Showing posts with label Paternalism. Show all posts
Showing posts with label Paternalism. Show all posts

Saturday, July 27, 2013

مردانی که دست به تجاوز جنسی میزنند مشکل روانی دارند

این افراد اگرچه آلوده به شهوت هستند ولی از اینکه یک فردی را مورد تجاوز قرار دهند حتی اگر آن فرد همجنس خود یعنی یک مرد باشد از این کار لذت می برند نه برای ارضای نیاز جنسی بلکه برای تحقیر طرف.
فردی که دست به تجاوز میزند طرف مقابل خود را ضعیف میبیند و میخواهد با نشان دادن قدرت خود یعنی همان تجاوز جنسی ضعف آن طرف را به او یادآوری و قدرتش را به خودش اثبات کند.
در واقع میکوشد که عقده گشایی کند و این عقده گشایی با نوعی جنون همراه است که به یکباره تخلیه میشود.
تجاوز جنسی اوج خشونت جنسی به حساب می آید ولی در چشم کننده این کار اوج پیروزی به حساب می آید که توانسته با این ابزار قدرت خود را به فرد ضعیف نشان دهد.
از آنجا که همه متجاوزین جنسی باورهای زن ستیزانه دارند پس زن را موجودی ضعیف می یابند که میخواهند با نشان دادن قدرت خود به او از این راه به پیروزی فروخورده خود برسند.
هرچه فرد مورد تجاوز قرار گرفته از این عمل پرهیز کند یا به عبارتی به فرد متجاوز التماس کند به او نشان داده که این قضیه واقعا مهم است و مرد متجاوز را عصبانی میکند که چرا یک فرد ضعیف از خواسته او تمکین نمیکند به همین سبب فرد متجاوز به جنون میرسد و حتی ممکن است دست به کشتن قربانی بزند.

برای نمونه میتوانم به تجاوز گروهی که در باغی در خمینی شهر اصفهان رخ داد اشاره کنم که افراد متجاوز در مقابل چشم مردان، به همسرانشان تجاوز کردند که در واقع میخواستند با این کار هم مردان آن جمع و هم زنان را با یک عمل همزمان تحقیر کنند چون در باورهای جامعه مردسالار و زن ستیز، زن بخشی از دارایی یک مرد است و ناموس او به حساب می آید و وقتی که مردی با چنین ذهنیتی به دارایی یک مرد دیگر در مقابل چشم او تجاوز کند در واقع میخواهد قدرت نمایی کند و ضعف آن مالک را نشان دهد.

یکی از راههای ممکن در فرهنگ سازی، زدودن این کلیشه از ذهنیت مردم است که هیچ انسانی چه مرد چه زن دارایی هیچ کسی نیست.

اما درباره کسانی که در جنگ و انقلابها دست به تجاوز میزنند مانند تجاوزهایی که در رخدادهایی اخیر در مصر علیه زنان مصری رخ داد ناشی از یک فرهنگ مردسالارانه و زن ستیزانه است که زن را برای خارج کردن از میدان به تحقیر کردن آنها از طریق تجاوز جنسی دست میزنند که اوج وحشی گری است و در واقع تنبیه آنان و زهر چشم گرفتن بخاطر حضور زنان در فضای سیاسی بلکه به خیال خام خود زنان را از فضای سیاسی و اجتماعی دور کنند.

در طول تاریخ در جنگها زنان مغلوب به کنیزی گرفته می شدند تا برای امور جنسی مردان غالب به کار گرفته شوند از پادشاهان گرفته تا سربازان عادی برای نشان دادن قدرت به خود و همچنین زنان قبیله یا کشور یا شهر مغلوب در جنگ.

برای نمونه در دهه شصت خمینی فتوا داد که زنان باکره به بهشت می روند برای همین منظور نیروهای سپاه و بسیج دست به تجاوز به زندانیان میزدند تا به خودشان پیروزی را نشان دهند و همچنین به قربانی ضعف او را یادآوری کنند.

حاصل تفکر مردسالانه این است که زن باید باکره باشد و زنی که باکره نیست حقیر است برای همین منظور به زنان برچسب هایی مانند نانجیب می زنند حتی اگر قربانی تجاوز باشند حتی اگر جور دیگری لباس بوشد ولی آیا مردان چرا باکره چه بی کره باز به بهشت میروند حتی اگر به زنی تجاوز کرده باشند؟

اما علت روانی این کار چیست؟
انسان باید احساس قدرت کند، چه راهی بهتر و آسان تر از زور گفتن به نوع ظعیف. برای همین است که با وجود اینکه در فرهنگ مردسالارانه زن موجودی ضعیف نامیده می شود و زن باید در خدمت مرد باشد، این مرد است که برای پنهان نمودن ضعف خود یا بهتر بگویم تلقین قدرت به خود به کسی که به خیال خود یک "ضعیفه" است قدرتش را نشان دهد برای همین چه راهی بهتر از تجاوز جنسی. در فرهنگ مردسالارانه داشتن آلت تناسلی مردانه برای مردان نوعی افتخار است و فرو کردن آن در جایی افتخاری دیگر و یک پیروزی !!! انگار که قله کوه قاف را فتح کرده است و زن که این آلت مردانه را ندارد موجودی ضعیف است که میتواند از مردی که آن را دارد درخواست کند و مردی که دست به تجاوز میزند در واقع به خودش میخواهد نشان دهد که به یک پیروزی دست یافته و به زن نشان دهد که من به تو لطف کردم ولی وقتی حس میکند که این عمل یک عمل جنسی است انگیزه های دیگری مخصوصا شهوت در او برانگیخته میشود تا جایی که حتی با مقاومت قربانی همراه است این جنون شهوانی شدت میگرد که در تصور مرد متجاوز، برخورد قربانی نشان از ترس است، ترس از اینکه با از دست دادن بکارت یا نجابت آبرویش برود و همچنین از اینکه قدرت مرد (داشتن آلت جنسی مردانه) را می بیند.

Saturday, August 28, 2010

سوخته تر از نسل سوخته دیروز ولی خردمندتر از هر روز

نسل گذشته نیز یک نسل سوخته بود که اسیر استبداد بود ولی استبداد امروز حتی وارد حیطه شخصی افراد شده و نسل امروز را از لحظه تولد سوخته تر از نسل گذشته گرده است. هر دو نسل فریادشان فریاد آزادی بود ولی نسل سوخته ی گذشته انتقامش را با ویران کردن استبداد پیشین و همچنان با انتقام از همنسلان سوخته ی خود گرفت برعکس نسل سوخته ی امروز که سوخته تر از نسل سوخته دیروز است انتقامش از استبداد را با سازندگی و محبت و احترام و عشق و همدردی و همکاری میگیرد.
نسل سوخته ی امروز اگرچه حتی همان اندکی را که نسل گذشته از زندگی میتوانستند لمس کنند لمس نکرد، حتی در برابر هجوم و توهین بیگانگان با نرمی برخورد میکند و به جای دندان تیز کردن، نیروهای زنده و سازنده ی خود را به مهاجمان نشان میدهد تا با رفتاری صلح آمیز، خشونت طلبها را با شرمندگی به عقب براند بدون آنکه حتی از دیوار هیچ سفارتخانه ای بالا رود:


نسل امروز برای حفاظت از خانواده های زندانیان و شهیدانش با فرستادن پیام صلح تنها با بستن یک روبان سبز به نشانه صلح و زندگی خواهی و با پخش صحنه های صلح جویانه در برابر خشونت استبداد به جهانیان حقانیت خود را اثبات میکند.
ایکاش این نسل سوخته ولی خردمند بیش از اینها مورد توجه و ستایش همگان قرار گیرند.



Wednesday, March 31, 2010

ندا و مردان صاحب / ستاره سجادی

روز شنبه ۳۰ خرداد کشته شدن ندا توسط نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران و فیلم آن نه تنها ایرانی‌‌ها بلکه همهٔ دنیا را مبهوت و غم زده کرد. و اما این شروع داستان است.

در کشوری که پدرسالاری تا گوشت و استخوان آدم‌ها دویده است ناگهان زنی‌ سمبل یک جنبش میشود. اتفاقی‌ که به این گستردگی هیچ وقت در تاریخ ایران نبوده است. و البته این "پدرسالاری" تا به امروز تلاش خود را کرده است که این اتفاق آن طور که او می‌خواهد باشد و آن را برای خود تصاحب کند.

در روز کشته شدن ندا اولین اطلاعاتی که از او به دست می آید از حضور مردی میانسال با موهای بلند خبر میدهد که در فیلم هم دیده میشود. شایعات از شوهر یا پدر بودن آن مرد می‌گویند. گویی جامعه نمی‌خواهد حضور آن زن را به تنهایی‌ بپذیرد. بالاخره مردی هم باید حضور داشته باشد.پس از چندی مشخص میشود که آن مرد معلم موسیقی ندا بوده است. دیگر کم کم کسی‌ از آن مرد حرفی‌ نمی زند. آخر معلم موسیقی‌ آن مقامی نیست که "پدرسالاری" را ارضا کند. مدتی‌ بعد شخصی‌ به اسم آرش حجازی پیدا میشود. او مرد دکتری است که در صحنهٔ کشته شدن ندا در فیلم دیده میشود. او سعی‌ خود را کرده است که ندا را نجات دهد. آرش حجازی بعد از رفتن به انگلستان و مصاحبه با بی‌‌بی‌سی هرچند جزئیات به قتل رسیدن ندا توسط نیروهای سرکوب را روشن می‌کند ولی‌ تمام توجه‌ها را به خود معطوف میسازد. بله! مرد دیگری پیدا شده است. مردی که خود، خواسته یا ناخواسته با ماجرای ندا گره می‌‌خورد. از چشمان "معصوم" ندا می‌گوید. از حضور "معصوم" ندا در آن روز. ندا با آنکه در تظاهرات اعتراضی کشته شده است نباید و نمی‌تواند یک مبارز باشد بلکه باید معصوم باشد. آخر او یک زن است. تمام رسانه‌های ایرانی‌ و غیر ایرانی‌ بر تنها موضوعی که بیش از هر چیز دست میگذارند چشمان و نگاه معصوم او در آخرین لحظه است. کسی‌ از مبارز بودن او نمی‌گوید. کسی‌ علاقه ای ندارد که بفهمد ندا چطور آدمی‌ بود است. سیاسی بود است یا نه. برای چه به خیابان آماده است؟ نه! هیچ کدام اینها برای ما جالب نیستند. چیزی که جالب است دختری "بی‌ گناه و معصوم" است که کشته شده است. او مثل مردان کشته شده قهرمان یا مبارز نیست، بلکه سمبل زنی‌ "بی‌ گناه" است.

همهٔ این جال ‌و جنجال‌ها کمی‌ آرام می‌گیرد تا نوبت به نامزد یا دوست پسر ندا می‌رسد. او در ایران دستگیر میشود و بعد از آزادی از ایران فرار می‌کند. خیل مصاحبه‌ها شروع میشوند.

نامزد ندا سوژهٔ اصلی‌ و مورد اعتماد "پدرسالاری" است. بالاخره مردی که صاحبی در خور باشد پیدا شده است. حالا دیگر همه چیز در دست اوست. او صاحب ندا بوده است. حالا او به نمایندگی‌ از ندای کشته شده که سمبلی‌ "بی‌ گناه" از جنبش مردم است و در نتیجه به نمایندگی‌ از جنبش حرف میزند و مصاحبه می‌کند. او حتی به اسرائیل میرود تا پیام صلح را به آنجا ببرد و با سیستمداران یکی‌ از خشن‌ترین دولت‌های دنیا دیدار می‌کند. ماجرا وقتی‌ جالب میشود که عکس العمل آدم‌ها به این واقعه نه تنها نقد این دیدار و نقد این صاحب مسلکی و نمایندگی است بلکه بحث راجع به این موضوع است که آیا کاسپین ماکان نامزد واقعی ندا بوده است؟!!! گویی اگر نامزد واقعی او بوده است صاحبی در خور است که حق این صاحب بودن و نمایندگی‌ را دارد و اگر نبوده است ندارد.

حدودا نه ماه از کشته شدن ندا می‌گذرد و هنوز ندا در سایه ای از مردان صاحب مانده است. انگار این جامعه هنوز طاقت و تحمل سمبل شدن و مهم شدن یک زن را به عنوان یک فرد ندارد. زنان هنوز هم حتی وقتی‌ که به خیابان می‌آیند نمیتوانند به طور مستقل مبارز باشند. حتا وقتی‌ که کشته میشوند و تبدیل به یک سمبل میشوند.


Monday, October 19, 2009

زندگی دردناک یک زن ستمدیده: سهیلا قدیری با درخواست دادستان این هفته اعدام می‌شود

حکم سهیلا قدیری که به اتهام قتل فرزند 5 روزه اش به اعدام محکوم شده است، با درخواست مدعی ‌العموم این هفته به اجرا در خواهد آمد.

به گزارش هرانا به نقل از کمیته گزارشگران حقوق بشر ، سهیلا قدیری به درخواست دادستان از سوی شعبه 71 دادگاه کیفری استان به اعدام محکوم و حکم صادره در دیوان عالی کشور مورد تایید قرار گرفته است. سال گذشته و پس از تلاش بسیار برای یافتن پدر طفل پس از صدور حکم با همکاری بی ‌وقفه پدر طفل (م.ق) برای نجات جان سهیلا، دادخواست اثبات رابطه زوجیت میان این دو به دادگاه خانواده تقدیم شد.

در نهایت دادگاه وجود رابطه زوجیت ایشان را به رسمیت شناخت و این به معنای آن است که طفل حاصل از این ازدواج از باب قاعده فراش، به آقای م. ق تعلق دارد و ایشان نیز به عنوان ولی دم شرعی و قانونی طفل 5 روزه با حضور در اجرای احکام دادسرای جنایی، گذشت خویش از اعدام سهیلا را اعلام و تسلیم اجرای احکام نمود.

بر این اساس، قاضی اجرای احکام جنایی نیز با صدور قرار توقف اجرای حکم در تاریخ 24 مهر 1387، پرونده را برای بررسی نزد معاون دادستان ارجاع کرد تا در صورت موافقت ایشان ، پرونده به لحاظ تصمیم گیری راجع به جنبه عمومی جرم به دادگاه تقدیم گردد.

مینا جعفری حقوقدان که وکالت پرونده را بر عهد دارد در خصوص موکلش چنین می‌گوید: سهیلا قدیری كه هیچ كس اسم واقعی، محل سكونت‌، سن و سال و در واقع گذشته وی را نمی‌داند در سن 16 سالگی برای جلوگیری از ازدواج اجباری از خانه پدری كه معلوم نیست كجاست فرار می‌ كند.

برای امرار معاش مجبور به تن فروشی در شهرهای مختلف می شود. بارها مورد تجاوز قرار می گیرد (حتی گروهی) در نهایت در اسفند ماه سال 83 در یك پارك در تهران با مردی كه همسر صیغه ای وی و پدر طفلی است كه او را كشته، آشنا شده و در حال گریستن بوده كه شوهرش متأثر شده و چون بی جا و بی پناه بوده ، او را به منزلش برده و در عوض سهیلا برای او در منزل كار می كند.

تمامی افراد محل گمان می ‌كردند كه این دو زن و شوهر هستند. یك بار تصمیم به ازدواج می گیرند كه با توجه به اینكه سهیلا به گفته خودش در هنگام فرار از خانه ،‌ شناسنامه اش را آتش می‌ زند تا نشانی از گذشته‌ اش نداشته باشد این امر غیر ممكن می شود. حدود 1 سال و نه ماه با هم زندگی می كنند.

با توجه به اعتیاد شوهر و برای اینكه بچه سالم به دنیا بیاید، سهیلا خانه را ترك كرده و در 7 ماهگی به بهزیستی پناه می برد (كه نه پناهگاه كه قربانگاهش بوده!) در آنجا به او توهین های زیادی از سوی مددجویان و نیز كادر پرسنل می شود و او را كه زن حامله ای بوده به شدت به كار وا می دارند و روسپی اش می خوانند. در نهایت 5 روز پس از وضع حمل ، طفل خود را با چاقو (كارد میوه خوری) به قتل می رساند.

خود سهیلا دلایل قتل را اینگونه می داند كه "اولاً بچه ام را به دلیل حرامزاده خواندنش می خواستند از من بگیرند و به فرانسه ببرند و وقتی شب چهارم كه آنرا به من دادند در وضع نامناسبی بود و می ترسیدم كه به دلیل آنكه هیچ كس نمی خواهد از او خوب مراقبت كند، آینده اش مانند آینده خودم شود. از سوی دیگر می خواستم بدانم جان آدمها از كجا خارج می شود تا بتوانم بعداً از تمام آدمهایی كه به من تجاوز كردند انتقام بگیرم."

مینا جعفری می‌افزاید: من در مرحله تجدید نظر خواهی پرونده (پس از مطلع شدن از این پرونده از طریق مطبوعات) وارد پرونده شدم. سهیلا به دلیل اینكه به هیچ كس اعتماد نداشت اسم پدر طفل را در دادگاه مطرح نكرد. پس از 2 بار ملاقات حضوری با او بالاخره توانستیم نام و آدرس پدر طفل را از او بگیریم.

به محل مراجعت كردیم . پدر طفل می گفت كه خیلی دنبال سهیلا بوده اما نمی دانسته باید چكار كند و مایل است هر كاری برای نجات جان سهیلا بكند. در لایحه تجدید نظر خواهی خود ، به این موضوع و اینكه سهیلا پس از زایمان دچار سایكوز یا همان جنون پس از زایمان شده اشاره كردیم اما متاسفانه پزشكی قانونی كشور این بار هم سلامت عقل سهیلا راتایید كرد با وجودی كه همه در زندان به عدم سلامت عقلی وی اذعان دارند.

در نهایت برای توقف حكم مجبور به تقدیم دادخواست رابطه زوجیت در دادگاه خانواده شدیم كه مورد پذیرش قاضی قرار گرفت و اكنون نیز پرونده اثبات نسب وی مطرح شده و درحال رسیدگی است.

خانم جعفری در پایان به این نکته اشاره می‌کند که متأسفانه معلوم نیست با وجود شاكی خصوصی و گذشت وی، دادستان چگونه تقاضای قصاص دارد؟

برگرفته از: هرانا ؛ خبرگزاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران




Painful life of a oppressed woman


Execution sentence for Soheila Ghadiri for murdering her (female) 5-day old baby, by public prosecutor's request this week will be implemented.
Hrna reports quoting the Human Rights Committee, Soheila Ghadiri by prosecution's request from the Penal Court Branch 71 sentenced to death and the sentence in the Supreme Court has approved.
Last year, after many attempts by the child's father after the verdict with uninterrupted child's father (M.Q) to save Soheila, suits parity relationship between the two of them has been proved was dedicated to family court.

Mina Jafari lawyer that the case law of the covenant regarding such her client said: Soheila Ghadiri (whom no one knows her real name, residence, age and her past) when she was 16 years old to prevent forced marriages, escapes from her father's house.

For living she was forced prostitution in different cities. She was repeatedly raped (even as a group), Finally in Esfand 83 (March 2004) in a park in Tehran while she was crying mets a man whom became his wife of a concubine & father her child whom she killed. He was affected for her crying. and because of the unwarranted and shelterless, he took her at his home and instead Soheila works at home.

All the people of neighbourhood thought the two are husband and wife. One time they decided to marry but according to Soheila said herself when running away from home, she fired her birth certificate to have no record from her past. About 1 year and nine months they lived together.

Because of her husband addiction and for her child to be born healthy, Soheila leaves the home and for taking shelter, she refuged Behzisti (Where was not her shelter, it became her hell). In there while she was pregnant the personel & workers always insulted her by calling her as a prostitute. Finally, 5 days after birth, with a knife (fruit knife) brings the murder.

Soheila gave her reasons for killing "firstly because of calling my child bastard, they wanted to take the baby & send her to France and when they gave me her the fourth night when I saw that she was in poor condition. and because I was afraid noo one can be good to take care of my child, her future will be like my future. On the other hand I wanted to know how to kill those people who raped me later to get revenge."

Jafari Mina adds: I appeal stage policy file (after being informed of the case through the press) was compiled file. Soheila trusts no one because it did not name the court to consider the child's father. 2 on the Appointment she could tell finally name and address of the child's father.

The child's father said that he was looking for Soheila but didn't know what to do and want to work for every deed to save Soheila.

Ms. Jafari at the end of this point said "unfortunately it is not clear that by recognizing private plaintiffs, and his forgiveness, how the prosecution demands for retribution?"

Source: Agency of Human Rights Activists in Iran

Monday, June 29, 2009

Wednesday, June 17, 2009

محسن مخملباف در مصاحبه با روز اعلام کـرد: حـمـایـت پـارلـمـان اروپـا از مردم ایران

محسن مخملباف دیروز به همراه مرجان ساتراپی، فیلمساز ایرانی مقیم فرانسه با نمایندگان پارلمان اروپا ملاقات کرد. در این دیدار که در بروکسل انجام شد، این دو هنرمند سرشناس ضمن تشریح حوادث اخیر ایران، خواستار حمایت پارلمان اروپا از اعتراض مدنی مردم ایران شدند. محسن مخملباف در مورد نتیجه این دیدار به روز می گوید: آنان حمایت خود را از مبارزه مدنی مردم ایران اعلام کردند.

مخملباف می افزاید: ما دو جلسه داشتیم؛ در این جلسات برای نمایندگان پارلمان اروپا تشریح کردیم که جمعه شب آقای موسوی برنده انتخابات بودند، اما بعد کودتایی اتفاق افتاد و گفته شد که انقلاب سبز برای ما قابل قبول نیست. بعد هم تلویزیون، در حالیکه احمدی نژاد را برنده اعلام می کرد، خبر داد که تجمع بیش از 4 نفر مجاز نیست. این یعنی کودتا؛ والا چطور اکثریت می توانند رای بدهند ولی حق ندارند خوشحالی شان را ابراز کنند؟

وی ادامه می دهد: به نمایندگان پارلمان اروپا گفتیم که بعد از این اتفاق، مردم برای اعتراض به خیابان ها آمدند تا بپرسند رایشان چه شده است، اما اعتراض مدنی و مسالمت آمیز آنان با سرکوب رو به رو شده است. مردم تحت فشار شدیدی قرار گرفته اند، نیروهای نظامی و احمدی نژاد که پشت او به ایت الله خامنه ای است، منافذ خبری را بسته اند، روزنامه ها را توقیف کرده اند. فعالان و روزنامه نگاران بسیاری را دستگیر کرده اند. اینترنت قطع شده؛در خیابان ها مردم را به گلوله بسته اند... وآقای موسوی هم به عنوان منتخب این مردم، هیچ میکروفن یا دوربینی در اختیار ندارد و مردم نمی دانند او چه می گوید. تلویزیون هم در خدمت آقای احمدی نژاد و رهبر است.

مخملباف در توضیح علت این دیدار می گوید: همان طور که به آنها گفتیم دراین شرایط، هنرمندان نمی توانند در برابر یک اتفاق ملی ساکت بنشینند. امروز هر کسی سفیر ایران است تا به مردم جهان بگوید که در داخل کشور چه می گذردومردم در چه شرایط دشواری هستند.

مخملباف سپس می افزاید: ما در دیدارهایمان برای نمایندگان پارلمان اروپا توضیح دادیم که احمدی نژاد کاندیدای کودتاست و ما حتی مطمئن نیستیم که انتخاب وی در دور اول هم درست بوده باشد. وی حتی در دوره شهرداری هم در شرایطی انتخاب شد که از 5 میلیون مردم شهر تهران تنها 300 هزار نفر در انتخابات شوراها شرکت کرده بودند. یعنی منتخبین آن 300 هزار نفر اورا به شهرداری تهران رساندند. احمدی نژاد در دور اول ریاست جمهوری هم با تقلب انتخاب شد و اینک با کودتا. اما مردم ایران در 4 سال ریاست جمهوری او دیدند که وضع تا چه اندازه به وخامت گراییده و چگونه درآمد هنگفت نفت، به حساب ملت نرفته و در عوض از یک سو آزادی های اجتماعی و فردی محدود واز سوی دیگر چهره ایران در جهان مخدوش شده است.

اما نتیجه این سخنان چه بود؟ مخملباف پاسخ می دهد:آنها از ما پرسیدند شما چه می خواهید؟ ما هم گفتیم رای گیری مجدد، تحت نظارت نهادهای بین المللی. نمایندگان سبزها با این پیشنهاد موافق بودندو نمایندگان دیگر هم قرار شد تا 5 شنبه نظر نهایی خود را بگویند. در این دیدارها همچنین خانم ساتراپی برای آنان توضیح داد که مردم ایران امروز دموکراسی می خواهند و غرب اگر به این موضوع توجه نکند خون های بیشتری ریخته خواهد شد. مردم ایران صلح طلب هستند. ما بمب اتمی نمی خواهیم؛ صلح می خواهیم.

محسن مخملباف و مرجان ساتراپی دیروز بعد از این دیدارها در چند کنفرانس مطبوعاتی نیز شرکت کردند که با شرکت تعداد زیادی از روزنامه نگاران جهان برگزار شد. خبر این دیدار از کانال های مختلف تلویزیونی در اروپا و آمریکا پخش شد و بسیار از کانال های تلویزیونی، به ویژه این بخش از سخنان مخملباف را باز پخش کردند که از مرگ و دستگیری ها در ایران می گفت و اینکه ملت ایران خواستار دموکراسی است و این خواست باید مورد حمایت کشورهای غربی قرار گیرد.

برگرفته از: روز


Tuesday, June 16, 2009

رهبر مجددا احمدی نژاد را "رییس جمهور منتخب" نامید


تجمع اعتراضی مردم در مقابل تلویزیون

روز سه شنبه تهران و دیگر شهرهای بزرگ کشورهمچنان شاهد تجمعات گسترده مردمی بود. در تهران در حالی که سازمان تبلیغات اسلامی از طرفداران همه نامزدها خواسته بود تا برای واکنش به "گسترش ناامنی" در کشور در میدان ولی عصر تجمع کنند، طرفداران کاندیداهای اصلاح طلب با حضور در خیابان های منتهی به میدان ونک، از خیابان شهیدبهشتی (عباس آباد) تا میدان ونک در سکوت راهپیمایی کردند. این افراد که در ابتدا چند صدتن بودند، پس از چند ساعت به دهها هزار نفر رسیدند و اندک اندک به سوی صداو سیمای جمهوری اسلامی رفتند.

این تجمع به صورت کاملا خودجوش و کاملا آرام برگزار شد.

حضورگسترده مردم در حدفاصل میدان ونک تا چهار راه پارک وی در حالی صورت می گیرد که تلفن های همراه قطع بوده و امکان پیام رسانی در بین تظاهرکنندگان و علاقه مندان به حضور در این تجمع وجود نداشت.

مهدی کروبی و فائزه هاشمی درجمع تظاهرکنندگان حاضر شده و با آنان سخن گفتند. تجمع هواداران موسوی وکروبی در حالی برگزارشده بود که موسوی پیش از این گفته بود که در تجمع امروز هواداران خود – که پیشتر عده ای از مردم به طور خودجوش اعلام کرده بودند در میدان ولی عصر صورت خواهد گرفت – حاضر نخواهد شد. میرحسین موسوی این موضع گیری را پس از آن انجام داد که در پی پخش شدن این خبر که عده ای از هواداران وی قصد تجمع در میدان ولی عصر را دارند، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی اعلام کرد از طرفداران همه کاندیداها برای اعلام مخالفت با دشمنان کشور و عوامل نامنی در میدان ولی عصر دعوت می کند و پس از آن، برخی سایت های نزدیک به موسوی از مردم خواستند برای جلوگیری از تصادم و خشونت در تجمع مزبور حاضر نشوند.

به گزارش خبرنگار روز در میان جمعیت، بسیاری از شرکت کنندگان تلاش می کردند که کسی شعاری برعلیه فرد و یا دستگاه و نهادی خاص ندهد تا بدین ترتیب بهانه ای برای برخورد به نیروهای امنیتی که کوچه های منتهی به این تجمع را به اشغال خود درآورده بودند ندهند. به گفته وی هر کسی که می خواست کاری را به صورت فردی انجام بدهد به سرعت از سوی بقیه به آرامش دعوت می شد.

از سوی دیگر، در تجمع انجام شده در میدان ولی عصر، تعداد بسیار کمتری از افراد در مقایسه با حاضران در تجمع مقابل صدا و سیما حاضر شدند که اگرچه بیشتر آنها طرفداران احمدی نژاد بودند، واما بخشی از آنان نیز هواداران موسوی بودند.


رهبر: همه در مقابل خرابکاری بایستند

هواداران کاندیداها در حالی در خیابان های شهرحضور داشتند که آیت الله خامنه ای در سخنانی که درجمع نمایندگان کاندیداهای ریاست جمهوری داشت گفت که او به مسوولین اعتماد می کند اما این اعتماد باعث نمی شود که اگر شبهه ای در ذهن کسانی است آشکار نشود وحقیقت بررسی نشود. او در عین حال ذکر رای "24 میلیونی یک طرف" در برابر رای "14 میلیونی طرف دیگر" و استفاده از عبارت "رئیس جمهور منتخب" در اشاره به محمود احمدی نژاد، بار دیگر به طور غیرمستقیم بر اعتقاد خود به پیروزی او مهر تایید زد.

آیت الله خامنه ای در سخنرانی تلویزیونی خود درجمع نمایندگان کاندیداها گفت که خبرهای خبرگزاری خارجی راطی روزهای گذشته دنبال کرده است. وی اظهارداشت: "در بعضی از تلویزیون های خارجی صفوف مردم را نشان دادند. این را خراب نکنید. این را مخدوش نکنید. رای دهندگان -هم کسانی که به نامزد منتخب رای داده اند وهم کسانی که رای نداده اند- اینها همه شان در ایجاد این حماسه بزرگ سهیم بوده اند. ما این وحدت و نگاه کلان را فراموش نکنیم." رهبر ایران از دو طرف خواست که ملاحظات و مراقبت هایی را در رفتارهایشان داشته باشند: " تحمل پیروزی کار آسانی نیست و تحمل عدم پیروزی داشتن هم کار آسانی نیست. ظرفیت پیروزی و عدم پیروزی داشتن کار مهمی است. البته کسانی هستند که این وحدت را نمی خواهند. حوادثی پیش می آید که به هیچ دو گروه ربطی ندارد. این مربوط به افرادی است که نمایش این وحدت را نمی خواهند."

وی با توجه به رخدادهای گذشته اظهار داشت: "همه باید دربرابراین خرابکاری بایستند. مبادا کسی توهم و تصور کند که این مربوط به این است که اینها طرفدار کدام کاندیداهستند. اینها کسانی هستند که با اصل نظام مخالف هستند وطرفدار اغتشاش وتشنج هستند. اگر نتایج انتخابات غیر از این هم می شد بنده به صورت اطمینان می توانم بگویم بازهم این حوادث پیش می آید. امنیت کشور را هدف گرفته اند. (طرفداران کاندیداها) هرکاری که تشنج آفرین باشد نکنند. یعنی همدیگر را عصبانی نکنند. نه آن کسانی که نامزد مورد علاقه شان پیروز شده ونه آن کسانی که نامزد مورد علاقه شان رای نیاورده."

درمیان افرادی که در جلسه با رهبری حضور داشتند چهره افرادی چون اعظم طالقانی، مرتضی الویری، دانش جعفری، منتجب نیا، و طلایی نیک به چشم می خورد.

برگرفته از: روز


Wednesday, June 10, 2009

من هم رای میدهم

به دلیل اینکه،
در این میان دو نفر صحبت از دفاع از اقلیتهای بومی و مذهبی و جنبشهای مدنی میزنند،
سه نفر صحبت از پیشرفت اقتصادی از راه تولید میزنند،
اینها فشار جامعه است که آنها را وا داشته مواضع خودشان را تغییر بدهند، بر عکس احمدی نژاد حاضر نیست تن به هیچ تغییری در خود برای مردم بدهد.
من رای میدهم چون میخواهم اندکی فضا باز شود تا جنبشهای مدنی بهتر بتوانند حرکت کنند چون دموکراسی را اینها میسازند بویژه در این هنگام که این همه مستقل و پویا و پر جوشش شده اند.
من رای میدهم تا اندکی فضا باز شود تا بتوانم دموکراسی را در کشورم بگسترانم. مشکل اکثر ایرانیها همینجا ست که از آنها (اشخاص حکومتی و دولتی) انتظار دارند دموکراسی بیارند. هنوز ما نیازهایمان را میخواهیم از حکومت طلب کنیم. پس خودمان چه کاره ایم؟ من میخوامه جامعه ام را خودم و مردمم با هم اداره کنیم نه یک قشر خاص که هر کاری خواستند بکنند.
اینکه ما در خانه بنشینیم و اداره مملکت را تنها به حکومت بسپاریم، زمینه دیکتاتوری فراهم میشود. برای همین است که در کشورهای پیشرفته دموکراسی برقرار است. و این دموکراسی محصول تلاش مردم و سازمان های غیر دولتی (NGO) است نه نظام پدرسالاری.
من تصمیم گرفتم در این انتخابات شرکت کنم و به آن کسی رای بدهم تا بلکه بشود کمی فضا بازتر بشود و جنبشهای مدنی را تقویت کرد و مردم را وارد جنبشهای مدنی کرد تا گروههای انقلابی.
اگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
همه مردم با هم باشند

اگر هر کس به خود بگوید:
من ایرانم را آزاد میکنم

اگر آزادی میخواهی باید برای آن تلاش کنی، آزادی چیزی نیست که کسی آن را از روی طاقچه برداشته و بیاورد و به تو بدهد.
آزادی آن زمان پدیدار میشود که برایش تلاش شود پس بهتر است با حفظ فرصتها، فرصتهای گسترده تری ایجاد کرد نه اینکه محدودتر کرد.
باید مردم را تشویق به تلاش کردن کرد و مردم زمانی وارد صحنه میشوند که حس کنند شرایط مساعد است.
من دارم میبینم ثانیه های زندگیم به بیهودگی سپری میشود بدون آنکه چیزی دستم را گرفته باشد.
اگر هم بخواهم اعتراض کنم که مردم حمایت نمیکنند مگر این همه زندانی در زندانهای جمهوری اسلامی آیا مردم ایران برای آزادی آنها تلاش میکنند؟ اگر تلاش میشود، چند درصد از مردم تلاش میکنند؟
چند درصد برای همبستگی با دیگر هم میهنان تلاش میکنند؟
من در این سن جوانی، با این همه استعداد، باید در کنج خانه خاک بخورم.
زندگی من و جوانانی چون من در ایران داریم برای بسیاری قابل تصور نیست.
مگر فرق من با آن جوان آلمانی یا آمریکایی چیست؟
آیا من حق زندگی کردن ندارم؟
آیا من به دنیا آمده ام که مصیبت ببینم؟
آیا من به دنیا آمده ام که که با وجود اینکه میدانم مردم ایران از من حمایت نخواهند کرد، در برابر دیو سپید بایستم؟

دنیا نشان داده که چندان برایش اهمیت ندارد که ایرانیان شرکت کنند یا نه.
اینکه بتوانند کمتر از ایران آسیب ببیند برایشان کفایت دارد.
از سوی دیگر همچنان احتمال خطر حمله اسراییل با آمدن گروههای تندرو در حکومت شدت گرفته است.
اگر احمدی نژاد بر سرکار باشد این احتمال به 100% بسیار نزدیک میشود.
دولت اوباما در آمریکا منتظر است که چه کسی بر سر باشد تا سیاستهاش را تنظیم کند.
امیدوارم اوباما از مدنیت و حقوق بشر در ایران دفاع کند چون آمریکا نیازمند آغاز گسترش حکومتهای دموکراتیک در خاورمیانه است
و ایران در کانون این منطقه قرار دارد.

اعتراض من به وضعیت جامعه ایران:
من هم فکر میکردم باید به مردم ایران بیشتر از اینها فشار بیاید تا خودشان بیدار شوند و قیام کنند ولی با این اوضاعی که میبینم بیخیال مردم شدم چون:
1. مردم همچنان میخواهند از طریق حکومت پیش بروند و نیازهایشان را از حکومت طلب میکنند.

2. مردم خیلی روحیه حرکت کردن و قیام ندارد. به قول داماد چرچیل ایرانیان خود را با سخت ترین شرایط وفق میدهند.

3. مردم ایران با هم همراه و یار نیستند.

4. مردم ایران برای اعتراض به تغییر نام خلیج فارس در یک شرکت آمریکایی همگی اعتراض میکنند ولی برای آزادی جوانان دانشجو که در زندان جمهوری اسلامی کمتر کسی حاضر است حتی آنها که در خارج هستند چیزی بگویند.

5. هنوز فرهنگ تغییر حکومت و اداره جامعه به طور افقی مطرح نشده چه برسد به اینکه بسیاری بخواهند خودشان را با آن وفق بدهند. همه انتظار دارند همه چیز عمودی اداره شود. حتی برخی مخالفین حکومت هم وقتی به کاندیداها ایراد میگیرند میگویند آیا او مثلا آزادی می آورد؟

آیا قرار است هنوز جامعه به طور عمودی اداره شود؟ اروپا چرا پیشرفته است؟
چرا هر حکومتی که در ایران قرار میگیرد به دیکتاتوری تبدیل میشود؟
مردم اداره جامعه را به حکومت واگذار میکنند و قدرت را تا میشود به حکومت میدهند برای همین حکومت در اوج قدرمتندی به دیکتاتور تبدیل میشود. باید این فرهنگ دگرگون شود و اپوزیسیون تا میشود روی این مساله تمرکز کند.
در اروپا و آمریکا این همه سازمان غیر دولتی است که مردم داوطلبانه عضو آنها هستند و برای اداره هر چیزی تا میشود تلاش میکنند قدرت را از حکومت بگیرند و به درون جامعه بکشند.
این مردم هستند که سبب میشوند آخوندها در آغاز انقلاب تقویم ایران قمری نکنند.
مردم میتوانند اگر بخواهند.

فرصتها اندک هستند ولی با تلاش کردن گسترش میابند.
و با فرصتهای گسترش یافته میتوان فرصتهای جدیدی ایجاد کرد تا جایی که قدرت حکومت بسیار محدود شود.
این وضعیت شدنی است و زمانش بستگی به میزان تلاش من و شما دارد.

مگر مردم آمریکا برای رهایی از استعمار انگلیس و رسیدن به بهبودی تلاش نکردند؟ مگر مردم فرانسه انقلاب کبیرشان را نساختند؟ مگر مردم هند کشورشان را از چنگ انگلیسیها در نیاوردند؟

پس ما هم میتوانیم کشورمان را سامان ببخشیم.

Monday, March 9, 2009

مرگ بر مردسالاری

من خودم با پدرسالاری و مردسالاری به شدت مخالفم ولی هنگامی که این تصاویر را دیدم، بشدت تکان خوردم. شهامتم در برخورد با پدرسالاری و مردسالاری چندین برابر شد.
این آقا که محمد نام داشت در روز ۸ مارس (روز جهانی زن) برای حمایت از زنان ایرانی روسری پوشیده و روی تی‌شرت‌اش هم نوشته است : مرگ بر مرد سالاری !
باید گفت: هزاران آفرین!
امیدوارم روزی بیاید که عفونت پدرسالاری و مردسالاری بر پیکر جامعه ایرانی با کمک مردهای ایرانی، نابود شود.


به امید روزی که مردسالاری و پدر سالاری از این سرزمین برچیده شوند و ما بتوانیم به عدالت و دموکراسی برسیم.
مرگ بر پدرسالاری که هر دیکتاتوری که بر سر ما می آید ناشی از همین فرهنگ پدرسالاری و مردسالاری است که ریشه ای دراز در تاریخ پوسیده بشری دارد.

اصل خبر
عکس در خبرگزاری رویترز منتشر شده است. متاسفانه در سایت رویترز امکان دیدن عکس نیست اما از طریق اخبار یاهو می‌توان عکس را دید. (لینک در اینجا)

Friday, April 25, 2008

من چه خواستم؟

من در جایی بدنیا آمدم که بهش می گفتند اینجا ایران است، کشوری با هزاران سال تاریخ و تمدن.
من در زمانی بدنیا آمدم که مردم انقلابی توی سر و کله هم میزدند. توده ای ها با مجاهدین دعوا داشت، مجاهدین با فداییان، فداییان با جبهه ملی، جبهه ملی با مجاهدین، مجاهدین با اسلامگرا های سنتی، اسلامگراهای سنتی با توده ای ها، ... همه با هم بر سر لحاف ملانصرالدین که نامش آینده سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، انقلابی، سیاسی ایران بود کشوری با هزاران سال تاریخ که میرفت تا یکجا از صفحات کتابها پاک شود و از نو نوشته شود.
زمانی که همه با هم دعوا داشتند. تو این گیر و دار از یک طرف صدای درگیری و تفنگ و اسلحه می آمد، از یک طرف صدای شعارهای انقلابیون که عزمشان را جزم کرده بودند و شاه را از قدرت برکنار کردند و حالا سر قدرت با هم می جنگیدند.
شعارهایی که نه برای من و همنسل های من که برای دیگران با صدایی بلند، فریاد خسته مردم پر شور و هیجان ایران می شد.
شعارهایی برای آزادی ایران از چنگ امپرالیسم، شعارهایی برای احقاق حقوق کارگران در ایران و همه جای دنیا، شعارهایی در حمایت از کمونیست انقلابی، شهید چه گوارا که در راه آرمانهایش توسط سازمان اطلاعاتی و امنیتی امپریالیسم در آمریکای لاتین به قتل رسیده بود، شعارهایی در حمایت از دکتر شریعتی، شعارهایی برای آزادی فلسطین از چنگ اسراییل خونخوار، شعارهایی برای آزادی ملسمانان از فساد و وحشت و مزاحمتی که نامسلمانان درست کرده بودند، شعارهایی در راه رسیدن به قدس شریف، شعارهایی برای نابودی اسراییل، شعارهایی که همه اش در ایدئولوژی های رهبران سیاسی آن روزگار خلاصه می شد.
و سپس ...
در آن روزگار (روزگار شعارها)، جنگ ایران و کشور همسایه اش آغاز شد.

و ...........
و این هم امروز ما. نگاهی به آمار بیکاری، اعتیاد، فحشا، بزهکاری و افزایش طلاق و غیره بیاندازید و ...

این هم امروز ما