های خبری خود را ازطریق شرکت یوتل ست و ماهواره هات برد پخش کرده اند و همان طور که می دانید این دو شبکه در ایران بینندگان بسیاری دارند. ولی همین شرکت یوتل ست برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی را نیز در خارج پخش می کند، درحالی که دولت از زمان انتخابات ماه ژوئن در برنامه های بی بی سی و صدای امریکا پارازیت ایجاد کرده. شرکت یوتل ست می توانست به عنوان معامله به مثل به دولت جمهوری اسلامی بگوید که این پارازیت ها را متوقف کند. ولی این شرکت چه کار کرد؟ بی بی سی فارسی و صدای امریکا را از هات برد خارج کرد و به جای اینکه حکومت ایران تنبیه شود، مردم ایران تنبیه شدند. به چه دلیلی؟ پول.

شما زمانی که این مسأله را به برنار کوشنر گفتید، او چه گفت؟

او گفت که شرکت یوتل ست یک شرکت خصوصی است، ولی با این حال این نکته را به آنان گوشزد خواهیم کرد.

جنبش معترضان خواهان تغییر حکومت است یا صرفاً گشایش همین حکومت به سوی دموکراسی بیشتر؟

این جنبش مسالمت آمیز از جریان های ایدئولوژیکی متفاوتی تشکیل شده. برخی خواهان یک دولت لائیک هستند، برخی دیگر معتقدند که هنوز می توان اصلاحاتی در جمهوری اسلامی انجام داد. این موضع من است: من معتقدم که این حکومت هنوز می تواند اصلاحات داشته باشد، ولی اصلاحات یک پروسه طولانی است. مردم ایران آمادگی وقوع یک انقلاب دیگر را ندارند. مردم حاضر نیستند بهای سنگین سرنگونی حکومت را که می تواند تا ۲۰۰ هزار قربانی باشد بپردازند. زیرا حکومت حاضر است با تجمعات مردمی به شدیدترین شکل برخورد کند و آن را به خون و خون ریزی بکشاند.

راه حلی که من به عنوان یک مدافع حقوق بشر ارائه می دهم، راه حلی است که موجب می شود کم ترین خون ریخته شود. شاید به نفع مردم باشد که ابتدا اصلاحاتی روی قانون اساسی صورت بگیرد تا سپس به سوی دموکراسی پیش برویم. مطمئناً من یک حکومت غیرمذهبی را ترجیح می دهم، ولی درحال حاضر باید واقع بین باشیم. اغلب در غرب گفته می شود که بدون خونریزی نمی توان به جمهوری دست یافت، ولی مردم ایران خواهان چنین رویکردی نیستند.

پیامدهای حمله نظامی به تأسیسات هسته ای ایران چه خواهد بود؟

اگر اسراییل یا هر کشور دیگری ایران را بمباران کند، خاورمیانه به آتش و خون کشیده خواهد شد. به همین دلیل با چنین اقدامی مخالفم.


منبع

Monday, January 11, 2010

Hamed Roohinejad’s father writes a letter of appeal to Secretary-General of the UN, Ban Ki-Moon



In the Name of the Almighty

Honorable Secretary-General of the United Nations!

Your Excellency, Mr. Ban Ki-Moon

With respectful greetings

I, Mohammad Reza Ruhi-Nejad, inform you that my 23 year old son, Hamed Ruhi-Nejad, was arrested on May 3, 2009 - before the tenth presidential elections – by a group identifying themselves as members of the Presidential National Security Agency, and transferred to Ward 209 of Evin prison. My family and I had no news of my son’s situation for over 4 months until my wife finally obtained permission to visit him through the Islamic Revolutionary Court’s Public Prosecutor’s Office.

My son has advanced M.S. (Multiple Sclerosis) and suffers from severe anemia. As a second year philosophy student at Shahid Beheshti University, he lost sight in his right eye and both his hands are in a semi-paralyzed state. Moreover, due to the lack of medical attention and his troubled internal systems – such as his digestive system – the threat of death is always with him.

Because of his M.S. and his association with a certain Mohammad Reza Ali Zamani (who himself has been sentenced to death in the aftermath of the events following the 10th presidential elections in Iran) who was known to have knowledge of medical treatments, Hamed left Iran for treatment and to pursue his studies. With the ultimate destination of the United States in mind, he left the country through Iraq. He resided in Iraq for a while and realizing that Mr. Ali Zamani was unable to do anything for him, returned to Iran in August in cooperation with the Ministry of Information.

Nine months after my son’s return and more than a month before the presidential elections, security forces from the Ministry of Information came to my house at night and arrested my son, this 23 year old youth who had no connections or affiliations to any groups and whose simple purpose in going to Iraq was to ultimately seek medical treatment in America.

My son was judged in court proceedings that were directly linked to the events following the recent elections and as a result the shockingly severe sentence of execution was issued on his behalf.

While battling with the hard to cure disease of M.S. and maintaining his innocence and lack of information, Hamed was sentenced to death after 36 days in solitary confinement in the Ministry of Information’s Ward 209 and several more months of group confinement.

Hamed is currently confined in Ward 350 of Evin Prison, getting weaker by the day and without any thorough medical care or follow up on the baseless accusations of his association with a group of Iranian Royalists, he awaits imminent disaster.

Your Excellency, Mr. Ban Ki-Moon!

Honorable Secretary General of the United Nations!

Hamed, a youth interested in ideas who has remained active and curious in high school and university, is today faced with an unfair and mind-boggling death sentence. We represent the worried and anxious family of Hamed Ruhi-Nejad, and as Hamed’s father, I ask that you work toward the release of Hamed from such an unjust and heavy judgment of execution through any means possible. Hamed’s serious physical condition brings him face to face with death. As his family and as his father, I ask from you, as the Secretary-General of the largest organization of all nations, to strive to the utmost of your ability to save our son Hamed from this death sentence and to endeavor to find treatment for this young Iranian student.

I look forward to your prompt action and that of other international organizations.


Mohammad Reza Ruhi-Nejad, father of political prisoner Hamed Ruhi-Nejad who carries a death sentence.

Cc:

United Nations High Commissioner of Human Rights

United Nations Human Rights Council

International Human Rights Observer

Reporters without Borders

Amnesty International

Iranian Human Rights Activists in Europe and North America

Thursday, December 31, 2009

من برای تو و تو برای من می رزمیم، می مانیم تا سرود آزادی را بخوانیم

ای همراه، دستت را در دستم بگذار و دستم را بفشار و احساس همراهیم را لمس کن. من برای تو و تو برای من می رزمیم، می مانیم تا سرود آزادی را بخوانیم. بدان که من و تو همراه گرمی دستان زنجیروار پیوسته، همراه نفس های راوی شکیبایی، همراه اشک و خون مردمان زجر کشیده، مردمان محروم مانده از زندگی و آرامش و همراه شانه به شانه شهیدان راه آزادی هستیم.
هستی ما از بودن ما، از همراهی ما، از خون شهیدان، از اشک مادران و پدران، از درد به جا مانده از شکنجه و تجاوز، از آرزوهای نوجوانی به امید فردایی خوش، از محدودیتهای بی پایان که کودکی و جوانی ما را از زجر انتظار مرگ تلخ تر میکرد، از تلاش سبز ما برای رسیدن به آزادی و عدالت سرچشمه میگیرد. از تلاش سبزی که به نام زیبای صلح چیزی جز حق زندگی میلیونها جوان، هر روز یک رویداد تاریخی ساخت تا استبداد برچیده شود، از سبزی زندگی یاد گرفتیم تلاشی برای رسیدن به زندگی را با تقدیم کردن جان و زندگیمان آغاز کنیم و بگوییم بس است اعتماد به دیوهای خوناشامی که جز شهوت قدرت و ثروت بادآورده چیز دیگری در سر ندارند.
همراه، ای همدرد، ای همگام و همداستان، دستم را در دستت بفشار و پا به پایم بیا تا بشکنیم بت کثیفی را که خون میخورد و سیرایی ندارد.
ای همراه بیا و دردت را فریاد بزن و بخوان از آزادی چون نغمه آزادی ما کوبنده بت فرسوده اهریمن است.
به امید آزادی و رهایی از بند


Iranian liberal injured by bullet , shows the victory sign. Mark the Victory is the Iranians Green Movement sign.

Sunday, November 29, 2009

خواهر خودسوزی کرده، مادر سکته؛ شمارش معکوس زندگی نوجوانی که زیر کابل اعتراف کرد

کمیته گزارشگران حقوق بشر
صبا واصفی، کوهیار گودرزی
sabavasefi@yahoo.com


محمدرضا حدادی، نوجوانی که در سال 1382 در سن 15 سالگی دستگیر شده با تأیید حکم، توسط دیوان عالی کشور و ارسال آن به دایره‌ی اجرای احکام دادسرای شیراز در معرض اجرای حکم اعدام قرار دارد. بنابر اعلام مقامات قضایی دستور نیابت اجرای حکم صادر شده و حکم مزبور به زودی در زندان عادل‌آباد شیراز اجرا خواهد شد.

مادر محمدرضا از خودسوزی دخترش بعد از شنیدن خبر اجرای حکم می‌گوید: صبح داشتیم صبحانه می خوردیم که یک نفر از طرف زندان آمد و گفت: قرار است حکم "محمدرضا" اجرا شود. دخترم، نفت بخاری را برداشت، ریخت روی سرش وخودش را آتش زد. پتو انداختیم روی سرش.کوچه ی ما تنگ است و ماشین از آن رد نمی شود. با گاری رساندیمش بیمارستان. خودم سه مرتبه تا حالا سکته کردم. 15 سال است که پدر محمدرضا ما را ترک کرده. دو تا زن دیگر گرفته، هیچ کداممان را هم طلاق نمی‌دهد.هشت تا بچه را با کلفتی و خون دل بزرگ کردم. یک پسر دیگرم هم، یک دست و یک پایش فلج است. حالا هم فقط دستانم به درگاه خدا بلند است. هربار رفتم در خانه‌ی آقای رحمت با فحش بیرونم کردند. الهی، هیچ مادری داغ اولاد نبیند، بچه‌ی بی گناهم دارد می ره بالای دار.

« حسین رحمت»، فرزند «محمد باقر رحمت» در تاریخ 82/5/30 با مراجعه به نیروی انتظامی اعلام کرد؛ پدرش در روز 82/5/28 كازرون را به مقصد شیراز ترك و تاكنون مراجعه ننموده است. خودرو مزبور در تاریخ 8/6/82 پس از یازده روز در روستای فتح آباد كازرون پیدا شد. در پروسه ‌رسیدگی به پرونده، چهار نفر دستگیر و «مهدی ساسانی»، یکی از متهمین اقرار کرد كه در ارتكاب سرقت اتومبیل و كشتن راننده، با «محمد قربانی»، «تقی و كریم» هم دست بوده است.

در تاریخ 82/7/20 «كریم حدادی» دستگیر و اظهار داشت: «ساعت 11 یا 12 شب به اتفاق مهدی ساسانی و تقی حدادی و محمد، روبروی امام‌زاده سید حسین کنار جاده ایستاده بودیم، یك پیكان سواری جوانان نارنجی رنگ از كازرون آمد، محمد قربانی و تقی حدادی دست بلند كردند، پیكان ایستاد و ما سوار شدیم. از قائمیه به طرف شیراز حرکت کردیم.»

محمد به راننده گفت: یك رفیق داریم او را هم سوار کن. راننده قبول كرد. در بین راه به بهانه ی دستشویی، راننده، خودرو را متوقف كرد و پیاده شدیم. من و محمد داخل دره رفتیم، مهدی و تقی پهلوی راننده ماندند. راننده می خواست داخل رادیاتور ماشین آب بریزد كه تقی سنگی برداشت و از پشت به سر راننده زد و راننده روی زمین افتاد. من و محمد آمدیم بالا و به اتفاق مهدی و تقی چند مشت هم به سر و صورت و سینه ی راننده زدیم. جنازه را در صندوق عقب انداختیم و او را تا حكیم باشی و رشن آباد آوردیم. در طول راه متوجه شدیم راننده هنوز جان دارد و سرو صدا می‌كند. تقی، پسر عموی من، پشت فرمان نشسته بود. از رشن آباد به طرف جاده خاكی كوره كچی رفتیم. تقی، ماشین را متوقف كرد و درب صندوق عقب را باز كرد. پیرمرد هنوز جان داشت، مهدی ساسانی با چوب دو دفعه به بدن پیرمرد زد. محمد و تقی تسمه‌ی پروانه‌ای آورده، دور گردن پیرمرد انداختند و او را خفه كردند، سپس تقی گفت: جنازه را آتش بزنیم. بنزین تهیه كردیم و جنازه را آتش زدیم، داخل گودالی گذاشتیم و روی گودال را پر از خاك كردیم و رفتیم.

در اثنای رسیدگی محمد رضا حدادی، 15 ساله، دستگیر و در جلسات اولیه‌ی رسیدگی اعلام داشت: مقتول را با تسمه پروانه، خفه كرده است. در حالی که به گفته‌ی وکیل محمدرضا: پزشكی قانونی علت دقیق فوت را تشخیص نداده؛ لیكن اعلام نموده، ضربه مغزی و شكستگی استخوان جمجمه می تواند یكی از دلایل آن باشد. وی در تاریخ 8/8/82 مجدداً در جلسه ی رسیدگی دادگاه، اتهام سرقت و قتل را به عهده گرفته و به ارتكاب جرم اقرار کرد .

چند روز پس از محاكمه، محمدرضا متوجه شد فریب خورده و خانواده‌اش هیچ پولی دریافت نکرده‌اند. وی طی نامه‌ای در 16 آبان 82 اعلام نمود که یکی از متهمین با وعده‌ی پرداخت پول از وی خواسته با توجه به صغر سن ارتکاب قتل را بر عهده بگیرد. وی فریب متهم دیگر را خورده و در ارتکاب فعل هیچ نقشی نداشته است.

به گفته‌ی محمدرضا متهمان، وی را اغفال و پیشنهاد پرداخت وجه به خانواده‌ی او را دادند. از طرفی یكی از متهمان به وی قول داده بود كه اگر قتل را به گردن بگیرد، دختر عمه‌اش را به عقد او درآورد.

پدر محمدرضا می‌گوید :بچه‌ام را جلوی چشمان خودم در کلانتری از ساعت 12 ظهر تا 12 شب از درخت آویزان کردند و با کابل زدند، آن هم برای کاری که نکرده بود. من آدم بی سوادی هستم. 14 بچه دارم که با کارگری وعملگی بزرگشان کردم .پارتی وآشنا هم ندارم، بلد هم نیستم باید چه کار کنم، اما یک خدا دارم که به بزرگیش شک ندارم. او می داند که بچه ی من بی گناه است. از بدبختی و نداری دست به چنین کار احمقانه ای زده است. از بخت بدم دخترم وقتی شنید برادرش را می خواهند اعدام کنند، خودش را آتش زد. دکترها می گویند 70 درصد سوخته. الان هم دم پایی توی دستش می کند و راه می رود. زنم هم سکته کرده و فلج افتاده گوشه ی خانه. چندین بار برای عذرخواهی رفتم خانه ولی دم، اما هر بار به پلیس زنگ زدند و پلیس بیرونمان انداخته، اما امیدم به خداست. لذتی که در عفو هست در انتقام نیست. الهی به حق علی اکبر حسین، خدا رحمی به دلشان بیندازد به محمد رضای من رحم کنند.

دادگاه بدون تحقیق نسبت به ادعای محمدرضا و انكار وی در تاریخ 16/10/82 سلب حیات مقتول توسط او را مسلم دانسته و با استدلالاتی به صرف اقرار این نوجوان وی را به قصاص نفس محكوم و به استناد مادة 621 قانون مجازات اسلامی به لحاظ شركت در آدم ربایی به تحمل 15 سال حبس و به استناد مادة 636 همان قانون به تحمل یك سال حبس به لحاظ مخفی كردن جسد مقتول محكوم و دیگر متهمین را نیز به حبس های طولانی مدت به اتهام آدم ربایی و مخفی نمودن جسد و جنایت بر میت محكوم نمود.

ایران در سال 1375 به کشورهای عضو پیمان‌نامه حقوق کودک پیوسته است. ماده 378 این پیمان‌نامه اذعان می‌دارد: مجازات مرگ يا حبس ابد بدون امكان آزادی، نبايد در مورد جرمهايی كه اشخاص زير 18 سال مرتكب می‌شوند اعمال گردد. از سوی دیگر مطابق بند 5 ماده‌ی 6 میثاق حقوق مدنی و سیاسی که ایران نیز آن را پذیرفته حکم اعدام نبایستی برای افرادی که در سنین پیش از 18 سال مرتکب جرمی شده‌اند صادر شود.

متهمین به دادنامه‌ی صادره اعتراض می‌نمایند كه با ارجاع پرونده به شعبه 42 دیوان عالی كشور در تاریخ 12/4/1384 قضات شعبه، دادنامه صادره را فاقد اشكال موثر دانسته و تأیید نمودند .

پس از ابلاغ دادنامه‌ی صادره به محمدرضا و با به دست آوردن ادله‌ی جدید؛ از جمله اقرار دیگر متهمین بر بی‌گناهیش تقاضای اعمال مادة 18 مبنی بر اعاده دادرسی و رسیدگی مجدد را نمود كه شعبه‌ی سوم تشخیص دیوان عالی كشور درخواست وی را مردود اعلام نمود.

محبوبه، خواهر محمدرضا که خودسوزی کرده از آرزویش برای رهایی محمدرضا می‌گوید: وقتی این خبر را شنیدم، تاب نیاوردم فقط فکر کردم زنده نباشم تا داغ برادرم را ببینم. داغ برادر خیلی سخته! ما به خانواده‌ی ولی دم، حق می‌دهیم، اما آن‌ها هم می‌دانند برادرم بی‌گناه است، بچگی کرده. من بعد از این که شوهر کردم، فهمیدم شوهرم زن دارد و 8 تا بچه. همان وقت طلاق گرفتم با یک دختر برگشتم خانه‌ی مادرم. آن قدر داغ محمدرضا برایم سخت بود که اصلا به دخترم فکر نکردم و خودم را آتش زدم. تنها آرزویم این است که همین خانه‌ی خرابه را هم از ما بگیرند، چادر بزنیم وسط بیابان زندگی کنیم، اما جان محمدرضا را نگیرند. این بچه تا همین حالا هم صد بار جانش به لبش رسیده. 7 سال از بهترین دوران زندگیش را با ترس طناب و اعدام گذرانده.

Thursday, March 26, 2009

امیدرضا میرصیافی، وبلاگ نویس 28 ساله در زندان به دلیل نارسایی پزشکی درگذشت

آیا میرصیافی که جوان و با استعداد است و دست کم مانند بسیاری دیگر که در این روزگار گرفتار فساد و اعتیاد میشوند، خودش را در وبلاگ نویسی در عرصه فرهنگ برای ایرانیان نگاه داشت باید بمیرد تا فرشته های نجات فسیل شده در داخل و خارج از ایران که به خود مسبب بوجود آمدن فضای استبدادی درون ایران (آنگونه که خودشان ادعا میکنند) هستند، همچنان به سفارش لنگش کن ادامه دهند؟ تا به کی باید مشاهده کننده نابودی جوانان در این سرزمین باشیم؟
حاشا به غیرت همه آنها که یک عمر در هر مجلسی برای خودشیرینی خواندند:
ای ایران ای مرز پرگهر

مهر تو چون
شد پيشه ام
دور از تو نيست
انديشه ام
در راه تو
کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما


دیگر از این سرود که هر کس و ناکسی آن را میخواند حالم به هم میخورد. جوانی چون میرصیافی باید بمیرد ولی انگلهایی که در جامعه قاچاق مواد مخدر و فحشا راه می اندازند زنده هستند.
حالم از انسان بودن به هم میخورد.

Saturday, July 26, 2008

موزیک زن کشی

ترویج قتل های ناموسی
موزیک زن کشی
مرجان لقایی
شنبه29 تیر 1387

مدتی است “ایران موزیك” از شبكه های ماهواره ای كه در "ایران سرزمین من" و "زنان عاشق"، نیز نمایندگی دارد موزیك ویدئویی پخش می كند با عنوان « پرونده». این موزیك ویدئو ماجرای مرد جوانی است كه به همسرش شك كرده و مرگ را حق او می داند و زن جوان را كه ملتمسانه از او می خواهد این كار را نكند با روسری و در آب خفه می كند.

جالب اینكه "ایران موزیك"، آثار خوانندگان داخل ایران را كه از وزارت ارشاد مجوز دارند پخش می كند. این شبكه، هر چند یك شبكه ماهواره ای است و برای خارج از ایران پخش می شود اما تمام قوانین داخلی ایران را رعایت كرده و مجریان آن مطابق قانون ایران لباس می پوشند. مجوز تاسیس این شبكه از سوی جمهوری اسلامی ایران صادر شده و همانطور كه گفته شد در ایران نیز دفتر نمایندگی دارد.

توضیح در مورد "ایران موزیك" نه برای معرفی این شبكه بلكه به دلیل توصیف جایگاه آن در نظام جمهوری اسلامی است. موضع گیری های این شبکه منطبق با نظرات حاکمیت است. پخش موزیك ویدئویی كه خشونت علیه زن را آن هم در حد بالای آن یعنی قتل ترویج می كند و قتل را یك عمل عاشقانه توصیف می كند قطعا معنای خاصی دارد. در جایی خواننده با صدایی دورگه و پر از غصه قتل همسرش را از روی اجبار و به خاطر خیانت زن عنوان می كند و می گوید مجبور بودم اما پشیمان هستم.

مهدی مقدریان خواننده این موزیك است و گفته می شود که دارای فوق لیسانس حقوق است، بنابراین در دروس دانشگاهی تاثیر تقلید در جرم به او آموزش داده شده است و علاوه بر این چون با موسیقی آشناست می داند كه در عصر ارتباطات موسیقی به دلیل قدرت تاثیرگذارش جایگاه ویژه ای در میان مردم برخوردار دارد. بااین وصف و شاید گفت با این آگاهی جای تعجب دارد که زن كشی را یك عمل عاشقانه، زنان را خیانت كار و مردان زن كش را عاشق و بی چاره و مجبور نشان می دهد و صدها هزار جوان زیر 30 سال را كه مخاطب اینگونه ترانه ها هستند به زن كشی تشویق كند.

سیاست های حاکمیت به ویژه در مورد تایید چنین موزیك هایی كاملا روشن است. مستقیم و غیر مستقیم مسئولان مملکتی مان در مورد زنان چه در كسوت وزارت و چه در كسوت روزنامه نگار، اظهار نظر كرده اند و از سوی آنها تائید چنین موزیكی جای تعجب ندارد، انچه تعحب آور است وجود نگاه مردمدار و جنس گرا حتی از سوی دانش آموختگان حقوق است که از كودكی چنین نگاهی را می آموزند و هرچه بزرگتر می شوند و تحت آموزش های خارج از خانواده قرار می گیرند، چنین نگرشی را درونی تر هم می کنند تا با پخش و تکرار چندین باره آهنگ هایشان به عنوان موزیک تاپ ایرانی تشویق به کار بیشتر علیه زنان بشوند. همه می دانند موزیك های داخلی برای جوانان زیر 30 سال مصرف دارد، افرادی كه یا ازدواج كردند و یا دوست دختر دارند و به او عشق می ورزند، . تاسف قضیه هم در همین است.

چقدر غمگین می شوم وقتی به یاد 3 اكتبر سال 1991 می افتم روزی كه برای آلمانی ها روز بزرگی بود و آلمان شرقی و غربی با هم یكی شدند. در ان زمان گروه پینگ فلوید در كنسرتی كه داشت انقدر حس وطن پرستی مردم را با ترانه ها و آوازهایش تحریك كرد كه مردم در دوطرف دیوار جمع شده آنقدر بر دیوار فشار آوردند تا ویران شد و دو آلمان متحد شد و مردمی كه برای دیدن اقوامشان باید مرز را طی می كردند همدیگر را در اغوش گرفتند. غمگین برای اینكه 17 سال پیش پینگ فلوید برای مردمش چه كرد و حالا خوانندگان ما با مردم چه می كنند؟

برگرفته از : تغییر برای برابری

Wednesday, July 2, 2008

باطبی: دستتان دیگر به من نمی رسد

احمد باطبی مشهورترین چهره اعتراض های دانشجوئی کشور سرانجام از کشور خارج شد و در یک گفتگوی ‏تلویزیونی که الهه ایکس فعال حقوق بشر در صدای آمریکا هم در آن شرکت داشت، اعلام کرد که از این پس سخنگوی ‏برون مرزی مجموعه فعالان حقوق بشر ایران خواهد بود.

گوینده صدای آمریکا در اول برنامه گفت میلیون ها نفر منتظر هستند بدانند در زندان های جمهوری اسلامی چه بر ‏سرتان آمد و چطور از کشور خارج شدید. باطبی با دادن خلاصه ای از پرونده خود اظهار داشت: در سال 78 به دنبال ‏حوادث معروف به هجده تیر دستگیر و به اعدام محکوم شدم که این حکم بعدا به پانزده سال حبس کاهش یافت. بعد از ‏گذشت نه سال به دلیل بیماری خطرناکی با استفاده از مرخصی استعلاجی از زندان خارج شدم و چون برایم قطعی شد ‏که دیگر زمان مبارزه از داخل زندان سپری شده است برای خروج از کشور اقدام کردم.‏

به گفته باطبی وی با حمایت حزب دموکرات کردستان از کشور خارج شده و در اربیل تقاضای مهاجرت به آمریکا ‏راکرده که پذیرفته شده و او اینک نه به عنوان پناهنده بلکه به عنوان مهاجر وارد ایالات متحده شده است. وی خبر داد ‏که از جریان خروجش از کشور فیلم و عکس گرفته شده که بزودی منتشر خواهد شد.‏

این فعال دانشجوئی در پاسخ به سئوالی در مورد شکنجه در زندان های جمهوری اسلامی اظهار داشت: توان آدم ها در ‏برابر شکنجه متفاوت است؛ برخی شکنجه فیزیکی را بهتر تحمل می کنند که در آن صورت شکنجه های روانی به کار ‏می افتد. شکنجه روانی ممکن است شکنجه شده را به سرحد مرگ برساند.

او تاکید کرد که در زندان های جمهوری اسلامی شکنجه روانی و فیزیکی هر دو رواج دارد. باطبی در مورد شکنجه ‏های فیزیکی به کابل و کتک اشاره کرد و در توضیح انواع شکنجه روانی به ماه ها نگاهداشتن زندانی در سلول بسته، ‏بی خبر و با دادن اطلاعات غیرواقعی اشاره کرد که به او سخت تر از شکنجه فیزیکی است. باطبی به عنوان مثال از ‏دادن خبر مرگ مادر و عزیران گفت که برای زندانی ای که ماه ها و گاهی سال ها از تماس محروم مانده واقعی جلوه ‏می کند چه رسد که زندانی صدای مادر خود را هم پشت در سلول بشنود.‏

وی بیماری خود را تورم کره راست مغز خواند که در اثر جدی شدن آن موفق شد مرخصی استعلاجی بگیرد.‏

گوینده صدای آمریکا پرسید دانشجویان در ایران چه می خواهند. وی جواب داد که هجده تیر برای اعتراض به ضایع ‏شدن حقوق دانشجویان بود، آن ها در حالی که داشتند به مدنی ترین شکل نسبت به وقایع کشور، یعنی تعطیل تنها ‏روزنامه منقد اعتراض می کردند مورد جرح و ضرب لباس شخصی ها و ماموران شناخته شده حکومت قرار گرفتند. ‏کشته دادند و صدای خود را بلند کردند. حکومت به صورتی مزورانه از آنان خواست برای جلوگیری از استفاده دشمن ‏به تظاهرات، که داشت همه گیر می شد پایان دهند و مطمئن باشند که مسببان حادثه مجازات خواهند شد. اما مانند ‏همیشه اتفاقی که افتاد این بود که بعد از بازگشت دانشجویان به کوی، من و دیگران دستگیر شدیم و عاملان و مسببان ‏ازاد گشتند و فقط سربازی به اتهام دزدیدن ماشین ریش تراشی محکوم به حبس سد. این یعنی دست انداختن جنبش ‏دانشجوئی ایران. یعنی دست انداختن فعال ترین بخش جامعه.

به گفته باطبی اینک کار به جائی رسیده است که وقتی نماینده مجلس را که به جنبش دانشجوئی تعلق دارد به بهانه ای ‏دستگیر میکنند با او چنان رفتاری میکنند که من دیده ام. مهندس موسوی خوئنیی را چنان زدند که خون از سر وی به ‏دیوار پاشید و ما نگران شدیم. این حرکت با نماینده مجلس است دیگران که جای خود دارند.‏

در جریان این گفت و گو خانم الهه ایکس که در گذشته گزارشگر دیده بان حقوق بشر بوده و از چهره های شناخته شده ‏تریبون های حقوق بشری جهانی است گفت مردم انتظار دارند بدانند که چه نوع شکنجه هائی در زندان های جمهوری ‏اسلامی معمول است و از آن جائی که به نظر می رسد این روند ادامه خواهد داشت بهترست مردم آگاهی داشته باشند و ‏در صورت قرار گرفتن در موقعیت زندان شوکه نشوند.

باطبی در جواب سئوال دیگری گفت که علاوه بر انواع شکنجه ها حتی یک بار سر وی را در توآلتی که پر از ‏فضولات بود فروبردند.‏

احمد باطبی هنگام دستگیری، دانشجوی رشته تئاتر بود. در زندان تحصیلات را پی گرفت و در رشته های هنری دارای ‏تجربه است. وی سال گذشته با گرفتن عکس هائی به جمع همکاران "روز" پیوست و عکس های وی در فرصت های ‏مختلف در این سایت منتشر شد. ‏

همراه این گزارش عکسی را می بییند که با چاپ آن روی جلد مجله اکونومیست لندن، پرونده احمد باطبی با حکم اعدام ‏قاضی روبرو شد که وی را به تبلیغ علیه نظام متهم و بر همین اساس او را به مرگ محکوم کرد. ‏

بنا به گزارش باطبی از صدها دانشجویئ که در حوادث هجده تیر دستگیر شدند تنها بهروز جاوید تهرانی زندانی است و ‏احمد لهراسبی آخرین دانشجوئی بود که چندی پیش آزاد شد.‏‏


برگرفته از: روز

Saturday, June 21, 2008

محکومیت هانا عبدی، ۲۱ ساله، از فعالین حقوق زنان، به ۵ سال حبس همراه با تبعید

هانا عبدی، دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه پیام نور بیجار و از فعالان حقوق زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا که از یازدهم مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی در شهر سنندج بازداشت شده بود در یک حکم سنگین به ۵ سال حبس همراه با تبعید محکوم شد.

هانا از سوی شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج به اتهام اقدام علیه امنیت کشور به زندان و تبعید در شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی است، محکوم شده است. مصاحبه هایی با محمد شریف وکیل هانا عبدی در مورد این حکم سنگین در ذیل آمده است:

محمد شریف وکیل هانا: حکم به شدت با ماهیت پرونده غیر متناسب و نگران کننده است

تغییر برای برابری: هانا عبدی فعال حقوق زنان، دانشجوی ۲۱ ساله دانشگاه پیام نور بیجار و از اعضای انجمن زنان آذرمهر کردستان، و کمپین یک میلیون امضا که از یازدهم مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی در شهر سنندج بازداشت شده بود در یک حکم بی سابقه و به شدت نگران کننده، به ۵ سال حبس در یک شهرستان مرزی محکوم شد.در این رابطه با دکتر محمد شریف وکیل هانا عبدی گفتگو کرده ایم:

آقای شریف در خبرها شنیدیم که حکم موکل شما هانا عبدی به وی ابلاغ شده است. آیا این خبر صحت دارد؟

بله متاسفانه حکم ایشان ابلاغ شد حکم به شدت غیر متناسب است و ایشان محکوم شدند به پنج سال حبس در شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی در نزدیکی های جلفا شمالی ترین قست آذربایجان شرقی نزدیک مرز.

اتهام ایشان دقیقا چه اعلام شده؟

اتهام ایشان را اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور اعلام کرده اند. این حکم بر اساس مستندات مواد ۱۸۹ و ۱۹۰ و ۱۹۱ و ۱۹۴ و مرتبط با جرم محاربه است و همچنین ماده ۶۱۰ که در واقع با اتهام هانا مطابقت داشته و ۲ تا ۵ سال حبس به همراه دارد . لازم به ذکر است حداکثر حبس برای ایشان در نظر گرفته شده و به هر حال از ظهر که به من ابلاغ شده خیلی نگران هستم. به این لحاظ که حکم به شدت با ماهیت پرونده غیر متناسب است، احتمال نقض حکم در دادگاه تجدید نظر وجود دارد، ولی به هر حال من به هیچ روی توقع ابلاغ چنین حکم سنگینی را نداشتم .بیشتر دو سال حبس را پیش بینی می کردم آنهم در یک شهرستان نزدیک به سنندج، نه شهرستان گرمی که یک شهرستان مرزی است.

با خانواده ی هانا تماس نداشتید؟

من با پدر و برادرش صحبت کردم ولی با مادرش نه . من نمی دانم مادرش الان چه می کند و خیلی نگرانم.

اخبار غیر رسمی حاکی از انتقال مادر هانا به بیمارستان به خاطر شوک این خبر است . شما در این مورد خبری دارید؟

نه خبر ندارم فقط به دوستانی که تماس گرفتند توصیه کردم با مادرش تماس بگیرند. من چون خودم شخصا عادت ندارم که امیدواری بیهوده بدهم ولی گفتم که با او صحبت کنند و بگویند که این حکم نقض خواهد شد. به هرحال نگرانی خیلی زیاد است از این حیث که این دختر متولد سال ۶۵ است و زندان ها هم طبقه بندی شده نیست و احیانا باید در بندی که محکومان عادی هستند دوره زندان خود را سپری کند و به همین دلیل من خیلی نگرانم و این موضوع را به دادگاه تجدید نظر نیز اعلام خواهم کرد.

ظرف چه مدتی به این حکم اعتراض خواهید کرد؟

احکام دادگاه ها ظرف ۲۰ روز قابل تجدید نظر است و من لایحه ی تجدید نظر را می نویسم و خودم برای پیگیری حضورا به دادگاه مراجعه خواهم کرد. این حکم کاملا غیر متناسب و نگران کننده است. نمی دانم چه بکنم بنده هم به خدا پناه می برم. به هر حال فعلا ابراز تاسف کاری از پیش نمی برد باید امیدوار بود. من امیدوارم مقامات قضایی به احکامی که این قاضی صادر می کند توجه کنند. من قبلا هم با ایشان پرونده داشته ام و احکامی که صادر می کند احکام غیر متناسبی است. امیدوارم که مقامات قضایی مجموعه احکام ایشان را بررسی کنند . خودم هم در این رابطه اقدام خواهم کرد. اقداماتی هانا که انجام داده است هیچکدام با محاربه همسویی ندارد که این چهار ماده مربوط به محاربه را مستند قرار داده اند و در واقع هانا هیچ گونه اقدامی که ارعاب و وحشت بین مردم ایجاد کرده باشد انجام نداده است که بر این اساس محاربه اعلام شود.

وضعیت پرونده ی روناک صفارزاده را چطور می بینید؟

من بیشتر امیدوارم که شعبه ای که پرونده روناک هست حکم غیر متناسب اعلام نکند. ولی به دلیل این که از این شعبه سابقه ذهنی داشتم نگران بودم اما منتظر حکم ۵ سال زندان در تبعید برای هانا نبودم.

از شما سپاسگذارم.

روز: اعتراض به ۵ سال زندان برای هانا عبدی

سامان رسول پور: شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج هانا عبدی از فعالان حقوق زنان را که از ۹ ماه پیش در بازداشت بسر می برد، به اتهام‎ ‎‏”اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم علیه امنیت ملی” به حکم سنگین ۵ سال زندان و تبعید به “گرمی” در استان ‏اردبیل محکوم کرد.‏

این حکم روز چهارشنبه- دیروز- به “محمد شریف” وکیل مدافع “هانا عبدی” ابلاغ شده و بیست روز جهت تجدید ‏نظر خواهی زمان تعیین شده است.‏

محمد شریف در گفتگو با “روز” درباره این حکم می گوید:‏‎ ‎‏”با نهایت تاسف هانا به ۵ سال زندان و تبعید به «گرمی» ‏محکوم شده و این حکم امروز بعد از ظهر به بنده ابلاغ شده است.‏‎ ‎اتهام هانا «اجتماع و تبانی جهت ارتکاب جرم علیه ‏امنیت ملی» عنوان شده و حکم براساس ماده ۶۱۰ قانون مجازات اسلامی صادر شده است. مجازاتی که برای این ماده ‏در نظر گرفته شده، حبس از ۲ تا ۵ سال است و به عبارتی برای هانا حداکثر مجازات در نظر گرفته شده است”.

در ادامه وکیل هانا عبدی با بیان این جملات نگرانی خود را ابراز می کند:‏‎ ‎‏”چنانچه من نتوانم این حکم را نقض کنم و ‏هانا به گرمی تبعید شود، این مساله جای نگرانی شدید خواهد داشت چرا که زندانها طبقه بندی شده نیست و گرمی هم ‏شهری مرزی است و این برای او بسیار سخت خواهد بود. ما خیلی نگرانیم؛خود هانا هم از این حکم خبردار شده و ‏خانواده و بخصوص مادرش وضعیت نگران کننده ای دارند و من با وجود این حکم، نگران مادر وی هم شده ام”.‏

از وی می پرسم به چه شکلی نسبت به این حکم اعتراض خواهید کرد؟ محمد شریف در پاسخ می گوید:‏‎ ‎‏”بیست روز ‏زمان داریم و من سعی می کنم در این مدت به سنندج بروم و نسبت به رای شعبه دوم اعتراض بکنم”.‏

با توجه به اینکه هانا عبدی، یکماه پس از روناک صفازاده، دیگر فعال دربند بازداشت شد و آن دو با هم دوست و ‏همراه بودند، چرا دادگاه نخست برای هانا حکم صادر کرده است؟ محمد شریف در پاسخ به این پرسش می گوید:‏‎ ‎‏”روناک و هانا دو پرونده مجزا دارند و پرونده روناک در شعبه یکم دادگاه انقلاب بررسی می شود. علاوه بر این، ‏روناک اتهامش «محاربه» است و نوع اتهام ان دو به نوعی است که پرونده «روناک» سنگین تر شده است.علاوه بر ‏این این بستگی به نظر قاضی دارد.روناک یکبار دادگاهی شده و ما منتظریم تا جلسات بعدی دادگاه تشکیل شود”.‏

به دنبال صدور این حکم سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان بیانیه ای عتراضی صادرکرد. در بخشی از این بیانیه آمده ‏است:‏‎ ‎‏”سازمان حقوق بشر کردستان خواستار تشکیل دادگاهی با معیارهای قانونی و انسانی در مرحله تجدید نظر ‏خواهی و لغو حکم سنگین صادره برای هانا عبدی می‌باشد. این سازمان همچنین با هشدار نسبت به روند رو به رشد ‏شمار بازداشت‌ فعالان کُرد در ایران و صدور احکام ناعادلانه برای ‌آنان توسط دستگاه قضایی حکومت توجه نهادها و ‏سازمان‌های ‌حقوق بشری در ایران و جهان را به این مسئله جلب و موضع گیری و اقدام جدی آنان را در این رابطه و ‏به ویژه حکم اخیر برای هانا عبدی خواستار است”.‏

آسو صالح عضو هیئت اجرای سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان در گفتگو با روز می گوید:‏‎ ‎‏”به نظر می رسد ‏صدور چنین حکم سنگینی برای یکی از فعالین حوزه زنان در ایران بسیار کم نظیر باشد، البته ما در کردستان پیشتر هم ‏شاهد صدور چنین احکام سنگینی برای فعالین حوزه زنان بوده ایم. در بخشی از اتهامی که به هانا عبدی وارد شده ‏‏«تبانی جهت ارتکاب جرم علیه امنیت ملی» عنوان شده است. از این اتهام اینگونه برداشت می شود که هنوز جرمی ‏صورت نگرفته و این حکم سنگین برای ارتکاب جرمی است که هنوز صورت نگرفته! طبق قوانین مجازات اسلامی ‏اصل بر برائت است. یعنی در مرحله اول باید جرمی صورت گرفته باشد و در مرحله بعد «شاکی» باید اتهامی را که ‏به «متهم» می زند، اثبات کند. ولی متاسفانه در این حکم اشاره به هیچ جرمی نشده و «تبانی» جهت ارتکاب جرم ‏عنوان شده است‎.‎‏ به نظر می رسد که این حکم فقط جهت فعالیت های هانا عبدی در زمینه زنان در کردستان صادر شده ‏باشد. ما به عنوان سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان ضمن اعتراض به این اتهام و حکم صادره شده، امیدواریم که ‏در دادگاه تجدید نظر این موارد مدنظر قرار گیرند و شاهد صدور حکم تبرئه برای ایشان باشیم”.‏

هانا عبدی و روناک صفازاده در مهر ماه سال گذشته بازداشت شدند و تا ماهها در بازداشتگاه امنیتی این شهر تحت ‏بازجویی قرار گرفتند.هر دوی آنها از اعضای کمپین یک میلیون امضا بودند.‏

دستگیری این دو فعال مدنی، اعتراض نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر را به همراه داشت و درست هنگامی که این ‏اعتراضات بالا گرفته بود، یکی از قضات دادگاه انقلاب در گفتگو با خبرگزاری دولتی ایران‎]‎ایرنا‎[‎‏ بازداشت آنها را ‏‏«بی ارتباط با فعالیتهای مدنی» ذکر کرد و این مساله تا حدودی حمایتها از این دو زندانی را کاهش داد.‏

اما خانواده های این دو زندانی بارها گفته اند:‏‎ ‎‏”در طی ملاقاتهایی که با فرزندانمان داشته ایم، همواره بر این پافشاری ‏کرده اند ‏که بیگناه هستند و صرفا در حوزه زنان و برای برابری خواهی فعالیت کرده اند”.‏

در همین حال از هفته ها پیش کمپینی در حمایت از هانا و روناک به راه افتاده و صدها فعال در داخل و خارج خواستار ‏آزادی آنها شده اند.


بی بی سی: صدور حکم ۵ سال زندان در تبعید برای هانا عبدی

شعبه دوم دادگاه انقلاب سنندج، هانا عبدی فعال حقوق زنان را به تحمل پنج سال زندان تعزیری در تبعید در شهر مرزی گرمی در استان اردبیل محکوم کرد.

هانا عبدی ۲۲ ساله از فعالان کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و از اعضای انجمن زنان آذرمهر کردستان است که در مهرماه سال ۱۳۸۶ در خانه اش در سنندج بازداشت شده است. روناک صفارزاده نیز هم زمان و در ارتباط با همین پرونده بازداشت شد. اما حکم او هنوز صادر نشده است.

محمد شریف، وکیل هانا عبدی و روناک صفارزاده، به بی بی سی فارسی گفت که با توجه به محتویات پرونده از سنگینی حکم صادره شگفت زده شده است. به گفته آقای شریف اتهام هانا عبدی “اجتماع و تبانی برای ارتکاب جرم علیه امنیت کشور” است، اما “دلیل اتهام در پرونده موجود نیست.”

به گفته آقای شریف با توجه به همین مسئله و نیز با توجه به این که در صورت اثبات این اتهام در قانون محکومیتی بین ۲ تا ۵ سال برای آن در نظر گرفته شده، درخواست تجدیدنظر خواهد کرد.

آقای شریف همچنین گفت صدور حکم زندان در تبعید برای موکلش نیز نگرانی شدید او و خانواده هانا عبدی را در پی داشته است.

به گفته آقای شریف گرمی یک شهر مرزی است که در زندان این شهر زندانی ها طبقه بندی نمی شوند و زندانی های سیاسی و عادی، همگی در یک بند نگهداری می شوند و این مسئله با توجه به سن کم خانم عبدی -متولد ۱۳۶۵- نگرانی شدید خانواده و وکیل او را در پی داشته است.

پیش از این قاضی پرونده هانا عبدی گفته بود اتهامات هانا عبدی و روناک صفارزاده، که به همراه او دستگیر شده، ربطی به فعالیت های مدنی آن ها ندارد و آنها در پوشش کمپین یک میلیون امضا مقاصد گروه کرد پژاک را دنبال می کردند.

این قاضی گفته بود این دو نفر اعتراف کرده اند که به مقر پژاک سفر کرده و آموزش هایی در زمینه “شیوه نفوذ در نهادهای مدنی” دیده بوده اند. او همچنین این دو نفر را به دست داشتن به انفجاری که در آبان ماه گذشته در سنندج رخ داده بود متهم کرد.

اتهام وارد شده به روناک صفارزاده، دیگر متهم این پرونده، محاربه است که اتهام سنگین تری نسبت به اتهامات وارد شده به هانا عبدی است و می تواند مجازات های بسیار سنگین تری را در پی داشته باشد.

اما آقای شریف تاکید کرد صدور حکم سنگین برای هانا عبدی الزاما به این معنی نیست که حکم خانم صفارزاده هم سنگین باشد.

جمهوری اسلامی ایران، پژاک (حزب حیات آزاد کردستان) را که شاخه ایرانی حزب کارگران کردستان (پ ک ک) ترکیه به شمار می رود، گروهی “تروریستی” می داند.


سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان: حکم سنگین “هانا عبدی” را لغو کنید

در حالی که بیش از هشت ماه از دستگیری و بازداشت “هانا عبدی” دانشجوی سنندجی می‌گذرد امروز خبر محکومیت این فعال حقوق زنان و عضو کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز به پنج سال حبس و تبعید به زندان “گرمی” در منطقه‌ی مرزی استان اردبیل از سوی شعبه دوم دادگاه انقلاب شهر سنندج اعلام گردید. این در حالی‌ست که محمد شریف وکیل نامبرده همواره نسبت به شیوه گرفتن اعترافات از موکل خود معترض بوده و صدور این حکم را بسیار نامتناسب با ماهیت پرونده دانسته است.

سازمان حقوق بشر کردستان ضمن اعتراض به صدور این حکم سنگین برای هانا عبدی و ابراز نگرانی از احتمال صدور احکامی مشابه برای‌ دیگر فعالان دربند زن در کردستان از جمله “روناک صفازاده” که او نیز مدت نه ماه است به اتهامی مشابه در بازداشت به سر می‌برد خواستار تشکیل دادگاهی با معیارهای قانونی و انسانی در مرحله تجدید نظر خواهی و لغو حکم سنگین صادره برای “هانا عبدی” می‌باشد.

سازمان حقوق بشر کردستان همچنین با هشدار نسبت به روند رو به رشد شمار بازداشت‌ فعالان کُرد در ایران و صدور احکام ناعادلانه برای ‌آنان توسط دستگاه قضایی حکومت توجه نهادها و سازمان‌های ‌حقوق بشری در ایران و جهان را به این مسئله جلب و موضع گیری و اقدام جدی آنان را در این رابطه و به ویژه حکم اخیر برای هانا عبدی خواستار است.

سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان
پنج شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷


برگرفته از:
خبرنامه امیرکبیر

Wednesday, April 30, 2008

Iran is Not the Enemy

Ellen Francis

Iran is Not the Enemy

The “axis of evil” has no relevance for me when I think of Iran, a country I’ve found to have a human, loving, hospitable face throughout 40 years of encounters. I lived in Iran between 1968 and 1978, and started returning again, this time with peace delegations, in 2005. It is one of the great joys of my life to see the layers of misunderstanding and fear gradually fall away from those who visit Iran today for the first time.

One delegate recently said, “I met a mullah on the street and he was so sweet! Who would think of a mullah being sweet?” Another delegate, well-traveled in the Middle East, said, “Iranians are the most hospitable people I have ever met.”

A Jewish delegate said he had been told to be careful: “They might shoot you if they find out you’re Jewish.” He was amazed to see Jews worshipping openly and walking down a street in Tehran wearing their yarmulkes. He wasn’t shot, but was mobbed by the worshippers at a synagogue who were delighted to find a Jew among us.

The younger people on our delegations have been surprised to see the variety of fashions on the street, as well as learn that young Iranians find ways to meet and to date. The artists in our delegation were thrilled to see the throngs of Iranians gathered at the tombs of the famous poets, Hafez and Sa’adi, and we witnessed Iran’s great love for music. In Isfahan, one young man with a shopping bag stopped to sing a love song below a pedestrian bridge. He sang as though the mournful and exquisite song was not performance but just a normal part of everyday life.

These images contrasted vividly with the Western media’s portrayals of Iran, often showing only a sea of black and waving fists.

When Iranians learn that we are from the United States, the consistent response is: “We really like American people, we just don’t like your government.” This is usually followed by the question, “Why does Bush want to bomb us?” Some ask why there are sanctions against Iran, and why the United States wants to change their government. “If there’s to be any change,” they say, “we want to do it ourselves.”

We also know that life in Iran can be difficult, especially in the political sphere. Reform candidates are often vetoed before the elections, and still there are hundreds of candidates who run for a very few slots. The parliamentary elections were looming when we went. Some people said they would not bother to vote; one woman said she would rely on her studious father for his own analysis of the candidates. The official religious minorities (Christians, Jews and Zoroastrians), on the other hand, were proud to tell us they have their own representatives in the Majlis, the Iranian parliament.

A few days before the election, we met with former President Khatami, and it was easy to sense his continued commitment to the reform movement, as well as his deep disappointment that he had been unable to do more during his term in office. He said that peace is what’s most needed in the world today, yet it is rare to find in international relations. He noted that war has been glorified in our cultures and histories, by everyone from Homer to the revered Persian poet, Ferdowsi.

Iranians have a deep and persistent memory of history: they remember the 1953 coup and removal of Prime Minister Mossadegh by the CIA, while Americans recall the photos of the U.S. embassy officials in blindfolds. We have two distinct historical memories and have not had diplomatic relations for 30 years, leaving no opportunity to get reacquainted and work towards reconciliation.

Iran is not perfect, and there continue to be human rights abuses and curtailment of freedom of speech. But based on my experiences, I believe there is absolutely no justification or rational cause for military intervention or sanctions against Iran. External efforts toward “regime change” are counterproductive for building trust and for reform.

I believe that Iran is ready to enter diplomatic negotiations, on the condition that all parties be respectful and sincere in their efforts to bring about reconciliation and thus start building a more peaceful world.

Ellen Francis is an Episcopal priest and sister of the Order of St. Helena. She lived in Iran in the 1960s and 1970s and since 2005 has co-led several delegations to Iran sponsored by the Fellowship of Reconciliation. This article was written for the Common Ground News Service (CGNews).

Source: On Faith: Guest Voices: Iran is Not the Enemy

Friday, April 25, 2008

من چه خواستم؟

من در جایی بدنیا آمدم که بهش می گفتند اینجا ایران است، کشوری با هزاران سال تاریخ و تمدن.
من در زمانی بدنیا آمدم که مردم انقلابی توی سر و کله هم میزدند. توده ای ها با مجاهدین دعوا داشت، مجاهدین با فداییان، فداییان با جبهه ملی، جبهه ملی با مجاهدین، مجاهدین با اسلامگرا های سنتی، اسلامگراهای سنتی با توده ای ها، ... همه با هم بر سر لحاف ملانصرالدین که نامش آینده سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، انقلابی، سیاسی ایران بود کشوری با هزاران سال تاریخ که میرفت تا یکجا از صفحات کتابها پاک شود و از نو نوشته شود.
زمانی که همه با هم دعوا داشتند. تو این گیر و دار از یک طرف صدای درگیری و تفنگ و اسلحه می آمد، از یک طرف صدای شعارهای انقلابیون که عزمشان را جزم کرده بودند و شاه را از قدرت برکنار کردند و حالا سر قدرت با هم می جنگیدند.
شعارهایی که نه برای من و همنسل های من که برای دیگران با صدایی بلند، فریاد خسته مردم پر شور و هیجان ایران می شد.
شعارهایی برای آزادی ایران از چنگ امپرالیسم، شعارهایی برای احقاق حقوق کارگران در ایران و همه جای دنیا، شعارهایی در حمایت از کمونیست انقلابی، شهید چه گوارا که در راه آرمانهایش توسط سازمان اطلاعاتی و امنیتی امپریالیسم در آمریکای لاتین به قتل رسیده بود، شعارهایی در حمایت از دکتر شریعتی، شعارهایی برای آزادی فلسطین از چنگ اسراییل خونخوار، شعارهایی برای آزادی ملسمانان از فساد و وحشت و مزاحمتی که نامسلمانان درست کرده بودند، شعارهایی در راه رسیدن به قدس شریف، شعارهایی برای نابودی اسراییل، شعارهایی که همه اش در ایدئولوژی های رهبران سیاسی آن روزگار خلاصه می شد.
و سپس ...
در آن روزگار (روزگار شعارها)، جنگ ایران و کشور همسایه اش آغاز شد.

و ...........
و این هم امروز ما. نگاهی به آمار بیکاری، اعتیاد، فحشا، بزهکاری و افزایش طلاق و غیره بیاندازید و ...

این هم امروز ما

Thursday, April 24, 2008

ما شصتی ها به متلک عادت کردیم


برگرفته از: الف با

نمی دونم می خونید یا نه، اصلا نمی دانم منتشر هم می شود یا نه، مطمئنم نه به شهرت متلک پرانی گردبادم نه خواندنی بودن خوابگرد. اما بد ندیدم به عنوان دهه شصتی از خودم دفاع کنم. از چه؟ از اینکه چه گورا را نمی شناختیم؟ از اینکه از جنگ متنفریم؟ از اینکه معنی عاشورا و والفجر یک تا هزار را نمی فهمیم؟ از کجا بگم؟ تعریف کنم که دم ما گرم که نسل فست فودیم؟ ایول که با فیلم زهره روی موبایلمان حال می کنیم و خلوتمان را پر می کنیم. نه برادران بزرگ دهه پنجاهی من. من متولد دهه شصتم، متولد سال ۶۱، یک ماه بعد از تولد من خرمشهر آزاد شد، یک ماه بعد از زمانی که می توانست شر آن جنگ لعنتی تمام شود اما نشد...من نمی فهمم ما تا کی باید متلک های دهه پنجاه و چهل و سی و بیست و کوفت و زهرمار را بخوریم؟ مگر ما چه کرده ایم؟ به جز اینکه دلمان خواست زندگی کنیم. می دانید گناه ما دهه شصتی یا به قول شما شستی ها چیست؟ اینکه راه به قول خودتان آرمانی را نرفتیم. حافظ آرمان شما نبودیم. اهل شهید و شهادت نبودیم. مگر ما چه خواستیم؟ خواستیم زندگی کنیم. محرم بشود سیاه بپوشیم و سینه بزنیم، عید بشود بزنیم و برقصیم. فرق ما در خواستن بود و شما در نخواستن. شما در هوا بودید و ما در زمین. شما یا سیاه بودید یا سفید، اما ما رنگی بودیم.با حزب الهی های مارکسیست کاری نداریم، تکلیفمان با شعارهای تمسخرآمیز چپ اسلامی روشن است. اما سید خوابگرد عزیز که جزو اولین وبلاگ هایی بودید که ثابت می خواندمتان. ما به اندازه شما معروف نیستیم. ما به قول فواد زیادیم، یا شاید خیلی زیاد. می خواهیم آزاد باشیم، اهل قید و بند نیم فاصله ها نیستیم. می دانید چرا؟ چون قبل از شما چوب دهه چهلی ها را خورده ایم در مدرسه و دانشگاه، حالا هم که بزرگتر شدیم متلک دهه پنجاهی را می شنویم. سید عزیز! ما دلمان می خواهد زندگی کنیم، زندگی. می دانید یعنی چه؟ یعنی اینکه لازم باشد س / ک.ث داشته باشیم، به وقتش برقصیم، موقع خودش اهل دعای جوشن باشیم و هیات امام حسینمان هم به راه. ما دهه شصتی اهل مظلوم بازی نیستیم، اهل حقیم، حق خودمان را هم می خواهیم. حقی به اندازه جوان آمریکایی و هلندی و فرانسوی. شما گیر شلوار جین بودید؟ مگر الان ما گیر چکمه گشت ارشاد را نمی خوریم؟ لطفا از دماغ فیل پایین بیایید. ما برای شما احترام قائلیم اما شما ما را بچه می دانید، چون ما عشق های مالیخولیایی رضاهای کیمیایی را درک نمی کنیم... پدر و پسر بازی تمام شد، دوران آزادی است، اگر پایه اید بسم الله اگه نه، در همان عشق مالیخولیایی کیمیایی بمانید، امیدواریم بیدار شوید. بگذارید محترمانه بگویم، اینقدر ما این متلک ها را شنیده ایم که بهمان مسجل شده نسل پنجاه نسل عقده های فروخفته ای است که حالا خیلی از آرزوهایش را در دهه شصتی ها می بیند، شرمنده، تقصیر ما نبود، خودتان کردید. تو رو به همان شهدایتان که دائم چوب نامشان بر سر ماست، دست از سر کچل ما بردارید، ما از موضوع انشای فلسطین و شهادت و مرگ و جنگ خسته ایم. ما می خواهیم زندگی کنیم، زندگی. تو را به خدا بفهمید. ما دنبال واقعیت هستیم و حقیقت. حقیقت می گوید نیویورک آمریکا و آمستردام و لندن جای بهتری برای زندگی است تا کوبای کاسترو و ونزوئلای چاوز دزد ایران.بیخیال، ما به متلک عادت کرده ایم، مثل تحقیر و توهین و تهمت و خیلی چیزهای دیگر...

ما دهه شصتی‌های لعنتی


برگرفته از: راه من

سید خوابگرد ما را می‌شناسد؟ با این آقا که حرفی ندارم وقتی کیمیایی را زبان خودش می‌داند و نمی‌فهمد دغدغه‌ی کیمیایی، ما دهه شصتی‌ها هستیم وقتی با ما صمیمانه گفتگو می‌کند، وقتی این آقا نمی‌داند دستیار کیمیایی در “سرب” تهمینه میلانی بوده و در “سلطان” سامان مقدم، کارگردانان این روزهای قسمتی از نسل ما. با این به اصطلاح آقا قبلآ اتمام حجت کرده‌ام.قبل‌ترها از سید خوابگرد ایراد (+ و +) گرفته‌ام. از رضا شکراللهی وقتی کارهایی می‌کند و چیزهایی می نویسد دلم می‌گیرد. آن‌وقت است که می‌توانم پیرمرد دوست‌داشتنی وبلاگستان را بیشتر از پیش دوست داشته باشم.ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم که یه دنیا جای ما نیست. همیشه سرکوفت جنگ را خورده‌ایم وقتی که میان خون و دلهره به دنیا آمدیم. وقتی ما آمدیم زمین دلتنگ بود و آسمان سیاه. می‌دانی سید، ما دهه شصتی‌ها مدیون مخترع هدفونیم و واکمن و آی‌پاد. وقتی که هدفون را در گوشمان می‌گذاریم و کارمان به کار کسی نیست، آنقدر سرخوشیم که صدای بوق ماشین‌ها را نمی‌شنویم و انسانیتی که به لجن کشیده شده را نمی‌بینیم. آنقدر خوشحالیم که کسی نمی‌داند در گوش‌هایمان صدای آواز شهیار قنبری می‌آید یا داریوش یا شجریان، کسی نمی‌فهمد که گوگوش ماه‌پیشونی تو قصه‌های ماست و شهرام شب‌پره ریتم قلبمان را تنظیم می‌کند. اصلآ خوش به حالمان است، به کسی چه که مایکل جکسون گوش می‌کنیم یا متالیکا، کریستینا آگیلرا بهترین آهنگ سال را در گوشمان می‌خواند یا به ابتذال امینم و فیفتی جواب مثبت می‌دهیم.ما دهه شصتی‌های لعنتی شاعر بودیم وقتی قیصر امین‌پور مرد. وقتی محمود دولت‌آبادی از وزارت ارشاد دلش خون شد ما اسطوره‌ی زنده‌مان را خواستیم. سیمین بهبهانی در رگ‌های ما جاری بود وقتی “دوباره می‌سازمت وطن” را نوشت. ما خیلی بچه‌ایم که دلمان آزادی جاری دوبی را می‌خواهد. هیچکس نمی‌داند چه بر ما می‌گذرد آخر آنچه بر ما می‌گذرد را کسی نمی‌داند. ما “ابله” داستایوسکی را در کتابخانه‌مان داریم و “طاعون” آلبر کامو را. خب عده‌ای هم “هری پاتر”های رولینگ را می‌خوانند. ما با “قیصر” کیمیایی “اعتراض” کرده‌ایم اما محمدرضا گلزار را هم دوست داریم شاید هم نداشته باشیم. به کسی چه که در این دل صاحب‌مرده‌ی ما چه می‌گذرد.می‌دانی این دهه‌ی شصت چه خوب که هست. ما برای ثبت در تاریخ آمده‌ایم. وقتی کسی شعرهای ما را نمی‌بوید. وقتی کسی عشق‌های ما را نمی‌فهمد. ما دهه شصتی‌های لعنتی نمی‌فهمیم چرا دنیا برای ما آوار است. چرا کوی دانشگاه ما را در خفقان کشته است. چرا حسین شریعتمداری بهترین منتقد دولت ما می‌شود. ما دلمان می‌خواست در خیابان که قدم می‌زنیم با افتخار بگوییم که دهه شصتی هستیم اما حالا انگار این ننگ بر پیشانی ماست. ما نه جنگی کرده‌ایم، نه انقلابی. ما دهه شصتی‌های لعنتی در یک کاباره مست نکرده‌ایم و با زن در باران نخوابیده‌ایم. ما “یه ماچ داد و دمش گرم” را گوش می‌کنیم، “آی مردم، مردم” را هم گوش می‌کنیم. بخشی از ما تندروی مذهبی‌اند و بخشی از ما در تویوتا کمری عشقبازی می‌کنند. اما ما دهه شصتی‌های لعنتی با همه‌ی این‌ها منزوی هستیم. نه کسی برای کتاب‌هایمان مقدمه می نویسد و نه کسی بوسه‌هایمان را ستایش می‌کند. ما در مراسم خواستگاری طلاق می‌دهیم. دلمان می‌خواهد برابر باشیم چون برابری را می‌بوسیم اما نابرابری را نمی‌فهمیم وقتی یک سنت غلط دیوانه‌مان می‌کند.ما دهه شصتی‌های لعنتی درهمیم. سر همه را درد می‌آوریم بی‌آنکه سودی داشته باشد. از نسل جدید اینترنت که می‌گوییم طوری با ما برخورد می‌شود که بدهکار هم می‌شویم از سوی شماها که اجتماعی بودن را از ما گرفته‌اید. ما دهه شصتی‌های لعنتی آنقدر جنم داریم که به خودمان می‌گوییم لعنتی اما به حرف ناحق پدر هم احترام می‌گذاریم. ما حتی به پدرهایمان بی‌احترامی هم می‌کنیم و طغیان می‌کنیم. می‌بینی هیچ چیز سر جایش نیست. دمدمی‌مزاج و تندخو و بی‌هویت.ما دهه شصتی‌های لعنتی خیلی زیادیم اما بیخود نیستیم. ما سید جان برای کارهایمان هیچ دلیلی نداریم اما هستیم. به حرف‌های تو فکر می‌کنیم و واکنش نشان می‌دهیم اما جنگ نمی‌کنیم. این را نه در مدرسه یاد گرفته‌ایم و نه در خانواده، این را ما دهه شصتی‌های لعنتی از تجربیات مضحک دهه قبلی‌هایمان به یادگار خریده‌ایم. البته ما اکثرآ نیم‌فاصله را رعایت می‌کنیم حتی اگر به ما بگویند دهه شستی!